تبليغاتX
جایی برای بودن

.: SFO :.

جایی برای بودن
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ

.: SFO :.


دوستان


اكـــســـــيـــــر
نفسانيات يک من
خبرنگار افتخاري نيويورک‌تايمز
يونس در اقيانوس
چاي نبات
ميزراقلي‌خان راپورتچي
My Diaries
ما و خودمان
بزبز قندي نگران
روستای فطرت آباد
ا ت و پ ي ا
اين راه بي‌نهايت
من پت هستم
قمار عشق
Pin Hole
چشمه بهشتي
حديث هجرت
نقاط عطف
اين‌جا نبودن





دسته‌بندي نوشته‌ها


گیرکرده در گلو
دل‌نوشت‌ها
اندکی در باب سیاست
كتاب‌هاي خواندني
روزنوشت‌هاي بي‌خودي
برای یک دوست





گه‌گاهي مي‌خوانم







Favorites





نوشته‌هاي پيشين


● آدم‌هایی با کله‌های کچل ●
● چقدر فاصله دارند تا رفيق ●
● درددل‌هاي يك اخراجي ●
● و مرگ چقدر نزديك ا‌ست ●
● قفل و دل و تعطیلی ●
● قربونت برم خدا ... ●
● یعنی می‌شود ... ●
● طوفانی قرار بود ●
● بــعــد بــــیـــــا ... ●
● خــــداحــــافــــــظـــ ... ●
● خدايا تورخدا آهسته‌تر ●
● چرا داد مي‌زني؟ ●
● نسل جديد گيج ! ●
● سوم تیر ●
● شهداي دست‌نيافتني ●
● حاشيه‌هاي‌سفراحمدي‌نژاد ●
● اینجا كجاست ؟ ●
● سلام ●





آرشيو


مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386







 
 

 

مي‌پذيريم...
                دوست را عرض مي كنيم
                           البت با شرايط فوق
                                                          فكر مي‌كنيد پيدا مي‌شود!؟

 

+ به قلم صدرا مجد در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 |


چه زيبا سال‌ها قبل گفته بود :

« انتظار فلسفه تسليم نيست،

فلسفه اعتراض است

انتظار آمادگي است

نه وادادگي »*

 

به انتظار نشينيم، به انتظار بايستيم

 

چقدر اول همه دعاهايمان فرياد زده‌ايم ...الهم‌عجل‌لوليك‌الفرج...

چقدر در قنوت‌هايمان ظهورش را طلب كرده‌ايم

چقدر آخر سلام و صلوات‌هاي نثار پيام‌بر اعظم ...وعجل فرجهم... افزوده‌ايم

چقدر آخر نمازهايمان دعاي سلامتي‌اش را خوانده‌ايم

اما ...

اما براستي فكر كرده‌ايم چه از خدا مي‌خواهيم

تابحال قدمي برداشته‌ايم براي آمدنش

قدم نه!

حداقل به احترام آمدنش ايستاده‌ايم؟

و چقدر حرف زدن آسان است ...

 

 

« به انتظار نشينيم ... به انتظار بايستيم »

 

 

 

* شريعتي / پدر، مادر، ما متهم‌ايم *

** اصل طرح از نت نوشت **

+ به قلم صدرا مجد در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 |


هركجا هستي و با هركه، خوش باشي رفيق، ن‌.ا.س‌.ح.‌ا

 

 

 

 

 

 

 

وقتي گوشه‌اي از وجودت كم مي‌شود چه حسي داري؟

جداً تابحال فكر كرده‌اي يك دوست مي‌تواند اينقدر در وجودت جا پيدا كند كه با رفتنش حس كني چيزي از وجودت كم مي‌شود!؟

چقدر اين روزها حال‌وهواي مهرماه79 در سرم مي‌چرخد؛ آن روزها خاطرات يك‌ساله را بايد فراموش مي‌كردم حداكثر براي 4 سال؛ حالا خاطرات 9 ساله را، آن‌هم براي خيلي وقت ديگر

هنوز هم بچه‌ام، مي‌دانم، درست مثل مهر 79

چقدر بچگي را دوست دارم

و چقدر بيشتر دوست را دوست.

                                                                           

                                                                                    هركجا هستي و با هركه، خوش باشي رفيق، ن‌.ا.س‌.ح.‌ا

 

+ به قلم صدرا مجد در شنبه نوزدهم مرداد 1387 |