اين نوشته را يكسال پيش نوشتهام
براي شماره 9ام هفتهنامه اصفهان زيبا
صفحه جوان آن شماره اختصاص داشت به
"دو مبارز عاشق"، « چمران » و « شريعتي »
قلمم را سخت كنترل كردم تا قابل چاپ باشد و شد
اما تبعات زيادي داشت
صفحه 7 روزنامه زيراكسشده همراه با يكسري خط زير جملاتش
بازخوردي بود از حضرت حاجآقا م.
نوشتاري كه همراه با يكي دو مورد ديگر در روزنامه اصفهان زيبا
حتي باعث شد درخواست سردبير و رئيس روابط عمومي شهرداري
براي ديدار حاجآقا در منزلشان هم رد شود
و يكي از 3اثر بنده در دومين جشنواره مطبوعات استان اصفهان
بود در بخش "جوانان و مطبوعات"
كه حاصلاش رتبه برتر و يك ربع سكه !

استاد بروي صندلي نشسته است، خود او بود كه اين دعوا را راه انداخت اما حالا ساكت و آرام نظارهگر نه بحث بلكه جدل دانشجويانش است كه هيچكدام آن سالها را نديدهاند؛ جواناني كه اين انقلاب پرورش داده است :
عدهاي مخالف دوآتشه دين! بعضيها منطقي و عاقل ، بعضي بدون استدلال پرخاش ميكنند، تهمت ميزنند و عدهاي گيج، گيج گيج.
او گمان ميكند گويا بيشتر اين نسل گيجاند! آنهايي كه انقلاب كردند فراموش كردند سادهترين كار را كردهاند و مراحل سختترش يعني نگهداشتن اين انقلاب و پرورش نسل جديد آن هنوز مانده است.
آنها ميدان را رها كردهاند اگر هم نه، نميدانستند چگونه با چه زباني بايد آنهمه حرف را انتقال داد گويا كارهاي مهمتري پيدا كردهاند! در اين ميان هم عدهاي فرصتطلب هرآنچه خواستهاند به خورد اين جوانان دادهاند و حاصل آن نسل جديد گيج!
- متن كامل نوشتار را در ادامه مطلب بخوانيد -
ادامه مطلب
+
به قلم صدرا مجد در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386
|
هيچوقت فكر نميكردم اينقدر از گذر عمر نگران باشم
ساعت 3و30دقيقهء 24خرداد86 ، اولين مرتبهايست كه دوست دارم مثل خانمها سنم را نگويم يا اگر كسي پرسيد كمتر بگويم.
جداً ربع قرن، كم مدتي نيست.
مگرآدم چقدر عمر ميكند؟ ماكزيمم 75سال، يعني سهتا 25 سال.
اولي كه گذشت، روي آخري هم كه نميشود حساب كرد، عملاً ميماند 25سال مياني.
چقدر سخت است واردشدن به دورهاي از زندگيكه ميداني مهمترين دوره است.
دورهاي كه تكليف زوج خوشبخت آيندهات در آن رقم ميخورد
دورهاي كه كار و درس و بحثت نهايي و باثبات ميشود
دورهاي كه علليتللي ديگر در آن معنا ندارد
دورهاي كه ريسك در آن واژهاي بيمعناست
دورهاي همه از تو انتظار دارند و خودت از خودت بيشتر
و دورهاي كه ديگر هرگز تكرار نخواهد شد.
●●●
داشتم آلبوم عكسم را ورق ميزدم؛ جداً اين عصر ديجيتال چه بر سر خاطرات آينده خواهد آورد؟ مثلا همين دينا عموجون گلم از بدو تولد تا بگير ... عكس و فيلم و هرچه بخواهد خواهد داشت و ما بايد با اندك عكسي كه از آن روزها برايمان مانده ذوق كنيم و حال. عكسهايي كه بدجور حس نوستالژيك آدم را تحريك ميكند كه اي كاش ...
●●●

● كاش بر ميگشتم به دوران دانشجويي.
چقدر راحت از دستش دادم، همهاش صرف امور غير دانشجويي شد!
در تمام 4سالش تمام هم و غم و فكرم روي مجمع بود و بروبچههاي مدرسه.
تازه سال 4ام كه شد و درسها در حال اتمام، فهميدم كه اِ... انگار ما هم دانشجو بوديم و دانشجويي هم چه عالمي ميتوانست داشته باشد!
اردوهاي كاملاً علمي ، كوه و گشت و گذار ، خوابگاه ، جلشدن پيش استاد ، كار علمي و حل تمرين ، انجمن اسلامي و شوراي صنفي ، گرفتن جزوه ، بروبچههاي شهرستاني ، مسخرهبازي سركلاسها و مهمتر ازهمه دوستداشتن و پيداكردن.
● كاش برميگشتم به دوران دبيرستان.
تكرار يكي از بهترين دورههاي زندگيام؛ دوستان ناب و پاك و گل؛ درس و بحث و تفريح؛ مسؤوليت و اردو و خنده؛ گريه و محرم و مراسم؛ سياست و حماقت و وظيفه؛ كنكور و درس و پيدا كردن رفيق ناب!

● كاش برميگشتم به راهنمايي.
غرور قبولي تيزهوشان، جزوههاي كمك آموزشي پدر دربيار، شاگرد دومي و مبصري و صفا با همكلاسيها، عشق كامپيوتر و الكترونيك.
● كاش برميگشتم به دبستان.
رفيقهاي ساده هممحلهاي، دلتنگيهاي كودكانه و قهرها و گريهها و شاديها ، ذوق اشتراك كتابهاي كانون پرورش فكري كودكان ، هميشه شاگرد اولي، افتخار بابا و مامان و مدرسه.

● كاش برميگشتم به كودكي
شير خوردن و وقزدن ، روينوكپا راه رفتن ، كف و ماچ براي اولين كلمه ، موشك و بمباران و جنگ.
●●●
جداً چقدر خوب ميشد آدم ميتوانست دوباره راه طي شده را بپيمايد.
راستي اگر ميشد بازهم همينكارها را ميكردم.
كي گفته است ربع يعني يكچهارم، من نميخواهم، كاش كمتر بود!
كاش ربع قرن، يكسوم عمرمان نبود!
خدايا تورخدا آهستهتر، من از اين سرعت ميترسم.
+
به قلم صدرا مجد در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386
|
شنبه شب برنامه "نگاه يك" واقعا ديدني بود، اگر نديديد از دست داديد.
مهمانش شهردار تهران، سردار و خلبان پيشاز اين و رقيب انتخاباتي رئيسجمهور در گذشته و شايد آينده!
"محمود احمدي" اجرايي منحصربفرد دارد، اطلاعات قوي، مسلط به زبان و مهمتر ازهمه بيرودروايستي!
البته نبايد هم از حق گذشت كه فوقليسانس زبان علامه طباطبائی و دکترای ارتباطات از فرانسه ، رئيس دانشكده خبر صداوسيما و پسر خانم عفت شريعتي كرماني نماينده مجلس مردم مشهد، پشتوانه خيلي خيلي محكمي دارد.
برنامه او و نحوه سوال پرسيدنش از مهمانها كه اغلب هم وزرا و وكلا هستند در نوع خود جالب است، اجازه سخنراني و مقدمهچيني و دورزدن پاسخ را نميدهد، خيلي صريح ميگويد : « خواهشاً رك و تك كلمهاي جواب دهيد! »

اوج اين نحوه اجرايش در برنامه شنبه گذشته با قاليباف خود را نشان داد، اينقدر تند و سريع و صريح سوال ميپرسيد كه فرصت براي پاسخهاي دكتر نگذاشت
و اينجا بود كه قاليباف به ستوه آمد : « خواهشا بگذاريد كلامم منعقد شود ... »
و احمدي سريع بل گرفت كه : « بلـــــه ، شما هم مثل اسلافتان .... »
و قاليباف كه بهش برخورده بود، اندكي بهدل گرفت و گفت : « ما از گذشتگان ميآموزيم هم خوبيهايشان را و هم كارهاي نادرستشان را »
محمود احمدي در تيكهاي ديگر از برنامه، از آنطرف ميز، دست قاليباف را گرفت و گفت : « دكتر ميخواهم همينجور كه دستتان توي دست منه جواب بديد! نظر شما درباره تحقيق و تفحص مجلس پيرامون تخلفات شهرداري و زدوبندهايش با بانك سرمايه و ... چيه ؟ »
و قاليباف گفت « قبول ندارم »
خلاصه تاكشو فوقالعاده عالياي بود فقط اميدوارم پشت پردهاش اهداف سياسي نبوده باشد.
●●●
واما از سياست گفتيم بدنيست بينالمللياش هم بكنيم!

قضيه برميگردد به انتخابات بلژيك، كه هم ميشود نوشت و هم نميشود و هم بايد نوشت.
حالا ميگوييد انتخابات بلژيك بهما چه !؟
درست اما تبليغات يكي از كانديداهاي مجلس سناي بلژيك در تبليغاتش دست به ابتكاري زده كه ...
" Tania Derveaux " خانم لطف كردند به 40هزارنفري كه براي رايدادن به او ثبتنام كنند قول داده كه ... برآورده كند! (آره ديگه ... خودتان بفهميد)
پوسترهاي تبليغاتياش ديدنيست (واي ببخشيد) منظورم اين بود كه از لحاظ ابتكاري كه بخرج داده و از لحاظ جامعهشناختي غربي جالب است.
آنهايياش كه ميشود ديد را اينجا ميببينيد
من توصيه نميكنم كه زياد پيگيري كنيد و برويد نام اين خانم را در گوگل سرچ كنيد!
اما وارد شدن از دريچههاي جنسي به مقوله انتخابات مسلماً نقد اساسي مي طلبد.
پوسترهاي نچندان پوشيده سركار خانم با برچسبهايي مثل
Make Love , Not War
I Will you 40000 Blowjobs
Don't F… with Democracy
همراه با عكسهايي كه از خودش با وضعيت نچندان مطلوب دركنار مسوؤلين بلژيكي، در كنار نلسون ماندلا، كنار بوش و بلر و ياسر عرفات انداخته نشان از اعتراض دارد.
درست است كه اين جنجال غير اخلاقي پس از آن آغاز شد كه حزب رقيب (VLD) وعده ايجاد 200 هزار و حزب Ps نيز قول 260 شغل داد كه در مقابل ، حزبي كه اين خانم عضو آن است ، براي پيشي گرفتن از رقبا وعده 400 هزار شغل را داد و علاوه بر آن ، كانديداي جنجالياش نيز ، اين وعده غير اخلاقي را از طرف خود به مردم داد تا بلكه Nee بتواند برنده انتخابات شود اما بُعد اجتماعي قضيه پررنگتر است از سياسياش.
حالا جداً بايد از حد نهايت آزادي غربي لذت برد يا براي جامعه به قول صداوسيماي ما روبه انحطاط غرب، تاسف خورد؟
بايد خوشحال باشيم كه س...س و دومكراسي راهي مشترك پيدا كردهاند يا نگران از بين رفتن ارزشهاي انساني باشيم؟
هرچه هست امروز-فردا مشخص ميشود كه آيا بلژيكيها به اين وعده عجيب و غريب راي دادهاند؟
و يا اينكه اگر اين سركار خانم محترمه راي آورد، جداً به وعدهاش عمل ميكند!!!؟
+
به قلم صدرا مجد در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386
|
● سفرهاي شهرستاني و حرفهاي تكراري
جداً نميدانم رئيسجمهور چرا در دورافتادهترين شهرستانها هم كه صحبت ميكند پيامي براي غرب و آمريكا و اسرائيل ميفرستد.
اگر صحبتهايش را در شهرستانهاي مختلف (مثلا 21شهرستان اصفهان) آناليز كنيد به يك همچين نتيجهاي ميرسيد :
روند هستهاي ايران برگشتناپذير است ، اسرائيل نابودشدنيست ، آمريكا بايد بداند ملت ما ايستادهاست ، انرژي هستهاي حق مسلم ماست ، تاسيس دانشگاه پيامنور ، اختصاص ؟ميليارد ريال تسهيلات زودبازده ، تاسيس كارخانه فلان ، ايجاد يك ورزشگاه براي آقا پسرهاي شجاع و يك مجموعه ورزشي براي دختر خانمهاي عفيف و با حيا و ...
يعني تفاوت چنداني ندارد اين سخنراني در شهرستاني از استان مازنداران باشد يا نجفآباد اصفهان يا يكجايي در سيستان.

● فقط ديدارهاي عمومي احمدي نژاد
يكي از بچهها ميگفت بنظرم اين " اهــورا " كه هر از چندگاهي سروكلهاش در شبكههاي ماهوارهاي پيدا ميشود و ميگويد كه پسفردا در تهران سخنراني خواهم داشت، دستپرورده همين وزارت اطلاعات خودمان است؛ براستي همين المان شخصيتي چه دعواهايي بين اين سلطنتطلباني پولداري كه شبكههاي ماهوارهاي اجاره كردهاند براه نيانداخت و اين قضيه اعتصابات در تهران و اعتراضهايي كه از ماهوارههاي لسآنجلسي كنترل ميشد را لوث و بيهوده نكرد.
سال 76 را هيچكس هنوز فراموش نكرده است مخصوصا انتخابات خردادماهاش را و مخصوصا تبليغات تلويزيون. تلويزيوني كه بعدها از سوي حاميان خاتمي به "سيماي لاريجاني" ملقب شد. ميخواهم بگويم يك رسانه مخصوصا در ايران ما كه رسانههاي خصوصي جايگاه مشخصي ندارند چقدر ميتواند به خيال خودش خوب كار كند اما در عمل چقدر افتضاح باشد.
نقل سفرهاي شهرستاني احمدينژاد و پوشش خبري مراسمهاي او هم اينچنين است. در تمام بخشهاي خبري فقط تصاويري ميبينيم از اجتماع مردم و سخنراني رئيسجمهور براي آنان كه طبق بند قبل حرفها همه تكراري. اما آنچه در سفرهاي استاني ديدنيست اگر نگوييم سانسور ميشود بايد بپذيريم كه افتضاح گلچين ميشود.
● سرانجام نامههاي مردم چيست؟
قضيه اين نامهها هم جالب است، نميدانم چرا مردم ما عادت دارند سطحيترين مشكلشان را - اخراج از كارخانه ، مشكل سند زمين ، وام بانكي و ... – با بالاترين مقام اجرائي مملكت در ميان بگذارند؟
البته جدا اين مشكل بايد ريشهيابي شود كه چرا اينقدر سازمانهاي نظارتي و قضايي ما ضعيف است كه يك فرد به همچين راهكاري ميرسد.
اينجور نامهها در اين دولت مخصوصا به سبب تعدد سفرهاي شهرستاني بسيار زياد شده است اما سيستمي هم كه براي اينكار تعبيه شده جالب است.
يك يا چند نفر در ديدارهاي مردمي مسؤول گرفتن اين نامهها هستند، در هر فرمانداري تا 20روز بعد از سفر دولت نامههاي مردم دريافت ميشود ، مثلا دم در همين استانداري خودمان يك وَن ايستاده بود بزرگ رويش نوشته بود پيك عدالت.
اما آخر و عاقبت اين نامهها هم جالب است، به گفته استاندار حدود 600هزار نامه جمعآوري شده است كه در يك سوله بزرگ 1200نفر از كارمندان مشغول بازگشايي، شماره كردن ، خلاصه كردن و تقسيمبندي آنها هستند.
● سانسور خبري يا گلچين افتضاح
در يك سفر استاني مثلا اصفهان كه 5روز بطول ميانجامد آنچه نيكوست و تحولي در سيستم مديريتي مملكت - اگر پذيرفته باشيم كه مملكت ما سيستم مديريتي خاصي دارد! - حضور اعضاي هيات دولت در استان است.
استانداري مسوؤليت برنامهريزي براي شخص رئيسجمهور و ديدارهاي او را برعهده دارد و هر وزارتخانهاي بطور مجزا ميزبان و پذيراي وزير مربوطهاش است.
مثلا وزير علوم به دانشگاههاي استان سر ميزند با اعضاي هيات علمياش ديدار ميكند با هيات رئيسه دانشگاه جلسه ميگذارد و مشكلاتشان را ميشنود با تشكلهاي دانشجويي ديداري رودرو دارد و از فعاليت دانشگاهي كه بايد براي آن تصميم بگيرد مستقيما آگاه ميشود و مشابه آن بقيه وزرا.
اين ديدارها و گفتگوهاست كه زيباست و تاثير گذار. حرفهايي كه اينجاها بطور تخصصي زده ميشود ارزش دارد و مهم است. اينهاست پايه تصميمگيري درست و براساس اطلاعات روشن و دقيق براي يك استان در هيات دولت مي شود.
و اينهاست كه ارزش پوشش خبري دارد.
اما خبرنگاران و عكاسان خبرگزاريهاي مهم - فارس ، مهر ، ايسنا ، ايرنا ، ... – همهاش تنها بدنبال رئيسجمهورند و تيتروار از صحبتهاي او خبر مخابره ميكنند.

● شبكه استاني و مسؤوليت ايجاد حالت تهوع
در اين بين تكليف شبكه سراسري كه مشخص است، فقط گلچيناي افتضاح از حرفها و وعدههاي تكراري رئيسجمهور پخش ميكند و لاغير.
شبكه استاني هم كه مثلا ميخواهد پوشش بيشتري بدهد به سبب فكر باز مديرانش، گامي پيشتر برنميدارد.
ديدارهاي نسبتا خصوصيتر رئيسجمهور پخش ميشود اما بدون هيچ حاشيه.
مثلا در ديدار منتخبان و مديران استان با رئيسجمهور، ابتدا 10نفر بعنوان منتخب استان براي جمع سخنراني كردند؛ منتخب صنعتگران ، ورزشكاران ، هنرمندان ، دانشگاهيان ، كشاورزان ، كارگران ، ... اما جالب اينجاست كه نه تنها هيچ صحبتي از حرفهاي اين منتخبان از صداوسيماي اصفهان پخش نشد، هيچكدام از خبرگزايها هم اشارهاي كوتاه بر حرفهاي آنان نكردند!
ديدار با دانشجويان نيز اندكي بهتر بود و از جمع 7-8نفري سخنرانان قبل از احمدينژاد 4-5 دقيقهاي پخش شد!

● ممنوعيت خروج احمدينژاد تا 4روز ديگر
به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از پليس راهنمايي و رانندگي ناجا ، مالكان كليه وسايل نقليه مدل 1355 به بالا صرف نظر از نوع پلاك منصوبه و با توجه به عدد اول سمت راست پلاك خودروي خود طبق جدول جهت تعويض پلاك به مراكز تعويض پلاك و يا دفاتر خدمات خودرويي در سراسر كشور مراجعه كنند.
ماه اول :20/2/86 با عدد سمت 1
بديهي است هر رديف از پلاكها پس از اتمام مهلت تعيين شده بعنوان پلاك غيرمجاز تلقي شده و تردد با پلاك موصوف ممنوع خواهد بود.
متوجه نشديد به عكس بالا دوباره نگاهي بياندازيد.
● پشت پرده معرفي 4نفر براي وزارت نفت
احمدينژاد در ديدار با دانشجويان در حاليكه به سختيهاي ايجاد تحول اشاره ميكرد گفت كه " يكي از وزارتخانههايي كه ما قول تغيير و تحول در آن را به مردم داده بوديم وزارت نفت بود براي همين بهترين نفرم كه به او بسيار اطمينان داشتم را براي اينكار معرفي كردم اما يكهو نامهاي دستنويس در بين نمايندگان پخش شد كه يك شبكه مافيايي نفت را ترسيم كرده بود و در راس اين هرم معاون اجرايي ما ! - اشاره به همان نامهاي كه بازتاب پخشش كرد – نفر دوم هم رد شد براي نفر بعدي با 4نفر از نمايندگان توافق كرديم آنها گفتند اگر فقط فلاني را معرفي كني ما راي ميدهيم، شب قبل از معرفي به مجلس وقتي همان نفر را معرفي كرديم يكي از آن 4نفر تماس گرفت كه نه ما اينرا قبول نداريم! كه بنده خدا مجبور شد در همان صحن علني استعفا بدهد.

● مصلحتانديشي صداوسيما در خبررساني از رئيسجمهور
وقتي براي مصاحبه با دكتر سقائياننژاد در مورد "اصفهان، پايتختي فرهنگي جهان اسلام" به دفترش رفتهبوديم، گله ميكرد از "روزنامه اصفهان زيبا" كه حتي حرفهاي مديرمسؤولش - يعني خود دكتر – را سانسور ميكند!
حالا نقل صداوسيماي ما هم همين است، هرقمستي كه صلاح ميداند را از صحبتهاي رئيسجمهور پخش ميكند ؛ البته نبايد به آقاي ضرغامي خرده گرفت چراكه رئيس پيشيناش يد طولائي در سانسور كفوسوتهاي ديدارهاي خاتمي در دانشگاهها و حتي تكهتكه كردن حرفهاي او داشته است!.
احمدينژاد در ديدار با علماي اصفهان وارد بحث مبارزه با مفاسد و سختيهاي آن و تقابلهايي كه با ديگر نهادها دارد شد و صداوسيما اصفهان تنها قسمت اول صحبتهاي رئيسجمهور كه پيرامون امام زمان و گلوبلبل بود را پخش كرد!
احمدينژاد در ديدار با دانشجويان كه خيلي تند رفت و چندين مثال هم زد و البته صداوسيما لطفكرد و روند معرفي 4نفر براي وزارت نفت را گذاشت اما به مصلحت ندانست كه تيكههاي احمدينژاد به دولتهاي گذشته و ساير قوا را پخش كند!
شبكه اصفهان انصافا در اين 5روز سنگ تمام گذاشت ، اينقدر تصوير احمدينژاد را در كليپهاي مختلف با آهنگها مرتبط و بيربط پخش كرد كه ...
البته از حق هم نبايد گذشت كه اين حجم كار براي سيماي استاني به مديريت حاجآقاي كلباسي انصافا كاري سخت و نشدني مينمود اما شد حالا چطور مهم نيست.
--- پایان ---
+
به قلم صدرا مجد در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386
|
● جايگاه نچندان ويژه
جايگاه ويژه كلا در ادبيات ديدارهاي مردمي تعريف مشخصي ندارد، يعني شما ميتوانيد هركسي را در اينجا پيدا كنيد، تازه متوجه شدم اون جانياز بنده خدايي كه اونوقت ميخواست از بين اون جمعيت وارد بشه "سردار نصر" بود و الان كه من ايستادهام پشت سرم رئيس سازمان تبليغات است ، دو سه رديف جلوتر دكتر سقائيان با سردبير عزيزمون و در رديف جلوي جلوي عباسآقا و چندتا مديركل و حاجآقا اونبينها هم همهجور آدمي هست، يكي كه به نظر كنترل درستي بر اعصابش ندارد و در بين سخنراني هرازچند گاهي بلند ميشود و چندتا شعار ميدهد تا چندتا آدم متشخص تا ... بهرحال به اين نتيجه رسيدم كه يا ما آدم مهمي شديم كه در رديف مديركلها و مسوولين قرار گرفتهايم يا اونها خضوع و تواضع دارند يا اصلا اونها همچين هم مهم نيستند و يا اينكه اصلا جايگاه ويژه يه چيز همينجوريست!!!

● چانههاي گرم مسؤولين
جمعيت وحشتناكي كه ميدان را پركرده است منتظر حضور رئيسجمهور است اما مگر مسؤولان چانهشان به اين راحتي سرد ميشود! اول امامجمعه بعد حاجآقاي رهبر بعد دكتر كامران و بالاخره استاندار.
صحبتهاي محمدتقي رهبر به نمايندگي از دكتر استكي، مهندس فولادگر ، ــــــــــــــ ، آقاي كامران و خانم اخوان بود. اين مكث نسبتا طولاني در بيان رهبر همه را بيشتر متوجه تفاوت ديدگاههاي نمايندگان مجلس اصفهان كرد كه مؤكد آن صحبتهاي كامران بطور مجزا و تشكر ويژه از خانم اخوان كه خودشون –ببخشبد وقت خودشون- را در اختيار دكتر قرار داده بودند، بود.
● معاون اجرايي و عكس يادگاري
اما در بين صحبتهاي سخنرانان گويا تنها براي خودشان مهم بود چون مردم كه منتظر صحبتهاي رئيسجمهورشان بودند و رئيسجمهور هم مشغول پاسخ به ابراز احساسات مردم! در اين بين يك صحنه جالب كه تك صحنهاي بود كه تونستيم عكس بگيريم در وسطهاي صحبتهاي احمدينژاد متوجه يك صحنه شديم :

نفهميديد؟ اين يكي را نگاه كنيد :

بله اونجايي كه دايره قرمز هست، جناب سعيدلو معاون اجرايي رئيسجمهور ايستادهاند و مشغول عكسبرداري از جمعيت ميدان !!!
بعد از چند دقيقه تازه خبرنگاران متوجه حضور سعيدلو بر يكي از دهنههاي مسجد ميشوند و همچنين سعيدلو متوجه آنها! اينهم عكس يادگاري ايشون :

● 20 دقيقه ستايش اصفهان !
اما 20 دقيقه اول صحبتهاي احمدينژاد تماما اختصاص داشت به تعريف و تمجيد از اصفهان :
اصفهان دیار مردمان مرد و شجاع و قهرمان
اصفهان سنگر تسخیرناپذیر ایمان جهاد و شهادت
اصفهان سرزمین ایمان و عشق و ربوبیت الهی
اصفهان قرارگاه و مهد پرورش علم ، فقه ، معرفت و ادب ایران زمین
اصفهان پایگاه تمدن و فرهنگ و هنر و نماد متعالی از ایمان آمیخته به علم و عشق آمیخته به هنر و هنر آمیخته به مجاهدت و سعی توام با حکت و عقل و دیانت
چراغ حکمت و عقل و نور و اخلاق و زیبایی وهنر ادب در تاریخ پرافتخار این شهر نهفته است.
اصفهان یک موزه بزرگ از هنر و فرهنگ و تمدن و زیبایی بی نظیر و قلب تپنده ایران است که چشم همه جهانیان را به خود خیره کرده است.
اصفهان پایتخت دلهای شیدا و عاشق و قلبهای پاک ایرانیان است.
نميدانيم اينهمه تعريف از اصفهان به سبب بيشترين راياي بود كه اصفهانيها در سومتير به او دادند يا اينكه ميخواست تلافي يكي به آخري بودن سفر استاني را از دل مردم اصفهان دربياورد يا براي پاككردن كدورتي كه اصفهانيها از او به سبب نيامدنش به پايتخت فرهنگي جهان اسلام داشتند و يا جملهاي كه در شهر ق. گفته بود كه اينجا پايتخت فرهنگي جهان اسلام است؟
به هر سبب كه بود خوش بود.

● خلاقيت اصفهانيان در شعار سازي !
بعد از اينهمه تعريف نوبت به صحبتهاي محلي رسيد كه احمدينژاد پرسيد : " خستهايد يا دو نكته ديگر را بگويم؟ " كه مردم گفتند " نه " حالا اين نه يعني چه؟ يعني نه خسته نيستيم يا نه نگو !؟ بهرحال شعار نسبتا جديد احمدينژاد حلال اين قضيه بود ، " كي خستست؟ دشــــــمــــــن " و شعار جالبي كه بقول احمدينژاد از ذوق و سليقه و هنر اصفهانيها منشا گرفته " انرژي هستهاي ... كي گفته خستهايم "
و مهمترين نكته سخنرانياش، ريشهكني رژيم اشغالگر از بيخ و بن :
« ... دولت اسرائیل اگر خیال می کند الان هم 60 سال قبل است و ملت های منطقه در خواب هستند اشتباه می کند، امروز ملت ها بیدار شدهاند .
اگر شما فکر می کنید با ترور رهبران فلسطینی می توانید زمینه را برای حمله مجدد در تابستان به لبنان فراهم کنید به شما می گویم سخت در اشتباه هستید.
اگر امسال مجددا اشتباه خود را تکرار کنید بدانید اقیانوس خشم ملت ها به تلاطم درخواهد آمد و ریشه رژیم صهیونیستی را از بیخ و بن برخواهد کند. ... »
ادامه دارد ...
+
به قلم صدرا مجد در جمعه یازدهم خرداد 1386
|
● راههاي بسته
پياده مثل هميشه كوچه پس كوچههاي نشاط و پشت ميدان را طي ميكردم، كوچهها بنظر خيلي خلوت بودند برعكس هروقتي كه راهپيمايي يا برنامهاي ويژه در ميدان بود، براحتي نه اما ميشد جاي پارك پيدا كرد، آدمها هم خيلي كم بودند!
كم كم داشت شكم بر ميداشت، يا من خيلي زود آمده بودم يا خيلي دير يا هيچكس نيامده يا برنامه بهم خورده - اين آخري ميتوانست از آخرين تصميمات عجيب باشد!-
تقريبا به بازارچه نزديك شده بودم كه شك دوم تقويت شد جمعيت داشت برميگشت! يعني برنامه تموم شده يا اينقدر جمعيت آمده كه ديگر جا نيست!!!
اخبار ساعت دو نمايي از ميدان را نشان داده بود و ميدانستم جايگاه جلوي مسجد شاه است و طبيعتا از اولين ورودي بازارچه راهي نبايد باشد اما ورودي دوم – قبل از مسجد شيخلطفا.. – هم بسته بود و همچنين نيمه ديگر بازارچه هم نميشد رفت!
عملا تمام وروديهاي ميدان غير خيابان حافظ بسته شده بود و دردسر مردم چندبرابر.
هيچ كسي هم ابتداي راهها نبود كه بگويد اي اصفهاني! شك بيخود نكن راه بسته است!

● آب گواراي 100درجه در بيابان طفديده
حالا من بودم و دو راه در پيش، خيابان حافظ يا دورزدن ميدان و وارد شدن از خيابان سپه؛ كه طبيعتا هر عقل سليمي متوجه ميشد كه اولي مناسبتر است. در حال طيكردن كوچههاي منتهي به حافظ بروش سعيوخطا در اون گرماي طاقتفرسا ، موبايلم بصدا در ميآيد و دعوت ميشوم به جايگاه ويژه ! اين خبر مثل آبي بود در يك بيابان گرم و طفديده اما حالا بايد رفت خيابان استانداري، پشتمطبخ ! اينجاست كه ميفهمي دماي آب رسيده بالاي 100درجه است! علاوه بر آن به اين نكته پي ميبري كه هميشه عقل سليم تصميم درست نميگيرد!!!

● ورود از درب پشتي
طيكردن كوچه پس كوچههاي پشت مسجد گرچه اينبار سعيوخطا ندارد – به لطف آقا رضوان كه بارها از كوچه تاريكي و ... با او برگشتهايم – اما اين اشتباه محاسباتي را داشت كه محل ورود رئيسجمهور دقيقاً، در پشت مسجد بود و هم ملت ميدانستند و هم نيروهاي انتظامي. همون لحظهاي كه داشتيم چكوچونه ميزديم با يه سرباز وظيفه چنان جمعيتي يك ماشين را احاطه كرد كه فهميديم بــلــــه! رئيسجمهور وارد ميشود، البته اگر بگذارند.

● جايگاه به اصطلاح ويژه {تيتر به سبك كيهان!}
دوستم را سر خيابان پشتمطبخ پيدا كردم و رفتيم به سمت ورودي جايگاه ويژه! اسم جايگاه ويژه را آدم كه مي شنود ياد VIP و اون جايگاهي كه براي مهمانان خاص تعبيه شده است ميافتد اما اگر در اين ديدارهاي مردمي جايگاه ويژه رفته باشيد متوجه ميشود كه ويژه يعني چه!
يك از وروديهاي ميدان حدوداً 3متر را با داربست بسته بودند يك دهنه ورودي بود به عرض 62سانتيمتر كه برفراز اين دهنه يك آدم هيكل گنده ايستاده اونهم با كتوشلوار! جمعيت با كارت و بيكارت جلوي ورودي همهمه ميكنند.
صداي اون بنده خدا بالا ميره " يه لحظه هول نديد! اوي با توام! بابا توروخدا هول ندين! يه جانبازه يكم صبر كنيد. بايد ويلچرش هم رد بشه ... " و ما كه مثلا كارت داريم در ميان جمعيت جلو و عقب ميرويم براي ورود به جايگاه ويژه!
صدايي داد ميزند " راه را واز كنيد، بريد كنار، حاجآقا بفرماييد .... " و عزيز دل برادر، عضو فعال كمسيون فرهنگي، مامور تذكرات به اردوهاي دانشجويي در مجلس قصد ورود دارند، در اين هيروگير من هم از زير ميلهها رد شدم و به سربازي كه گيرداده بود كارت را نشون دادم و ما وارد جايگاه ويژه شديم!!!

ادامه دارد ...
+
به قلم صدرا مجد در پنجشنبه دهم خرداد 1386
|
5شنبه سومين روز آخرين ماه اولين فصل سال
اصفهان بزرگترين شهر ايران بعد از پايتخت
ميزبان بزرگترين فرد كشور بعد از رهبر
در طولانيترين سفر استانياش
***
ارديبهشت 84 ، اولين سفر احمدينژاد به اصفهان
هنوز خبري از قطعيت كانديداتوري احمدينژاد نيست
يكي-دوتا از دوستان تماس گرفتند كه "فردا قراره احمدينژاد بياد اصفهان ، ميخوايم يه گزارش از سفرش و حواشي اون داشته باشيم، ميتوني؟ "
و من راس ساعت 6و40دقيقه بر 206اي سوار شدم كه رانندهاش براي شوراي شهر سوم كانديدا شد و راي نياورد.
يك روز كاري وحشتناك بدنبال فردي كه خودت شخصا معتقد نبودي كه بايد رئيسجمهور شود.
7صبح فرودگاه ، گلستان شهدا ، آسايشگاه جانبازان ، تشيع جنازه شهيد طاهرزاده ، 10صبح مسجد صدر بازار ديدار با روحانيون ، ديدار خصوصي با آيتا.. مظاهري ، دمدماي ظهر ديدار با دانشجويان دانشگاه نجفآباد ، ساعت 2 ديدار با دانشجويان صنعتي ، ديدار با دانشجويان دانشگاه اصفهان ، ديدار با اساتيد دانشگاه اصفهان ، ديدار با علماي اصفهان و ديدار مردمي در ورزشگاه 17شهريور.
من و احمدينژاد و ظريبافان و جوانفكر و چندتاي ديگه از بچهها سوار يك
اتومبيل ون همراه با يكي دوتا پژو كل همراهان رئيسجمهور فعلي.
يك روز كه من تا نيمهاش بيشتر دوام نياوردم و گزارشش هنوز در حال تحرير است!
***
خرداد 85 ، آخرين سفر احمدينژاد به اصفهان
بالاخره رئيسجمهور تصميم گرفت يكي به آخرين سفر استانياش را اختصاص دهد به استاني كه بالاترين راي را در يك رقابت وحشتناك با رقيب ديرينهاش، به او دادند.
29امين سفر استاني احمدينژاد بعد از دو سفر تبليغاتي در زمان كانديداتورياش و سه سفر كوتاه يكروزه به اصفهان ( نطنز ، UCF ، تصفيهخانه فاضلاب ) ششمين سفر اوست به اصفهان و البته مهمتريناش براي ما.
سفري كه بطور رسمي 3شنبه شب از طريق استاندار به اطلاع عموم رسيد، عين تمام تصميمات يكهويي دولت و دقيقا برعكس سفرهاي مقامات قبلي به اصفهان.
سفري كه مقدمات تصميمگيريهايش از 10ماه پيش آغاز شده بود و
استاندار در ويژهنامه نوروزي 84 اصفهانزيبا قول سفر استاني تا پايان بهار را داده بود. سفري با تاخير 12ماهه!
ادامه دارد ...
+
به قلم صدرا مجد در دوشنبه هفتم خرداد 1386
|
به مناسبت آزادسازي خونين شهر
«... موقعی که میخواستم برم جبهه، 25 سال داشتم. کار خوبی داشتم و وضع مالیام داشت خوب میشد. همیشه شلوار لی پایم بود! موهايم هم تا روی شانه. من بودم با داماد خواهرم، جبهه که اومدیم همه میگفتند اینها الکی اومدند!! میگفتند اصلا این کارها بهشون نمیاد! همهاش کارمون مزه انداختن و شوخی کردن بود. یه رادیو داشتیم، مینشستیم ترانههای رادیو عراق را گوش میدادیم! یکی از بچههای محل، سر همین ترانه گوش دادن، دائم میگفت شما دین ندارین ،شما ایمان ندارین ! چند روز گذشت خیلی از بچه ها کنار جاده شهید شدند.
شب عملیات که شد همان بچه محلمان براي صله ارحام ساکش را برداشت و راهي اصفهان شد!
داماد خواهرم پنج شب قبل از شهادتش، دیدم نشسته و گریه میكند، اون تا قبلش اصلا اهل این حرفا نبود، گفتم: چی شده ؟ گفت : حالا من دارم این جمله امام را میفهمم که میگوید جبهههای ما دانشگاه است. حالا فهمیدم، من اگه صد سال هم دانشگاه میرفتم به اندازه این دو ماه آدم نمیشدم. توی همون عمليات گلوله توی پیشانیش خورد و شهید شد. ... »
اينها خاطرات جانباز قطعنخائيست كه 25سال از حضور دوماهاش در جبهه ميگذرد، رحمت الله مختاری ، اينجا متن كامل مصاحبهاش را بخوانيد.
●●●

●●●
«... شهید محمد ... در یک خانواده مذهبی چشم بدنیا گشود، از همان بدو تولد نور ایمان و اسلام در چهرهاش نمایان بود، در دبستان برخلاف بچههای همسن و سالش شيطنت زيادي نداشت، هنوز به سن بلوغ نرسيده بود كه نمازهايش را تمام و كمال ميخواند، رفتارش با پدرومادر عجيب بود، در حد پرستيدن آنها را دوست داشت، سال اول دبيرستان را تمام نكرده بود كه به دعوت و فراخوان امام عزم جبهه كرد، گوياكه اصلا آمده بود براي همين. چند ماهي هم در جبههها دوام نياورد و در اولين عملياتي كه شركت كرد، شهيد شد. ...»
واين هم برگرفته از برنامههاي صداوسيما در معرفي شهدا.
●●●
فكر ميكنيد شهدايي كه در طي اين 15-20سال پس از جنگ برايمان ترسيم كردهاند بيشتر شبيه به كداميك است؟
جدا آنهايي كه در طول 8سال به جبههها ميرفتند همه از همان بدو تولد "گداله نور" بودند؟ يعني آنها مثل ما جواني نكردهاند؟ يعني ما كه درعمرمان يكي-دوبار نماز شب، آنهم باكمترين جزئياتش خواندهايم اگر بحث جنگ و دفاع از ميهن شود كاري كه آنها كردهاند را نميكنيم؟
يكي از بچهها تعريف ميكرد زماني كه عراق شيميايي زده بود سر ماسكها دعوايي ميشد كه نگو. يكي ديگه از هدف قرار دادن نفرات عراقي با آرپيجي ميگفت و خيليهاي ديگه حرفهايي كه باوركردنشان با تصور ما از جنگ و جبهه تقريبا محال است. نميخواهم بگويم فضاي جنگ و جبهه ما اينگونه بوده –كه مسلما اين تعاريف اغراقآميز است- اما قدسي كردن و بالابردن بيشاز حد شهدا چه نتيجهاي دارد؟
مگر آنها هم مثل ما جوان نبودند؟
مگر قرار نيست آنها الگويي باشند براي ما؟
پس چرا اينقدر دستنيافتنيشان ميكنيم؟
راستي كتاب – من قاتل پسرتان هستم- احمد دهقان – را خواندهايد؟
نميدانم، اما آنكه آنها را براي چيدن انتخاب كرده مثلماً
ملاكهايش با آنچه ما امروز براي آنها قائليم بسيار متفاوت بوده است
+
به قلم صدرا مجد در پنجشنبه سوم خرداد 1386
|
نوشتن همیشه سخت بوده اما لذت بخش
در نوشتن باید پرده ای که بروی اعتقاداتت داری را بربکشی و خیلی رک و عیان حرفت را بزنی. تازه حرف هم نه که حرکتی باشد در ذرات هوا و بعد از چند ثانیه ذرات بایستند، باید آنچه می خواهی بگویی را با کلمات ثبتش کنی روی یک کاغذ و این نوشتن جدا ترس دارد.
ترس از اینکه خوانده می شوی و عیان.
ترس از اینکه خوانده می شوی و به هیچ انگاشته می شوی.
ترس از اینکه بعدها به سبب همین نوشته هایت مواخذه خواهی شد.
ترس از اینکه تو که امروزت با فردایت یکسان نیست چگونه می خواهی حرف بزنی.
ترس از اینکه اصلا خوانده نشوی.
و هزارن ترس دیگر...
اما غلبه بر این ترس هم مزه ای دارد!
و من می خواهم این مزه را تجربه کنم با تمام ترس هایش.
از ۸۰ که "نردبان" را راه انداختیم مزه اش را هم چنان احساس می کنم، بعدها "جام اصفهان" با تمام سختی هایش محملی بود برای تجربه و این آخری های "اصفهان" و "اصفهان زیبا".
همیشه دوست داشتم ستونی داشته باشم در یک روزنامه تا هرچه دلم می خواهم درباب اتفاقاتی که دوستش دارم و یا ندارم، بنویسم.-چه خودخواهانه، ستونی در یک روزنامه چاپی، تازه حق التحریر هم بگیری!- ستونی که در "نردبان" در بُعد مدرسه و مجمع ، بعدها در هفته نامه جام تحت عنوان "دات کام" و در آخرهای فعالیت سخت در جام در ستون " چشم هایمان را نبندیم" –که چقدر این ستون را دوست داشتم- از وقتی هم که صفحه جوان اصفهان در دستمان بود ستونی باز کردم بعنوان "فیدبک" و بعدش "حاشیه" که اصلش قرار بود به فیدبک ها و نظرات خوانندگان اکسیر بپردازد اما نفسا جایی بود برای ارضای همان نیاز من!
اما این آخری ها –مخصوصا بعد از یک جلسه اساسی سرویس جوان- تصمیم گرفتم جایی بنویسم برای خودم؛
برای خودم، بدون هیچ کدام از آن محدودیت هایی که اصلا دوست شان نداشتم. جایی که حرف هایی بزنم بدون ترس از چاپ شدن یا نشدنش، بدون ترس از عیان شدن لایه های پنهانم و حتی بدون ترس از درست بودن یا نادرست بودنشان.
و حالا "جایی برای بودن" برای همین است.
یا علی مددی.
+
به قلم صدرا مجد در سه شنبه یکم خرداد 1386
|