هیچ وقت دلم نمیخواست وبلاگم جایی باشد برای حرفهای دلم
نه اینکه بگویم دوست ندارم حرفهای دلم را بنویسم که شدید قلمم برای این نوشتهها بیتابی میکند (یاد سال اول دانشگاهم که تمام روزهای یک سررسید کامل را سیاه کردم و حالا که میخوانمش وحشتناک حال میکنم! )
نه اینکه فضای مخاطبان و دوستانم را نامحرم بدانم و نه اینکه فضای مجازی را بیاعتبار و ناپاک.
یعنی راستش را بخواهید همیشه از وبلاگهایی که تریپ عاطفه و عشق و افسردگی و ... برمیداشتند اصلاًً خوشم نمیآمده (والبته نمیآید).
یکجوری جَوّزدگی و درماندگیست که از هردو منتفرم و عاشق تک بودنم و اقتدار.
اما نمیدانم چرا دارم بیخود در گردابش فرو میروم.
دوست داشتم وبلاگم جایی باشد برای حرفهایی که نمیشود زد، اما انگار نميشود.
وبلاگها هم حيا ميكنند يا خيلي بيخود مصلحتانديشي!
همیشه عاشق یک ستون ثابت در یک روزنامه پرخواننده بودم یا یک آیتم هرروزه خبری در تلویزیون و یا یک وبلاگ روزانه با خوانندههای پایه.
هیچکدامش را ندارم الا اینجا که جاییست برای بودن.
نه میخواهم هر روز تازه به تازه باشد
نه پرخواننده و نه ...
میخواستم چند وقتی تعطیلش کنم اما نشد
مگر میشود دل را قفل زد و گفش ننویس!
اما مگر قرار بود اینجا دلی باشد!؟
خودت میفهمی چه میگویی؟

+
به قلم صدرا مجد در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386
|
وقتی فایدهای نداره غصه خوردن واسه چی
واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی
نمیخوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم
نمیخوام گناه بیعشقی بیفته گردنم
نمیخوام دربه در پیچ وخم این جاده بشم
واسه آتیش همه یه هیزم آماده بشم
یا يه موجود خالی و پر افاده شم
وایسا دنیا وایسا دنیا من میخوام پیاده شم
قربونت برم خدا چه قدر غریبی رو زمین
آره دنیا ما نخواستیم دل رو با خودت نبین

+
به قلم صدرا مجد در جمعه هجدهم آبان 1386
|

همينطوري دو هفته يكبار ميرسيدم بنويسم؛ حالا هم كه پريودش رسيده با اينكه ميخواستم درباره مرگ بگويم، نميتوانم؛
اين هفته را كامل مشغولم
يكجاي خوب،
دوست داشتيد خبرهايش را از اينجا دنبال كنيد
اما مطمئنم كه بعد از اين هفته چندتا سوژه ناب براي نوشتن پيدا ميكنم
مسلم شما هم اگه يك هفتهاي با هنرمند جماعت اونهم از نوع تئاتريش همنشين ميبوديد...
پس تا 10 آبان ...
+
به قلم صدرا مجد در جمعه چهارم آبان 1386
|