
بادها ... نوحهخوان
بيدها ... دسته زنجيرزن
برگها ... گريهكنان ريختهاند
آسمان ... كرده به تن پيرهن تعزيه
لالهها ... سينهزنان حرم باغچه
طبل عزا را بنواز اي فلك
خيمه خورشيد سوخت
+
به قلم صدرا مجد در جمعه بیست و هشتم دی 1386
چقدر دلم گرفته است. اين روزها كه مي رسد همه جا حال و هوايش عوض ميشود، صبحها صدا و بوي مردگي از شهر ميآيد و شبها فرياد انتقام.
همه از مردن، كشته شدن و كشتن حرف ميزنند.
مادربزرگم -كه من و او در اين خانه با هم زندگي ميكنيم و روز روزش از خانه بيرون نميرفت- شبها چادر به سر تا نيمه شب بيرون است. روحياتش هم عوض شده است، ديگر آن گيرهاي هميشگي را نميدهد.
همه عوض شدهاند؛ حتي GFام هم ديگر جواب smsهاي عشقولانه را نميدهد. احساس ميكنم در اين خانه ،در اين محله ،در اين كشور، حتي در تمام دنيا تنهاي تنهايم .
تو بودي چه مي كردي؟ وقتي كسي كه خيلي دوستش داري ديگر مهلت نميگذارد؛ حرف كه چه عرض كنم، نگاه كه هيچ، حتي reject ات هم ميكند. فضا اين روزها سنگين شده و تحمل اش سخت. فكر كنم اين حال و هوا به همه سرايت كرده است!
●●●
بچههاي محله كه تا پريروز پاشنه در خانه ما را در ميآوردند -و مادربزرگم از دستشان به عذاب بود - كه "بيا بريم يه چرخي بزنيم و حالي بكنيم" اين روزها ديگر خبرشان نيست.
خيمهاي كنارپيادهرو كوچه بر پاكردهاند، از اين چيزهاي بلند -كه نميدانم اسمش چيست- با كلي رخت و لباس آويزان از آن گذاشتهاند صاف وسط كوچه ؛ يك انشعاب هم گرفتهاند از كنتور برق دو تا همسايه آن طرفمان و يك لامپ هزار ، شايد هم خيلي بيشتر، روشن كردهاند در آن خيمه ؛
نورش بد جوري چشم را ميزند!
●●●
حتي اين روزها كانالها هم برنامهاي ندارند. شهرام كروات مشكي زده است و ركسانا هم يك شال مشكي بر سر كرده، گويا آنها هم بگي نگي ميدانند مخاطبان اين ورآبيشان حواسشان به چيست؛ زياد با احساسات دينيشان شوخي نميكنند. Video هم خبري نيست،ماكزيمم مي توانيم صداي چه همراه با ناله خواننده مرحومه را بشنوي.
كامبيز كه صداي DJ Alligatorاز ضبط ماشيناش تمام مردم محله را عاصي كرده بود، اين روزها صداي شورهاي هلالي و عربدههاي ذاكر را تا ته بلند ميكند.
●●●
در و ديوارهاي شهر را كه نگو.
بيلبوردهاي 3در5 متري، مثل تراكتهاي زمان تبليغات انتخابات، همه جاي شهر را فرش كردهاند.
چشمها مضطربند، آسايش ندارند تا به مدد آن انتخاب كنند، تازه از ميان چه بايد انتخاب كنند:
هيات محبين ... مجلس عزاداري ده شب .... بانواي گرم ...
يك دهه عزاداري با حضورمداح اهل بيت .... از تهران
شورو عزا از12شب تا 4صبح هيات...
بيشتر به تبليغات كنسرتهاي خوانندههاي پاپ مي خورد تاروضه امام حسين!
و جالب انتخاب جوانان ماست كه روضه ها را از روي مداحهايشان ميشناسند و انتخاب ميكنند نه سخنرانشان !
اصلا به من چه ! من خودم اگر اهل هيات و عزا بودم كه ...

افشين، با اون موهاي غرق ژلش نميداني شبها وسط صف سينهزنها چه محكم بر سرو سينه اش مي كوبد.دخترهاي محله آخر دسته عزاداران اشك مي ريزند و زير چشمي حركات پسرهاي محله را زير نظر دارند.
ثريا به رويا پز ميدهد كه "ببين بيژن چقدر قشنگ عزاداري ميكنه" و رويا سهيل رانشان ميدهد كه هميشه در بخش تداركات مراسم فعال است.
ديگر از آن آرايشهاي غليظ خبري نيست، همه سروسنگين شدهاند،گرچه هنوز هم سروگوششان ميجنبد! آزيتا پذيرايي چاي و شربت را انجام ميدهد، كتي با دوستانش در تداركات شام است و پريوش، پريوش كه در محله به ... معروف بود، چادر مشكياي به سركرده و بدجور گريه ميكند.
همهشان احساس ميكنند كسي در همين نزديكيهاست، محله حالوهواي خاصي پيدا كرده است. عجيب اين رضاست، او كه سال به ماه نماز نميخواند، نميدانم چه شده اين دهه صف اول، آن هم سمت راست را رها نمي كند، شايد بخاطر معصومه است. معصومه از با حياترين دخترهاي محله است؛اما نميدانم از پشت اين پردههاي ظخيم ميان مردان وزنان چه چيز پيداست! شايد هم واقعا رضا نذر دارد اين دهه رابه نيت 355روز ديگر سال نماز بخواند!
●●●
خلاصه دسته محله ها اون ور آب در اين دهه بدجوري معروف است.
بچههايي كه همه شب بيستبار نظر و مير را متر ميكردند، اين ده روز حتي يك بار پايشان را آنجا نگذاشتهاند. نمي دانم سرش چيست،
اما اينجا آنقدر كار هست كه ديگر وقت آزادي برايشان نميماند،
گويا اسيرند اما اين بار اسير يك عشق ،
اسير عشق اما نه از آن عشقهاي معمولي،
عشقي ده روزه كه همه را از ديگر معشوقهايشان باز ميكند،
آنقدرقوي است كه هيچ چيز جلودارش نيست.
●●●
گويا دستگاه امام حسين مختصات خاص خودش رادارد، آنقدر وسيع است كه حتي من هم در آن جا مي شوم، گرچه يكبار هم در اين بيست سال،دهه محرم از خانه بيرون نرفتهام و ظهرهاي روز نهم و دهم از پنجره رو به كوچه دسته را ميبينم، اما فكر ميكنم اين دستگاه حتي من را هم در خود حل كرده.
يكبار صدايي از پنجره ميآمد :
« كلنا سفن النجاة لكن سفينة الحسين اوسع و اسرع »
درست نميدانم يعني چه، از همان راهنمايي هم عربيام ضعيف بود، اما چيزي در خود كلامش بود كه بر دلم نشت.
چقدر دلم گرفته است؛ كاش اين عشق ده روزه، دائمي بود!
●●●
پي نوشت
اين مطلب برميگردد به محرم دوسال پيش، ارديبهشت هشتادوپنج در دومین جشنواره مطبوعات اصفهان
همراه با « نسل جديد گيج » بعنوان اثر برتر « جوانان و مطبوعات » شناخته شد.
دوست داشتم بازهم اديتش كنم، اما دلم نيامد، با اينكه ميدانم قلمش احتياج دارد به ويرايش.
جدا نميتوانم درك كنم كه كشتي حسين وسيعتر از همه است،
ميدانم دستگاهش مختصات خاص خود را دارد، ميبينم،
حس ميكنم اما نميتوانم دركش كنم چگونه...
سوال : تو براي چه گريه ميكني؟ حسين، ابوالفضل، شجاعت، مظلوميت، زينب، مصيبت، عشق ويا براي خودت؟
+
به قلم صدرا مجد در یکشنبه بیست و سوم دی 1386
|
قسم به سفیدی صبح، آن هنگام که پرچم با ریتم طبل و شیپور بالا میرود و ما خبردار ایستادهایم تا تکبیری برای پایداری جمهوری اسلامی ایران بفرستیم و صلواتی نثار کنیم.
اول صبح، پیش از بالا آمدن آفتاب، گوشهایمان مفتخر است به شنیدن کلام دلنشین جناب فرماندهان مبنی بر محکم کوبیدن پای، حرکت درست دست و پا، رعایت برنامه "س" و نظم؛
همان که اصلیترین گم شده است در این خدمت مقدس!

ميفهمم! ميخوام راحت باشي
صبحها بعد از مراسم صبحگاه، تمام گروهانها تمرين رژه ميرفتند اما ما وسط محوطه صداي خندهيمان همهجا را برداشته ميداشت. تقريبا كار هر روزيمان شده بود شنيدن خاطرات جناب امامي؛ سرواني كه 29سال و 6ماه خدمت كرده بود و روزهاي آخر خدمتش را با ما طي ميكرد. خودش ميگقت : « ميفهمم! ميخوام راحت باشي، والا منم بلدم 5/1 ساعت دست بكمر بهت قدم رو بدم و [...] »
از دستشويي رفتن و آويزان شدن بند اوركتها و ... / پيرزنه شب اول نبايد 2رو را ... / از قايم كردن پول توي ش.. / از اينور خوابيدن و اونور خوابيدن و ...
و هزارتا حرف جور و ناجور ديگر كه هرچي بيشتر چرتوپرت ميگفت بچهها بيشتر ميخنديدند و او هم رويش بيشتر باز ميشد! آنهم در يك فضاي مردانه صرف كه بچههاي 20وخردهاي ساله از شنبه تا 4شنبه بشدت [...] ميشدند تا برسد 5شنبه، جمعه و ...
ادامه مطلب
+
به قلم صدرا مجد در دوشنبه هفدهم دی 1386
|
سه سال پيش درست در چنین روزهایی، وارد مکانی شده بودیم که نامش قصر بود اما درونش حکایتی دیگر داشت؛ « قصر فیروزه » نام پرمسمایی که هیچ وجه تسمیهای نه برای آن پادگان داشت و نه برای آن همه ساختمان بدریخت سازمانی کنارش.
وقتی در یک فضای ناآشنا در کنار بیش از هزار کله کچل بالاجبار قرار میگیری و باید حداقل دوماه 200نفرشان را از نزدیک و شبانه روز تحمل کنی، ناخودآگاه با کوچکترین وجه اشتراکی رفاقتهایی شکل میگیرد که گرچه بالغ بر 90درصدش همان دو ماه بیشتر دوام نمیآورد اما تجربهایست بسیار جالب.
در تمام 22سال عمرت هرجا که خواستهای بروی خودت انتخاب کردهای، همسفران مسافرتت را هم همینطور، رفقای مدرسهای و دانشگاهی هم، آنگونه انتخاب شدهاند که حداکثر سازگاری را با شخصیتت داشته باشند اما اینجا این حرفها نیست ...
●●●
گروهان 9 گردان 3 پادگان آموزشی قصرفیروزه نیروی هوایی ارتش جمهوري اسلامي ايران؛ 200 نفر؛ لیسانس ، فوق لیسانس و پزشک و مهمتر از همه نورچشمی رؤسا تشكيل دهنده آنند.
گروهانی که حداکثر 4-5تا اصفهانی داشت که از این بین هم 2-3تا از شهر عزیز سده.!.
از همان روز اول باتوجه به اینکه میدانستم این دوماه از همه چیز آزادم دو قصد كردم، یکی کتاب خواندن و دیگری نوشتن.
خاطراتي كه قرار بود در هفتهنامهاي چاپ شود با ستوني بنام « طبل بزرگ زیر پای چپ »
اما نشد... و حالا يك دفترچه 100صفحهاي روي دستم مانده كه هر دو صفحهاش پر است از خاطرات و اتفاقات و نگفتنيهاي يك سرباز در يك پادگان.
كاش آن روزها « جايي براي بودن » داشتم تا حداقل هفتگي مينوشتن اينها را.
حالا هم كه بعد از 3سال ميخواستم پستي برايش بگذارم انصافا نميتوانم انتخاب كنم؛ يكي دوهفتهاي هست كه مدام دارم اين خاطرات 40-50روز را مرور ميكنم اما نميشود انتخاب كرد، هر كدامشان يك پستاند براي خود.
ادامه مطلب
+
به قلم صدرا مجد در پنجشنبه سیزدهم دی 1386
|