يك سؤال دارم و هزارها جواب، اما ميگردم دنبال بهترينشان؛
جداً چرا ميخواهيد بازي شنبه (فينال ليگ برتر!) را برگزار كنيد؟
هزينه بيخود براي ورزشگاه آزادي، همكاران دوستداشتني صداوسيما، خبرنگاران عشق جنجال، داوران بيطرف، عزيزان زحمتكش اتوبوسراني، مهربانان نيروي انتظامي، بازيكنان بنده خدا محتاج نون شب و مهمتر از همه بيش از يك100هزار نفر تماشاچي عشق پرسپوليس (تازه اگر آن خدا بيامرزد ورزشگاه بزرگتر ميساخت، بلكه بيشتر!)
فكر نميكنيد خدايي نكرده، خدايي نكرده ممكنه اتفاق فينال جام حذفي سال پيش بيافتد؟ آنوقت شما چه ميكنيد با اين 100هزار تماشاچي و ميليونها ( اگر اين باشگاههاي پكيده منچستر و بارسا و رئال و غيره ميگذاشتند، ميلياردها ) طرفدار دلشكسته!؟
پس بهتر نیست بدون این فینال، پرسپوليس را قهرمان معرفي كنيد!!!
●●●
رسانه ملي ما مگر از همان روز اول دوست نداشت امپراتور را قهرمان معرفي كند؟
همه و همه دست به دست هم نداده بوديم تا اثبات كنيم كمك مربي كره و هلند در چندين جامجهاني ميتواند بيايد كشورش و عشق بورزد به مردمانش كه بعد از سيسال بدبختي منتظر روزهاي خوش فوتبالياند بدستتان او !؟
مگر كميته عدالتپيشه انضباطي فدراسيون منباب اختلال در ورزشگاهي كه نه امنيتاش دست باشگاه است و نه نظمش، بخاطر حماقت يك تماشاگر ( نه تماشاگرنما! ) كه معلوم نيست سر از كجا درآورده بود و كي بود و كجا بود و كجا رفت، از رقيب اصلي 5 امتياز كسر ننمود و محروم تا اطلاع ثانوي! حالا اتفاقي دستخدا از آستين استكبار فيفا درآمد و 6 امتياز به سبب مديريت اشتباه از محبوب قلبها كم كرد!
شبكه وزين سه مگر تيمي جز پايتختنشينان را صدرنشين ليگ بهحساب ميآورد!؟ وگرنه ميشود هفته سيام، بازي صدرنشين را زنده نشان ندهد و ليگ برتر جزيره را بگذارد! تازه آخر بازي منچستر را هم قطع كند و برود سراغ بازي تيم سوم ليگ و سايپا!!!
مگر تهيهكننده فيلم و مجري و مفسر تلويزيوني بعد از هفته سيويكم نفرمود «... حالا پرسپوليس فقط يك برد ميخواهد براي قهرماني و شادي دل ميليونها طرفدارش ...»
صداوسيماي مخاطبمحور ما مگر چيز بزرگي ميخواهد غير قهرماني يكي از پايتختنشينان! تا امپراتورش را بياورد يا ژنرالش را ويا مربي گوله خوشمزگي را به برنامههاي زنده تا بيننده جذب كند! آخر آن مهاجم ساكت و آرام سيبكي مگر جذابيت دارد؟ يا آن محرم هميشه مصدوم يا عوامل يك تيم شهرستاني!

جدا چه اشكالي دارد مثل تمام دنيا تيمهاي ميزبان در زمين خودشان از ميهمانان پذيرايي كنند؟ كجاي دنيا شوراي تامين استانشان اين حق را از يك تيم در يك ليگ مثلا حرفهاي ميگيرد؟
چرا بايد سرخابيها هميشه در تهران ميزبان باشند و سال به سال هم به تعداد تيمهاي تهراني ليگ برتري افزوده شود (امسال هم نيروي زمين در راه است)
صباباطري در صباشهر ميتواند Champion ليگ را برگزار كند اما نميتواند ميزبان پرسپوليس باشد! سايپا ميتواند در كرج، الوصل و الكويت را پذيرا باشد اما ميزباني جلوي سرخابيها خلاف امنيت استان است!
به نظر شما، شيرينفراز سقوط كرده، وظيفهاي جز بالابردن آوراژ گل داشت يا دروازبان سايپا كاري جز هديه 3 امتياز در دقيقه 85 و ياحتي صباي قهرماني از دستداده، كاري داشت جز نمايشي براي شادي دل ميليونها هوادار!
اصلا چرا بايد چند100ميليون دستمزد بازيكنان و مربييان سرخابي از جيب سازمان تربيتبدني برود! چرا خصوصياش نمي كنند!؟ چرا بايد اعضاي شوراي شهر تهران عضو هيات مديره هايشان باشند و بدتر معاونان رئيسجمهور و نمايندگان مجلس! اين اسمش رانت نيست!؟
تحليليترين برنامه فوتبالي رسانهيمان بايد 30دقيقه بدنبال علت گريهزاري حاجي فتحا.. زاده باشد و رفتن فيروزخان و تحميلنظر هياتمديره آنهم در يك شرايط كاملا آرام باشگاه يا دنبال علت لباس تنگ پوشيدن نيكي، علت دعواي استيلي و قطبي يا اينكه چرا خليلي زير لب ميگويد "نميزاره گل بزنم" يا پرت كردن بطري آب و رفتن از ورزشگاه...
مگر مشكلات فوتبال ما غير از اينهاست!؟
كسي هست بپرسد: چرا ملوان نيمفصل اول، الان دارد سقوط ميكند؟ چرا مربي سپاهان بعد از باشگاههاي جهان رفت؟ جرجويچ ذوبآهن كه بود و از كجا آمد؟ چرا تيم مهد فوتبال، آبادان، دارد ميرود دسته پايينتر؟ اصلا چرا تيمهاي ليگ حرفهاي ما زمين اختصاصي ندارند؟ چرا درآمدهاي استاديومها براي باشگاهها نيست؟ چرا حق پخش تلويزيوني نداريم؟ پول آگهيهاي دور زمين كجا ميرود؟ امنيت برگزاري بازيها چرا دست نيروي انتظاميست؟ (مگر سرباز صفر وظيفه بلد است با يك تماشاچي عصباني چهطور برخورد كند) چرا بازيكنان فوتبال ماليات نميدهند؟ و هزاران چراي فوتبالي ديگر...
اما مگر برنامههاي رسانه ملي ما وظيفه دارند بجز جذب مخاطب، اتلاف وقتش، بالا بردن تعداد پيامكها، دادن جايزه و چهرهسازي يك فوتباليست براي جوانانِ بدنبال الگوي ما؟
●●●
ياد آن روزهايي ميافتم كه دربي تهران هميشه همراه بود با دعوا و بزنبزن و اخراج، بعد مدتها خيلي جالب مساوي ميشد اين بازي حساس! براي خوشحالي همه!
تماشاگران ميليوني دو طرف، براي داور بنده خدا، براي نيروهاي خدوم انتظامي و حتي براي اتوبوسهاي بيزبان شركت واحد.
خوب حالا كه امكان مساوي هم نيست، برگزارش نكنيد؛ مگر يك قهرماني چيست كه برايش دل اين همه آدم را به تالاپ و تولوپ بندازيد! اصلا تقسيم كنيد، يك فصل آبي يك فصل قرمز؛ يا جام حذفي براي اوون، ليگ برتر براي اين! بيخودي هم اينهمه خرج برگزاري ليگ و جام و ... نكنيد.
خداييش بد پيشنهاديست!؟
قهرماني پرسپوليس در ليگ برتر و استقلال در جام حذفي
به 70ميليون طرفدارشان پيشآپيش مبارك!
+
به قلم صدرا مجد در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387
|
آن يگانه مرد عرصهي احساس، يكتا عاشق گلهاي نرگس و ياس، ديدنش دلهاي خسته را آرام، پيوسته در پي كار و بر لبش ذكر مدام، آن نگين رخشان، بر تارك بلاد صفاهان، شيخنا حضرت رضوان، بيبديل بود در خلق خوش. گويند كه كس كج خلقي از او نديد.
شيخنا را راويان حديث بسيارند كه خلقِ بسيار، از فيض وجود او متنعم بودند. آوردهاند كه نخستين بار در جمعي مصفا بر مردمان ظهور نمود، كه آن جمع را مجمع نام بود و حلقهي صاحبدلان صاحبذكاء صفاهاني. اهالي مجمع گرد شيخ چون پروانه به گرد شمع هميگشته و در برش جامهها هميدريده و شيخ ايشان را روشنايي ديده بود. در آن حلقهي اقدس بود كه شيخ نخستين بار درس گلبازي نمود. و كرامات وي در آنجا بسيار است كه چون در جاي ديگر روايت شد بر اين اندك كفايت ميكنيم.
حاليا شيخ سالها در آن مجمع بود و نردباني ساخت. و اين ابتدا بود بر كاري كه شيخ تا به پايان بر آن مشغول بود. گويند كه روزي شيخ، عريان به مجمع اندر شد، آه از نهاد مردمان برآمد كه اين چه حاليست شيخنا را. گفت: اوركا! و مردمان همه حيران. و شيخ دوباره بانگ برآورد: اوركا! و او نردباني در دست داشت و خطبهاي خواند مردمان را اندر فوايد نردبان و بالا رفتن از آن و اين كه در عرش منزلتي است نردبان را وصف ناشدني. و اين راز هميپوشيده بود كه نردبان را اين همه فضل از چه روست.

گويند كه اول شاگرد مكتب شيخنا، درخشنده مظهر جمال خدا، خلق به همصحبتياش دلشاد، سيدنا فرشاد، كه گوييا در اواخر عمر صدرا مجد تخلص نمود، مردمان را به راز وي رهنمون هميگشت كه نردبان همان قلم است و كاغذ. كه با آن بر اين مينگارند بهر هدايت خلق و اين چنين تا به عرش بالا هميروند. سيدنا، شيخ را در اين كشف همراه بود و زين سبب پي به اين راز برده بود. و شيخ از آن روز بود كه عبادت، برتر از نوشتن و قلم فرسودن ننمود و روز و شب به اين كار بود.
در اقوال است كه شيخنا روزي به ناگاه از مجمع به در شد. و تا ساليان دراز اهال مجمع را خاك عزاي اين مصيبت بر سر بود. و اين بود تا كه نفحات انسي شيخ در جاي ديگر مشامها مطبوع و انوار قدسيش ديدهگان را مشعشع نمود. و آن جا نشريتي بود نامش جام.
ولي شيخ را از آن رو كه مقام و منزلت بالا بود و تنگنظران بيمايه در هر مكان حي و حاضر، آن قافيه بر وي تنگ نمودي و وي عطاي جام و باده به لقاي يار بخشيد. ليك چون قطب حلقهي جام را با شيخ سر و سري بود، دستش به نهاد اندري بند نمود كه عنوانش زيبنده بود مر شيخ را. و آن جامعهي مهندسين بود كه شيخ را سيد شباب اهله خواندند.
ما را از احوالات و كرامات شيخ در آن نهاد اخباري حاصل نگرديده بنا به دشمني خوني كه با اقطاب ايشان در امور مملكتي داريم. اما خبري در دست است كه شيخنا چون بديد كه حضرت قطب جام، داماد از مردمان صاحب ذكاء ميگزيند، در آن دامگه افتاد افتادني كه شرحش برفت ولي علي لعنت الله علي قوم الظالمين.
شيخنا كه نردبان آمالش در قلم بود و كاغذ، في الوقت پا به نشريتي ديگر نهاد كه اهل صفاهان از رؤيت هر روز آن بر دكهها دلشاد گردند. آن نشريت را نام اصفهان زيبا بود.
شيخ به همراه مريدان به آن جا اندر گشت. و در آن جا بود كه به علم كيميا نيز رسيد و اكسير جواني پرداختن نمود. گويند كه اين از اعظم كرامات شيخ بود. اكسير وي را مريد و جان بر كف بسيار بود كه چشم حسودان خيرهسر، تاب اين رغبت نيافت و وي به طرفت العيني به غضب اقطاب آن مملكت بيهنران گرفتار آمد. آوردهاند كه اصفهان زيبا زان پس به خواب رفت كه حقا آن زيبا را به دور از اين روشن ضميران خفته بهتر، و نسخه نسخهاش بر دكهها به خاك اندر.

و شيخنا سالها بدي ديد از مردمان اين ديار صفاهان. كه مملكت هنر است در دست بيهنران از خدا بيخبر. ليك خدايش بيامرزاد كه نردبان از قلم و كاغذ خويش خواست و بر آن بالا رفت و بر نردبان بيهنري تكيه نكرد و نردبان ديگران ندزديد. از اكسير خويش جوان شد و جوان نمود دلهاي پير را. افسوس كه دلهاي پير به اكسير جوان شوند، ليك دلهاي مرده به گور اندر به، كه كارشان از اكسير گذشته است.
برای یک دوست
به قلم « سيخونك العلما »
به سفارش .:SFO:.
به بهانه 19 اردیبهشت تولد ۲۸ سالگیاش
+
به قلم صدرا مجد در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387
|
به لطف يكي از دوستان آخرين فيلم «محسن مخملباف» را ديدم، گرچه خيلي دير؛ قصدم اصلاً نقد فيلم نيست، چون نه تخصصام است و نه علاقهاي دارم، اگر دوست داشتيد نقدهاي نصفه نيمه زير را ميتوانيد بخوانيد:
● روانکاوی فیلم « فریاد مورچهها » / رادیو زمانه
● برهنگی، مطرح کردن سخنان الحادی برای اولینبار در سینمای پس از انقلاب
● مردی که به همهچیز، همهچیز، همهچیز شک کرده است / محسنِ آزرم
اما فارغ از اين نقد و تحليل، نميتوان به پديدهاي فراري از ايران بنام « محسن مخملباف » كه روزگاري استاد سينماي ايران بود و شايد هنوز هم برخي برآن معتقد باشند، بيتفاوت باشيم. كارگرداني كه صحنههاي « بايسيكلران » ، « سلام سینما » ، « ناصرالدينشاه آكتور سينما » « استعاذه » و « توبه نصوح »اش هنوز در ذهنها ثبت است. پديدهاي كه هيچكس روند تغييراتاش را تحليلاش نميكند، روندي كه امكان اتفاقش براي هركس وجود دارد...
●●●
Scream of the Ants آخرین فیلم مخملباف، سفر فلسفی يك زوج را نقل ميكند به هندوستان براي برای ماه عسل؛ مرد دچار تردیدهای فلسفیست و بهوجود خدا اعتقادي ندارد، شکاکانه و بدبینانه به همه چیز مینگرد اما زن به سفارش استاد یوگاي خود در تهران، براي جستوجوی «انسان کامل» راهي هندوستان سرزمينى كه بقول دختر فاحشه فيلم «سيصد ميليون مذهب در آن حكمفريايى ميكند» شده است تا بتواند پرسشهاي اصلي زندگياش را از او بپرسد. فيلمساز در روترين لايه فيلماش «هندوستان جادويى» را از آسمان به زير ميكشد و نشان ميدهد كه تمامى مذاهب و عقايد، اوهامى و پوچ هستند كه به واسطه منافعى كه قشرى از جامعه به آن نياز دارند حفظ و پاسدارى ميشود، قشرى كه هم ميتوانند سرمايهداران باشند و هم انسانهاى فقيرى كه تنها راه نجاتشان را وابستگى به آنها ميدانند.

«فریادِ مورچهها» بيشتر شعار ميدهد و تصاوير زيباي كارت پستالي نشانمان ميدهد اما فیلمِ مُهمّیست در کارنامهیِ «محسن مخملباف»، همانطور که «نوبتِ عاشقی» و «شبهایِ زایندهرود» فیلمهایِ مُهمّی بودند، مهم فارغ از خوببودن یا خوبنبودنِ فیلمها. خود مخملباف اين دستهبندي را براي سينمايش قائل است: «اخلاق و مذهب» ، «عدالتِ اجتماعی» ، «نسبیت و دموکراسی» و حالا «شادیِ زندگی و غمِ انسانی»؛ دو فیلمِ آخرِ مخملباف، دنیایِ ذهنیِ اینروزهایِ اوست و يعني «تردید»؛ برایِ این شک و تردید كه سابقه در «نوبت عاشق» و «شبهاي زايندهرود» نيز دارد، گفتن اینکه مخملباف به «سیمِ آخر» زده است سادترين جواب است...
●●●
« من بهدنبالِ اثباتِ هیچچیزی نیستم، من فقط در جستوجو هستم تا بتونم این شک و تردیدهام رو بهکنار بزنم، پیشداوریهام از بین بره. میفهمی؟ من بهدنبالِ تو راه افتادم، چون فکر میکردم تو در جستوجویِ حقیقتی؛ ولی از آدمِ حقیقتیافته فراریام. میدونی چی میگم؟ آدمِ حقیقتیافته فاشیست میشه. فاشیست میشه، میفهمی؟ من اصلاً نمیخوام دیگه دربارهیِ خُدا و پیغمبر فکر کنم. اینا رو تو متوجه هستی؟ »
اينها ديدگاههاي مرد فيلم مخملباف است، مردي كه در شبی میان شمعهای عاشقانه در جواب همسرش كه از او فقط يكبار آميزش ميخواهد، آنهم براي به دنیا آوردن بچه؛ سخت بر ميآشفتد و میگوید که نمیخواهم موجودی را به روی زمین اضافه کنم که مثل خودم آویزان و سربار جامعه شود!
پس از قهر با همسرش، سر از خانهی یک روسپی در میآورد و در حالیکه شیشهی شراباش را روی سر مجسمه گاو (نماد خداي قدرت) خالی میکند، میگوید:
« اینجوری نگام نکن خجالت میکشم . آخه قربونتام، قربون اون تنهایی قبل از بیگبنگات برم. آخه چه مرضی بود پدرسوخته که ما رو کشوندی اینجا؟ ما رو به وجود آوردی؟ کجای این قدرته؟ این چیه؟ من در خلا هستم، دلام میخواد اسیرت بشم. دیگه نمیتونم. بسمه این همه آزادی، دیگه نمیتونم »
بعد از فوتكردن دود سيگارش روي صورت مجسمه، ميگويد:
« تو گاوی، چار دستوپات رو زمینه، میگن خدا توی آسمونه، اونه که زن و شراب رو خلق کرده، اونه، تو هیچ کارهای. اما بالا غیرتن این کارت درست بود. من با همهی خلقت گهی که درست کردی بهخاطر زن و شراب ازت تشکر میکنم. شوخی نمیکنم، میفهمی!؟ زن و شراب »
امّا، مگر میشود با قاطعیت اعلام کرد که این مردِ بینام و مُردّد، خودِ مخملباف است؟
●●●

تحليل ديالوگها و حرفهاي مخملباف به كنار، چيزي كه اين آخرين فيلم مخملباف را بين جوانان ايراني معروف كرده است، چيزي نيست جز بازيگر نقش دختر اين فيلم «لونا شاد» (مهنور شادزی) مجري برنامه «شباهنگ» تلویزیون صدای آمریکا (VOA) ؛ چند صحنه برهنه « لونا شاد » در فيلم بيش از كل نقش آفرينىاش و بيش از تمام حرفهاي «محسن مخملباف» مورد توجه قرار گرفته است. پردهاي ديگر از جامعه ما، «جامعهء سكسزده در نهان» ما كه بيش از هر چيزى بدنبال ديدن بدن لخت اين بازيگر و مجري زيبا روياند!
خودتان searchاي در گوگل بزنيد يا دويست و خردهاي كامنتهاي اين وبلاگ را بخوانيد تا دريابيد نهان پنهان و خطرناك جامعهيمان را...
+
به قلم صدرا مجد در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
|
بالاخره تمام شد، يك هفته تلاش بچههاي اكسير + سه چهار شبكاري تا 3نيمه شب براي ويژهنامه سومين جشنواره مطبوعات استان اصفهان؛ نشريهاي كه قرار است 5شنبه در مراسم اختتاميه جشنواره توزيع شود:
-
گپوگفتهاي با خبرنگاران و عكاسان اصفهاني
-
گفتوشنودي با سردبيران 4روزنامه اصفهان
-
-
مصاحبه با اعضاي شوراي اطلاعرساني استان
-
گفتوگويي با اساتيد روزنامهنگاري
اينكارهاي پروژهاي را بيشتر ميپسندم، گرچه اينكارمان اصلا شباهتي با كار قبلي، چهاردهمين جشنواره سراسرس تئاتر كودك و نوجوان، نه از لحاظ فشار كاري و نه كميتش! نداشت اما در اين برهه خيلي خوب بود حتي واجب.
دوستيهاي چند وقتي، كه اگر مرامش باشد و اخلاقش، ادامه مييابد...
●●●
● چقدر سخت است يك خبر خوشي داشته باشي و نتواني بگويي، به سسب اينكه بايد بيانه هيات داوران را در نشريه ميزديم بطور كاملا مجبورانه تمامي جوايز را خوانديم و حالا ماايم و نخودي كه بايد در دهانمان خيس بخورد...
اما يادت باشد رفيق (لينكاش بعد افزوده خواهد شد) اولين كسي كه بهت تبريك گفت من بودم ها! گرچه برنده شدن در چنين جشنوارهاي كار شقالقمري نيست همانطور كه پارسال نبود (+ و +) اما بهرحال قدمي خوب است براي اثبات تواناييها.
● پيامكهايي آمد براي تبريك تعويض يك سردبير و من همچنان ميخندم به سادهدلاني كه فكر ميكنند مشكل ما شخصي بوده، هنوز درك نكردهاند فضاي دلنشين شهرمان را ...
● يك اتفاق جالب موبايلي برايم افتاده كه اگر بتوانم ته و تواش را در بياورم يك داستانش ميكنم و اگر نشود شايد پستي...
● چيه؟ عكس رو جلد آشناست!؟ ا ِ ا ِ ا ِ نزن كنار اون روزنامه را ...
+
به قلم صدرا مجد در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387
|