تبليغاتX
جایی برای بودن
 
           ن ج ف ...
 

اين‌جا نجف ...
بعد از معطلي‌هاي 8،7 ده ساعته مرز مهران و طي راه شش ساعته در جاده‌هاي تانك‌روي عراق، حالا رسيده بوديم به مقصد
عقربه‌ها نشان از 22 شب داشت، شانس آورديم ورودمان به خاك عراق 1ساعت و نيم به نفع‌مان شد ( 30دقيقه‌اش را مديون خدا بوديم بابت مدارات نصف‌النهار و يك‌ساعتش را بابت پرزيدنت احمدي‌نژاد من‌باب تغيير ساعت تابستاني كه آخرش نفهميديم خوب بود يا بد! )
دوستان و هم‌سفران راهي بودند براي زيارت اما ترجيح دادم تن‌ها بروم و نيمه شب


3دقيقه بيشتر فاصله نبود
بازاري مابين هتل و حرم، بازار شلوغ و سرسام‌آور صبح‌ها، ترسناك و خلوت نيمه‌شب‌ها
راه حرم هم از دنيا مي‌گذشت! آن‌هم چه بازاري! پر از كبابي و چاي‌خانه و حلوافروشي
هوا تاريك تاريك بود، تنها من بودم و صداي سگ‌ها كه هرلحظه دور و نزديك مي‌شد و البت گيت بازرسي اول كه سربازش خواب بود!
سرم پايين بود و ام‌پي‌ترام روشن
تمام فكرم را جمع كردم و آماده شده بودم براي ديدن عظمت امام
امام اول شيعيان
مي‌خواستم غرق شوم در ايوان طلايش
بنشينم روي گل فرش جلوي ضريحش زيرگند و داد بزنم خواسته‌هايم را
همه را عقب بزنم و پنجه بندازم در شبكه‌هاي واسط بين من و او
چشم بدوانم و دنبال درب قلم‌كاري شده با امضاي پدربزرگم بگردم
راه بيافتم در صحن‌هايش و همه‌جايش را بو كنم
و در آخر يك View ناز پيداكنم و بنيشنم و با مولا حرف بزنم

اما همه چيز توهم بود
اين‌جا نجف
آلوده ، خراب ، كثيف و حتي خلوت از زائر
درب‌هاي حرم حضرت، 3بامداد باز مي‌شد
گويا شب‌ها نجف‌يان ترجيح مي‌دهند تشك‌هاي گرم و نرم را
تنها يك در داشت، تمام عظمتي كه در تصاوير تلويزيوني بود، خلاصه شده بود در دو صحن كوچك (شايد روي هم در حدواندازه‌هاي صحن قدس امام غريب، سلطان خراسان) ، يك ايوان مطلا كه صحن روبرويش بابت تعميرات بسته بود و بايد بزور تمام قدش را ميديدي.
سلام دادم، وارد شدم
من بودم و شايد به تعداد انگشتان دستم عرب و عجم ديگر

نتوانستم تاب بياورم، آمدم بيرون
نشستم صاف روبروي ضريح مطهرش، تكيه دادم به ديواره‌هاي سنگي ايوان مطلايش و سرم را زير انداختم و گذاشتم اشك‌هايم بيايد
بياد تمام آن 25سال، بياد مردم كوفه، چاه علي، ذوالفقارش، بياد فاطمه، بياد حكومت 5ساله‌اش، اين‌ملجم، عدلش و تمام آن‌چه از امام اول شيعيان شنيده‌بودم و خوانده
براستي اين‌جا نجف است، شهر امام اول شيعيان؟
چقدر خوش‌مرام‌ند اين عرب‌هاي شيعه نجفي!
وحالا داشتم آهسته آهسته، عظمت امامم را درك مي‌كردم
عظمتي نهفته در ميان اين‌همه غربت و سادگي و خلوتي

 

 

+ به قلم صدرا مجد در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 | 


           نیمه رم‌ض‌ان

نيمه‌هاي رمضان كه مي‌رسد، يك‌هو مي‌فهمم كه ميهماني به نيمه رسيده و هيچ نفهميده‌ام
تازه يادم مي‌آيد چه قول‌هايي داده بودم به خودم و خودش
چه برنامه‌هايي داشتم براي ميهماني‌اش
و چه فكرهايي براي بهترشدن، نو شدن
نيمه رمضان كه مي شود يادم مي‌آيد كه بايد رمضانيه بنويسم امسال هم
مي‌رود اپيزودهاي رمضانيه پارسالم را مي‌خوانم
هرچه در مغزم در اين 15روز گذشته را رديف مي‌كنم روي كاغذ سفيد word
و مي‌نويسم بازهم يك رمضانيه ديگر

امسال حال و هواي رمضان را بيشتر مي‌توان در تلويزيون ديد و ترافيك‌هاي نزديك غروب، رستوران‌هايي كه پذيراي ميهمانان افطاري‌اند و گاها مسجدهاي شلوغ
ديگر از آن تغيير ظاهر و رفتار مردم كه سابقا در اين ماه ميهاني خدا نمايان مي‌شد، خبري نيست.

روسري‌هاي كه اندكي پيش مي‌‌آمد
گران‌فروشي‌هايي كه كم‌تر مي‌شد
رنگ و لعاب‌هاي صورتك‌ها كه كم‌رنگ‌تر مي‌شد
سلام‌عليك‌ها و التماس دعاهايي كه بيشتر مي‌شد
و دروغ‌هايي كه كم‌تر گفته مي‌شد
ديگر خبري نيست كه نيست

ديروز راننده‌اي كنار خيابان ايستاده بود و تخمه‌هايش را يكي بعد ديگري تف مي‌كرد از پنچره ماشين‌اش بيرون و من فكر كردم بايستم و بهش بگويم شهرماخانه‌ما.
شاطر نانواي مكانيزه‌اي كه رفته بودم نان خشخاشي‌اش را بخرم، بطري آب دستش بود و جرعه جرعه مي‌نوشيد و من به فكر عرق‌‌هاي ريزان نانواهاي تنوري محله‌يمان افتادم.

كبابي ظهرها غذا مي‌پزد و مشتريان در صف‌اند
پشت ماشين‌ها، فك‌هاي بالا و پايين مي‌شود و آدامس‌ها جويده
ياد سال پيش مي‌افتم كه نيروي انتظامي و اماكن اول گفتند رستوران‌ها حق پخت تا قبل افطار را ندارند، بعد پيك‌هاي موتوري غذاخوري‌ها را ممنوع كردند و آخرش خريدوفروش مطاع‌هاي سرد را هم ممنوع.

دود سيگارها بعد از پُكي كه مانع رسيدن‌شان به حلق مي‌شود به لطف فتواي مراجع عزيز، از آدم‌هاي پياده و سواره همه‌جا ديده مي‌شود و من فكر مي‌كنم روزي هم مي‌شود كه سر را كامل در آب فرو برد و خيس نشد لابد!
ميهمانان تابستاني شهر هم كه عذر شرعي دارند!

و ماه بندگي خدا به نيمه رسيده است ...

 

+ به قلم صدرا مجد در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 | 


           ب ر ف ک ...

 

وقتي حرفي نداري براي گفتن
               گوشي نداري براي شنيدن
                              و چشمي براي خواندن
         چه فرق مي‌كند
                    بگويي يا نه
                             همان به‌تر كه برفك باشد...



+ به قلم صدرا مجد در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 | 


حافظ به ادب باش كه واخواست نباشد / گر شاه پيامي به غلامي نفرستاد

پی‌نوشت
۱)  بابت بی‌ادبی‌های پست قبل و حواشي‌اش، من شرمنده‌ام، گویا قرار نیست ...
۲) چقدر خوب شد این چهل روز گره خورد به میهمانی خدا
    شاید!
    شايد  صاحب‌خانه ميهمان‌نوازي كند و گوشه‌چشمي

 

+ به قلم صدرا مجد در یکشنبه دهم شهریور 1387 | 



يك سال مي‌گذرد
درست صبح چهارمين روز آخرين ماه فصل تابستان سال 86 بود
شب قبلش ويژه‌نامه روز جوان را تحويل داديم
با بروبچه‌هاي اكسير رفتيم كنسرت محمد اصفهاني
نيمه شب، آن نامه كذايي را ايميل كردم
و صبح عازم ماموريت يك‌روزه كاشان شدم با موبايل خاموش

وحالا بيش از سي‌ويك ميليون ثانيه از آن مي‌گذرد
ثانيه‌هايي كه تك‌تك‌اش بيش از دقيقه ارزش داشت، شايدهم ساعت
ارزشي كه عيِّار مي‌خواهد تا قيمت بر آن بگذارد
و بگويد آيا ارزشش را داشته يا نه

همان روزها قبل از فرستادن نامه، هفته‌ها بعد از فرستادنش و چندماه بعد، پس از آن پست جنجالي « درددل‌هاي يك اخراجي »؛ بارها و بارها خواندمش و سوم شهريور87 نيز بار ديگر.
دارم فكر مي‌كنم، ماحصلش چه بود، چه گفتم، چه نگفتم، چه اتفاقي افتاد
يك حساب دودوتا چهارتاي ساده

از ويژه‌نامه پارسال تا امسالسرويس جواني كه دوسال براي رشدش با دوستانم زحمت كشيده بوديم؛ تعطيل شد، به بهانه‌ي نهانِ ماه رمضان و به علت عيانِ خرج زياد از سبد اعتبار روزنامه.
اعتباري كه درست مثل اعتبار همين چك‌پول‌هاي بانك‌ها بود كه داد رئيس بانك مركزي درآمد از بي‌پشتوانه بودن‌شان!
سروصدا در بچه‌ها بلند شد، بعضي‌ها انتقاد كردند و بعضي‌ها دفاع تعدادي هم دومي را، رودررو و اولي را به فجيه‌ترين وضع، پشت سر!
اما همه چيز به سادگي گذشت
درست مثل تمام كارهاي ما ايراني‌ها، هياهو و آخر هيچ
مثل تمام اتفاقات سياسي
پاليزدار را گرفتند بدون آن‌كه كسي مستدل بگويد: اوهوي يارو با اين دلايل حرف‌هايت دري‌وري بود و دروغ! الف را فيلتر كردند تا حيثيت نظام مقدس كه گره خورده به يار ديرين دكتر لاريجاني و وزير كشور، لكه‌دار نشود. ايران را از چاپ نامه زاكاني منع كردند تا كسي نگويد بالاي چشمت ابروست، آقاي عبدالله‌خان جاسبي!
چه تمثيل‌هاي بدون وجه تسميه‌اي!

اكسيري‌ها معترض بودند و مدافع و بي‌بخار
و چه گروه جالبي كه همه را دور هم جمع كرده بود!
خدا لطف كرد و بهانه‌اي جور كرد براي دورهم جمع‌شدن دوباره
يك‌كار فشرده ژورناليستي « گريه خنده »،درست خوراك يك گروه پرانرژي كه بدنبال اثبات حقانيت و لياقتش است
ا ت و پ ي ا بعد از آن مي‌گفت: «گروهي به هم‌دلي و با صفايي اين بچه‌ها نديده‌ام»
دوستي مي‌گفت: «اين اولين گروه است كه من در آن عضوم و شاهد فعاليتش در سومين سالش!»
چقدر ايده براي ادامه كار
چقدر انرژي براي تخليه
چقدر دوستي براي نثاركردن
و چقدر لايه‌هاي نهان و پنهان
وحالا دارم فكر مي‌كنم كه لطف خدا بود يا مكرش!

بعد از آن جشن سال‌گرد، جمعي دوباره رفتند روزنامه
اين‌بار شروع از نقطه صفر
سرويس شده بود گروه، آن‌هم زيرنظر سرويس فرهنگ و هنر
ويژه‌نامه هم شده بود، 2 صفحه در هفته
پس از چندي، دوستانِ راجع، اندكي به تيپ و تار هم زدند
مسؤول ماند و صفحه
چه فرق مي‌كند، صفحات چاپ شود بدون گزارش، متن و عكس بزرگ، يادداشت و مقاله و يادداشت!
مگر مصاحبه هم مي‌تواند چاپ شود، مصاحبه با كي؟ بابا وقت مي‌خواهد و انرژي و سوژه!
موضوع خط قرمزي ديگر چيست، ول‌مان كن، بگذار چاپ شود و ...

اصلا بي‌خيال همه اين حرف‌ها
مگر مخاطب فرقي كرده است؟
روزنامه همان بود كه بود
و مخاطب همان بود كه نيست

سردبير در يك اقدام طوفاني عوض شد، جوري كه حتي خودش هم خبردار نشد!
يك خبرنگار باسابقه جانشينش
همه نگران بودند، بعضي‌ها نگران‌تر؛ اما مگر قرار بود اتفاقي بيافتد
تغيرات كند و آهسته، شايد با دست‌انداز، شايدهم بدون ايده!

تمام حرف‌ها و ايده‌هايم را يك‌جا جمع كردم
2ساعت و نيم حرف زدم و آخرش فهميدم
همان است كه بود
شايد سردبير عوض شده باشد، اما فضا همان فضاست
فضاي دل‌نشين مطبوعاتي اصفهان!
سيد مجتبي مطهر هم رفت، اما روزنامه همان است كه بود
دوستان تا حد دشمنی پیش‌رفته، بازگشتند
اما هم‌چنان همان است كه بود
چون قرار نيست اتفاقي بيافتد
و مخاطب همان است كه نيست!!!

وهم‌چنان ميلياردها بودجه فرهنگي شهر، كاغذهاي سپيدي كه از درختان‌مان ساخته مي‌شود را سياه مي‌كند و شيشه‌هاي منازل‌مان را پاك...

 

+ به قلم صدرا مجد در دوشنبه چهارم شهریور 1387 | 




صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
تمامي پست‌ها





اكـــســـــيـــــر
نفسانيات يک من
چاي نبات
يونس در اقيانوس
تشريك
ميزراقلي‌خان راپورتچي
گيومه
خبرنگار افتخاري نيويورک‌تايمز
نقطه سر خط
آغاز در نهايت
من پت هستم
چشمه بهشتي
حديث هجرت
نقش
رشحه
شاهد بياورم..؟
اين‌جا نبودن
خانه‌ء گرافيك نردبان







گیرکرده در گلو
دل‌نوشت‌ها
اندکی در باب سیاست
روزنوشت‌هاي بي‌خودي
برای یک دوست
هيأت وبلاگي سبو



آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386




SFO in Google Reader
 RSS