تبليغاتX
جایی برای بودن
 
           خود داني ...

دارم فكر مي‌كنم تو كجايي؟
ببخشيد شما را تو خطاب مي‌كنم! اصلا مي‌خواهم بدانم هستي يا نه؛
خودي نشان بده! نشسته‌اي آن بالا كه چه؟
تماشا مي‌كني اين همه مخلوق را كه گل ِهم مي‌لوند و نمي‌دانند چه‌كار مي‌كنند؟
آخرش هم مي‌خواهي همه را تك‌تك توبيخ كني و با عدالت‌ات پدرشان را درآوري؟
اين غلط بود، آن اشتباه بود، فلان حرام بود، بهمان كراهت داشت و ...

url اش را خودت نشان می‌دهي، فيلترشكن‌اش را هم
بعدترش خودت گودر را آوردي و feed را هم
دخترك زيباروي را خودت كنار خيابان تنها گذاشتي، 206خالي زير پا را هم
اينترنت‌اكسپلورر را خودت آفريدي، delete temporary internet file را هم
گوگل‌كروم را جديد آوردي، incognito page را هم
حريم خصوصي را خودت تعريف كردي، سي‌دي و بلوتوث را هم

بازهم رديف كنم ليست اتهاماتت را، ببخشيد! كيفرخواست مخلوقات‌ات را !؟
بعد هم، همه را رديف كني در صف جهنمت و منتظر باشي تك‌تك التماس كنند و شفيع بياورند برايت
تو هم بخشندگي و بزرگواري‌ات را چماق كني و بكوبي بر سرشان و با كلي منت راهشان دهي به بهشت برين؛ البته بعد اينكه كلي مزه چوب نيم‌سوخته و قير داغ را چشيدند

اما اينك خدايا !
اين منم كه در پيش‌گاهت ايستاده‌ام، سر به زير، روي سياه و چشم گريان
از عمرم چندي گذشته و چنديش باقي، ولي...
نه وسیله تبرئه جویى دارم که پوزش طلبم
نه نیرویى که یارى جویم
و نه حجت و برهانى که بدان چنگ زنم
هذيان‌هايم را هم روي وبلاگ‌ام نوشتم تا جايي باشد براي بودن!

مي‌خواهي انكار كنم كه تخطي خالق كرده‌ام؟
دهانم تمام دروغ‌ها و تهمت‌هاي گفته‌ام را وا مي‌گويد
دست‌ام تمام لمس‌هاي كرده و Enterهاي زده‌اش را عيان مي‌كند
پاهايم همه جاهايي كه رفته است را شرح مي‌دهد
و قلبم تمام كساني را كه بجاي خالق‌اش در خود جاي داده، جار مي‌زند

و من به حكم عدالت تو قطعا هلاك‌ام
قطعا
و حالا تو مي‌ماني و بنده‌اي كه بنده نبود
خود داني ...

 

دل‌نگاشتي بود بر فرازهاي مياني دعاي عرفه
فَها اَنـَا ذا یا اِلـهى بَیْنَ یَدَیْکَ یا سَیِّدى
خاضِعٌ ذَلیلٌ حَصیرٌ حَقیرٌ لا ذُو بَرآئَةٍ فَاَعْتَذِرَُ وَلا ذُو قُوَّةٍ فَاَنْتَصِرَُ
وَلا حُجَّةٍ فَاَحْتَجَُّ بِها وَلا قائِلٌ لَمْ اَجْتَرِحْ وَلَمْ اَعْمَلْ سُوَّءاً وَما عَسَى الْجُحُودَ وَلَوْ جَحَدْتُ یا مَوْلاىَ یَنْفَعُنى کَیْفَ
وَاَنّى ذلِکَ وَجَوارِحى کُلُّها شاهِدَةٌ عَلَىَّ بِما قَدْ عَمِلْتُ وَعَلِمْتُ یَقیناً غَیْرَ ذى شَکٍّ
اَنَّکَ سآئِلى مِنْ عَظایِمِ الاُْمُورِ وَاَنَّکَ الْحَکَمُ الْعَدْلُ الَّذى لا تَجُورُ وَعَدْلُکَ مُهْلِکى وَمِنْ کُلِّ عَدْلِکَ مَهْرَبى
فَاِنْ تُعَذِّبْنى یا اِلـه فَبِذُنُوبى بَعْدَ حُجَّتِکَ عَلَىَّ وَاِنْ تَعْفُ عَنّى فَبِحِلْمِکَ وَجُودِکَ وَکـَرَمـِکَ

از هفتمين مراسم هيأت وبلاگي سبو 
« یک جرعه آسمان »
به ميان‌داري «
عطش شکن »


حديث هجرت :: من يك زن هستم با كمال افتخار :: عطش شكن :: براي خاطر آيه‌ها :: گیومه :: نقش :: خيبرشكن :: قاصدک بارون :: آب و آتش :: مسیر :: حوریب :: آچار فرانسه :: نفسانیات یک من :: اين راه بي‌نهايت :: پنج دری :: خلوت دل خاص :: حبیب و محبوب :: سودای دل :: آسمان آبی ::  آغاز در نهایت :: هیچ و کوچ :: نجواي من :: سواد قريه :: خيس باران :: نشر قائم :: صداي روزگار :: خاكستر گل‌ها :: براي شادي :: سوخته جان :: چتر نجات :: يادداشت هاي يك بنده خدا :: نون اول نامه :: برای خدا و مهربانی‌هایش :: شب يلدا :: هل شدم :: تسنیم :: رواق منظر چشم من :: یک لیوان انار :: المینا :: تذكره :: تا رسيدن :: یک بشقاب روان‌شناسي با سس سياست ::



 

+ به قلم صدرا مجد در دوشنبه دوم آذر 1388 | 


           مرخص‌ـــی ...
 Come Back...ABJeeZ
  دو سه روزه ميشه كه رفته
  بزودي داره ميشه يه هفته

  به خودم ميگم ولش كن، بابا
  تازه شدي راحت
  هميشه اول سخته
  بزودي ميشه واست عادت

دو سه روز ميشه كه رفتي
موندم اينجا تنها
حتما خيال ميكني سخته
اينو بدون اما

  بدون تو همچين هم سخت نيست
  تازه مي‌كشم نفسي

وضع روحي‌ام هم خيلي خوبه
دكترم ميگه
م
ر
خ
ص
ي

  

 

+ به قلم صدرا مجد در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 | 


           یک‌روز پر از هشت

 

امام‌مان بي‌ترديد شنواي سلام‌مان هست

خدايا ما را لايق سلام و شنواي پاسخش قرار ده

هشت هشت هشتاد هشت (طرح اصلي از مهدي پورعبادي) Edited by SFO

اوست نشسته در نظر
اوست گرفته شهر دل
اوست كه تن را سبك مي‌كند
                   و دل را مطمئن
                             روح را پران
                                  و جان را آرام

از دست مي‌دهيد نشنويد اين‌را  +
اگر هم دوست داشتيد ببينيدش +


 

+ به قلم صدرا مجد در چهارشنبه ششم آبان 1388 | 


           سر به هوا

پس‌پري‌شب بعد ۳ساعت پياده‌روي با يه دوست خوب، بي‌خود و بي‌جهت دلم گرفت
داشتم تو آرشيو جملات نغزم دنبال چيزي مي‌گشتم، فراخور حالم؛ ناخودآگاه از آن سلول‌هاي خاكستري كه بعد يك روز كاري و اين‌همه خستگي جسمي توقعي‌ ازشان نمي‌رفت، فرماني رفت بر آن عضو تپنده كه هميشه بي‌هيچ منتي كار مي‌كند، ماحصل اين رفت‌و‌آمد شد اين :

خدايا من تو را مي‌خوام

قبل‌ترها هم گفته بودم كه «عاشق SMSهاي شبانه»ام، اسمش را هم گذاشته‌ام اقتراح‌هاي شبانه {اقتراح يعني در وقت و بی‌اندیشه گفتن و از خود برآوردن}
فكر كنم براي حدود چهل‌تا دوست فرستادم، ساعت از يك گذشته بود البت و توقع پاسخ هم نبود اما بي‌حاصل هم نبود:

ام.صاد : خدايا! ببين اين بچه چي‌ ميگه؟
اح.ث : Me too
م.ميم : كژتابي! من را مي‌خواي يا خدا را ؟
اف.ر : آره+خوب+خدايا+منم+تورو+ميخام
ال. الف : ... Khodaya man ham TO ra mikham
مهـ.ص : التماس دعا!
ت.ح : اين ترانه بود از خودت در كردي نصفه شب!؟ حالا راستشو بگو كيو مي‌خواي بلا؟
آ.ميم : !Manam to ro mikhaam
وح.ج : دوباره خوابت نبرد!؟ من تو راه اصفهانم، يه دونه برات مي‌خرم!
ح.م : ان‌شاءالله
نس.ب : چه زيباست هنگامي‌كه در اوج نشاط و بي‌نيازي باشي و دست به دعا برداري (جبران‌خليل‌جبران)

 

+ به قلم صدرا مجد در جمعه هفدهم مهر 1388 | 


 

فرازهايي از مناجات دل‌نشين ابوحمزه ثمالي

 

اَللّـهُمَّ اِنّي كُلَّما قُلْتُ قَدْ تَهَياْتُ وَتَعَبَّاْتُ وَقُمْتُ لِلصَّلوةِ بَينَ يدَيكَ
وَناجَيتُكَ اَلْقَيتَ عَلَي نُعاساً اِذا اَنـَا صَلَّيتُ
وَسَلَبْتَني مُناجاتَكَ اِذا اَ نَا ناجَيتُ

خدايا من هر زمان پيش خود گفتم كه ديگر آماده شده‌‌ام و برخاستم براي خواندن نماز و نیایش با تو ، مرا به خواب انداختي و حال راز و نياز از من موقع مناجات بازگرفتي!

مالي كُلَّما قُلْتُ قَدْ صَلَُحَتْ سَريرَتي وَقَرُبَ مِنْ مَجالِسِ التَّوّابينَ مَجْلِسي عَرَضَتْ لي بَلِيةٌ اَزالَتْ قَدَمي

مرا چه شده است كه هرگاه با خود عهد كرده و گفتم زين پس سيرتم نيكو خواهد شد وبه اهل توبه نزديك مي‌شوم، گرفتاري و پيش آمدي برايم رخ داد كه پايم لغزش پيدا كرد!

اَوْ لَعَلَّكَ لَمْ تُحِبَّ اَنْ تَسْمَعَ دُعآئي فَباعَدْتَني
يا شايد دوست نداشتي دعايم را بشنوي و از درگاهت دورم كردي!

 
 

اساسا دعا از خدا شروع مي‌شود، يعني وقتي او مي‌خواهد در حال و روزگار كسي تغييري دهد،    او را به دعا متمايل مي‌كند و اساسا همين دعاهاست كه مستجاب مي‌شود


 

+ به قلم صدرا مجد در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 | 


           رمضان هشتODAهشت


هرگاه دلم رفت تا محبت كسي را به دل بگيرد، تو او را خراب كردي

خدايا به هركه دل بستم، تو دلم را شكستي
عشق هر كسي را به دل گرفتم، ‌تو قرار از من گرفتي
هركجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سايه اميدي و به خاطر آرزويي، ‌براي دلم امنيتي به وجود بياورم، تو يكباره همه را بر هم زدي
و در طوفان‌هاي وحشت‌زاي حوادث، رهايم كردي تا هيچ آرزويي در دل نپرورم و هيچ خير و اميدي نداشته باشم و هيچ آرامش و امنيتي در دل خود احساس نكنم

تو اين چنين كردي تا به غير تو محبوبي نگيرم
و به جز تو آرزويي نداشته باشم
و به جز تو به كسي دل نبندم
و به جز در سايه توكل به تو آرامش و امنيت احساس نكنم
خدايا تو را براي همه اين نعمت‌ها شكر مي‌كنم

مصطفي چمران

رمضان هشتادوهشت - طرح اصلي از محمد صمدي

رمضان امسال حال‌وهوايش فرق مي‌كند با ۲۰وخرده‌اي رمضان پيشين
فكر نكنم به آدامس جويدن جوانك‌ها، سيگار كشيدن راننده تاكسي‌ها و تخمه‌شكستن دخترك ۲۰۶سوار يا دربه‌دري مسافران تابستاني براي لقمه‌اي ناهار ربطي داشته باشد؛ گمانم به اين توالي هشت‌هاست! ۸تاد۸ ، هشتODAهشت !
شايد زمانش رسيده باشد كه یا مقلب القلوب‌هاي نوروزي و يامحول‌الاحوال‌ قنوت‌هاي روزانه، به ثمر نشيند؛ دير و زودش دست توست، تمام اميدمان هم
چند روزي از چرب و شيرين‌ مطاع دنيا چشم مي‌پوشيم تا اگر شبي بيدار مانديم و شد، دولت گيريم

هركس خدا را بندگي كند، خدا همه‌چيز را بنده‌ي او گرداند
امام حسن مجتبي عليه‌السلام

 

+ به قلم صدرا مجد در جمعه سیزدهم شهریور 1388 | 



وقتي مي‌خواهي دوست‌داشتن‌ات را فرياد بكشي بايد بفكر همه‌جايش هم باشي، شبهه‌ناك بودن كه سهل است، پيه خيلي بدتر از اين را بايد به خود بمالي
وقتي فرياد سردادي آن‌وقت‌ست كه آنهايي كه نبايد، به خودشان مي‌گيرند، آنهايي كه نمي‌دانند دوست‌شان داري مي‌فهمند، آنهايي كه اصلا نمي‌دانند دوست‌داشتن يعني چه، به‌تو خرده مي‌گيرند و آنهايي كه همه‌چيز را در پستوها پنهان مي‌كنند از ترس گزند نگاه مردم، سخت عتاب‌ات مي‌كنند و مهم‌تر ازهمه اين‌كه فرق عشق و دوستي،
عاشقي و دوست‌داشتن را براي يك‌آيك‌شان بايد توضيح دهي
ميزان و حد دوست‌داشتن، زميني و آسماني بودن‌اش و حتي مجازي و حقيقي بودن‌اش را !

تا از دوست‌داشتن حرف مي‌زني همه فكر مي‌كنند عاشق شده‌اي و دنبال ازدواجي، گمان مي‌برند پيش‌نهاد داده‌اي و سرخ و سفيد مي‌شوند، بعضي سخن‌ات را وقيحانه برداشت مي‌كنند و متعاقبش روي تُرُش، شايد هم آغوش بگشايند و بشتابند!
ولي دريغ از اينكه هنوز نمي‌دانند دوست را بايد دوست‌داشت فقط دوست
و معشوق را بايد ناز كشيد و فنايش شد

آن‌جاست كه تو نمي‌خواهي شايدهم نمي‌تواني استدلال بياوري براي تكفيركنندگان‌ات، فقط سكوت مي‌كني و مي‌خندي و با خود شعر فاضل را زمزمه مي‌كني:

بعد يك عمر قناعت دگر آموخته‌ام
عشق گنجي‌ست كه افزوني‌اش از انفاق است

باد مشتي ورق از دفتر عمر آورده‌ست
عشق، سرگرمي سوزاندن اين اوراق است!

 

+ به قلم صدرا مجد در سه شنبه سوم شهریور 1388 | 


 

هديهعاشق هديه دادنم و هديه گرفتن، فرق نمي‌كند طرف‌ام كه باشد و صميميت و حجب وحيايش چقدر، هميشه دوست داشته‌ام، دوست‌داشتنم را فرياد بزنم؛ حالا هركس به شيوه خودش برداشت كند، بكند. رفيقي مي‌گفت مؤمن نبايد كاري كند كه شبهه درش باشد و من هميشه فكر مي‌كردم چقدر شبهه‌ناك‌ام!

صميميت‌هاي‌مان را گذاشته‌ايم در پستوهاي‌مان، ترسيده‌ايم تاكه عيان‌اش كنيم طرف بپرد بغل‌مان و ماچي آب‌دار كند! يا ناز كند و بگويد قصد ادامه تحصيل دارد! يا اينكه احساساتش درگير شود و لطمه بخورد!
جداً دوست‌داشتن‌مان شده‌است فقط براي عاشق‌شدن و ازدواج،آن‌قدر كم گفته‌ايم «دوستت دارم» كه وقتي بايد بگوييم هم، يادمان مي‌رود!

نمي‌دانم چرا پيامبر به آن قوم عرب مي‌گفت هديه بدهيد تا دوستي و محبت‌ها افزايش يابد و كينه‌ها را از سينه‌ها بيرون رود اما ما بعد ۱۴۰۰سال مي‌ترسيم به‌هم محبت كنيم از ترس اينكه نكند ...

عاشق هديه دادن كتاب‌ام؛ وقتي كتاب هديه مي‌گيري هم مي‌تواني از آن‌چه نمي‌داني اندكي بكاهي وهم بفهمي دوست‌ات فكر مي‌كند تو چه مي‌خواني و تو چه‌جور هستي يا اينكه از موضع بالاتر فكر مي‌كند چه چيزي به دردت مي‌خورد!
اما آخر هديه‌ها، هديه‌هايي‌ست كه هيچ‌وقت تصورش را نداشته‌اي يا سخت مي‌خواستي و نداشته‌اي؛ يكي‌اش همين دست چپي‌ست كه مي‌بينيد و من چنان وابسته‌اش شده‌ام باهمان ميخ كه خورده‌است روي طناب‌اش و قلبم!

 

حالا هم كه داريم مي رويم ميهماني‌اش له‌له مي‌زنم براي آخرش و هديه‌اش
كاش او از همان هديه‌ها بدهدم كه دوستش دارم
از آن‌هايي كه اصلا تصورش را ندارم
و شايد از آن‌ها كه هميشه مي‌خواستم و نداشته‌ام

                        « نِعْمَ الشَّيْ‌ءُ الهَدِيَّةُ أمامَ الحاجَةِ »                     « بهترين چيزها، هديه پيش از حاجت است »
                                                                           آخرين پيام‌آور الهي


+ به قلم صدرا مجد در جمعه سی ام مرداد 1388 | 


 

وقتي شعبان به نيمه مي‌رسد، هميشه دلم مي‌گيرد، نوشتنم نمي‌آيد، گرچه يك‌جورهايي تولدم هم هست اما « دلِ شكسته، شكسته، چه مهربان چه قسي »
دوست دارم شعر بخوانم، Mediaاي گوش كنم تا اينكه درباره وظايف منتظران، صفات ياران و دوستارانش و آنچه اتفاق مي‌افتد و بايد بكنيم تا بيافتد، بنويسم و بخوانم.
هيچ‌كدامشان را دوست ندارم؛
شايد اسمش را بشود گذاشت شيعه سوسولي، شايد!
نمي‌دانم چرا واقعاً؛
دوست‌داشتن مگر چرا هم دارد!؟

هروقت توفيق رفيق راه‌مان مي‌شد تا سري بر خاك آستان مبارك‌اش بسائيم، هدفن‌هاي ام‌پي۳ را مي‌چلاندم در گوشم و مي‌نشستم جايي كه ملت را ببنيم تا اين پانزده دقيقه را اشك بريزم
چقدر وقت است نرفته‌ام ج م ك ر ا ن

 

صلاح نيست دلي بشكند براي كسي
دل شكسته، شكسته چه مهربان چه قسي
درست نيست كه هم‌پاي دل مندرسي
تمام عمر بگردي و بازهم نرسي

دلم برابر اين خلق، آبرو دارد
مطهر است به خون خودش وضو دارد
به هر بهانه‌اي كه بگيري تو، خو دارد
دلم هنوز جوان است، آرزو دارد

بسان مست خماري كه جام مي‌خواهد
بسان عاشق پيري كه كام مي‌خواهد
بسان طفل صغيري كه مام مي‌خواهد
دل رميده من هم، امام مي‌خواهد

نمرده‌ايم، نفس مي‌كشيم، جان داريم
براي جنگ صليبي‌ش، ما توان داريم
اگرچه روي زمين، ميل آسمان داريم
درون سينه دلي مثل كهكشان داريم

بيا و حيثيت نفس را دگرگون كن
بيا مرا ز دل من، بخواه و بيرون كن
بيا و چرخ معلق، بگير و وارون كن
و بر جنازه پوسيده دلم خون كن

روايت است كه شب، هور چون نمي‌تابد
و شب بهانه براي سحر نمي‌يابد
و وقت خفتن اين خلق، مه كه مي‌تابد
امام عصر دعا مي‌كند، نمي‌خوابد

درست نيست كه اشك از دو ديده‌اش بارد
دعا كند، سر انگشت‌ها فراز آرد
غم من و تو به قلب شكسته بسپارد
براي بخشش ما، سر به خاك بگذارد

صبور باش و تب هجر را تحمل كن
زمان مانده كم است، اندكي تأمل كن
دلت وسيله نما و به او توكل كن
درون باغ ولايت به سادگي، گل كن

دل شكسته‌تان از چه رو هراسان شد
كه حكم، حكم خدا بود و عاقبت آن شد
دلش شكسته و ديگر شهيد نتوان شد
اگرچه سخت، ولي مي‌توان كه انسان شد

بيا براي دل دوست، هم‌دمي بشويم
اگر زياد نشد، لااقل كمي بشويم
خليفه روي زمين، قطب عالمي بشويم
براي خويشتن خويش، آدمي بشويم

 

رضا اميرخاني ۳۶ساله را بعضي‌ها با «من‌او» و «بي‌وتن»‌اش مي‌شناسند، بعضي‌ها با رياست‌اش بر انجمن اهل قلم، بعضي‌ها با سرلوحه‌هايش در لوح والبته بعضي‌ها كه سبقه‌اش را مي‌دانند او را به شعرهايش؛ ذوقي كه به‌قول خودش ديگر نيست!

آن‌روزها بروبچه‌هاي علامه‌حلي هرسال شب‌شعر مي‌گرفتند به مناسبت انقلاب، از بهمن۶۵ شروع كردند و مجموع هفت شب‌شعر را در مجموعه‌اي بنام « هفت سپهر » نشر سمپاد چاپ كرد؛ هشتمين شب‌شعر از آن مجموعه را رفيقي شفيق و ياري ديروزي، روي نوار داشت؛ نوار كاستي كه بعدها از داشپورت رنويي دزيده شد وما خوش‌شانس بوديم كه ريخته بوديم‌اش روي پي‌سي! وقتي براي خود رضا مي‌گفتيم مشتاق بود تا صدا و شعر خودش در پانزده‌سال پيش بشنود.

متن پياده‌شده شعر را می‌خواستم در ادامه مطلب بياورم ديدم شد ۱۰صفحه! دوست‌داشتيد ‌فايل۹۸۰كيلوبايتي ۱۵دقيقه و ۲۶ثانيه‌اش را با فرمت ra دانلود كنيد و بشنويد.

 

+ به قلم صدرا مجد در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 | 


           آخرین سلاح


وَإِذَا سَمِعُواْ مَا أُنزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرَى أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُواْ مِنَ الْحَقِّ يَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِينَ ۱
و هر زمان آياتى را كه بر پيامبر نازل شده بشنوند چشم‌هاى آنها را مى‌بينى كه (از شوق) اشك مى‌ريزد بخاطر حقيقتى را كه دريافته‌اند، آنها مى‌گويند: پروردگارا ايمان آورديم، ما را با گواهان (وشاهدان حق) بنويس

آيه هشتاد و سه سوره مباركه مائده

مگر فرقي هم مي‌كند براي من؟
حال مي‌خواهد مسيحيان حبشي باشند كه جعفربن‌ابوطالب براي‌شان «مريم» خوانده و زار زار گريسته‌اند؛ يا راهب مسيحي‌ و ۳۰همراهش كه «يس» شنيده‌اند و ايمان آورده‌اند
و حال خدايي كه دارد با آخرين پيام‌برش در آخرين روزهاي عمرش حرف مي‌زند
تقدير مي‌كند از آنان و نهيب مي‌زند بر من مثلا شيعه
مگر فرقي مي‌كند براي من؟
من كه گوشم و زبان؛ فقط
مي‌خوانم، نمي‌فهمم / مي‌شنوم، نمي‌فهمم
تو بگو، اشك و ايمان و شوق كجاست؟

مي‌گفت۲ :
آدم خليفه تنهاي خدا
روي زمين است
امپراتوري كه گاهي بايد برگردد به
آخرين سلاحش
و سلاح او گريه‌ست

۱ آيه هشتادوسوم از سوره مباركه مائده
۲ فاضل نظري

+ به قلم صدرا مجد در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 | 


           فَاحْذَرْهُ ...
 

يَا ابْنَ آدَمَ
اِذَا رَأَيْتَ رَبَّكَ سُبْحَانَهُ
يُتَابِعُ عَلَيْكَ نِعَمَهُ وَ أَنْتَ تَعْصِيهِ
فَاحْذَرْهُ

اى فرزند آدم !
آن‌گاه كه ديدي خداوند سبحان
نعمت‌هايش را پياپي بر تو سرازير مي‌كند و تو او را نافرماني
آگاه باش و بترس


امير و مولاي مؤمنين
حکمت ۲۵ نهج‌البلاغه

+ به قلم صدرا مجد در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 | 


 

شروعش مهم نيست قمري باشد يا شمسي وياحتي ميلادي
وقتي حس‌اش مي‌كني كه دارد يك‌سال مي‌شود همان‌وقت، وقت‌اش است
حالا روي حساب‌ قمري‌ شده است موقعش و ۱۰-۱۱روز تا شمسي‌اش مانده باشد

تب داشتم
نمي‌دانم چند درجه؛ معلوم هم بود، آن كله كچل با آن آفتاب داغ،
آن دشداشه گشاد با آن باد كولرها كه مستقيم مي‌خورد بر فرق سر؛
تازه شانس آورده بودم نشكسته بود پوسته‌اش!
شب آخر بود
فردايش را هم داشتيم كامل و حتي تا سحر پس‌فردايش را،
اما گويي آن‌شب، حكم شب ِ كامل ِ آخر را داشت؛ اما مگر مي‌گذاشت آن تب و مگر گذاشت

درست در همان چند دقيقه كه كنارم بود
بياد تمام آن تك‌تك ثانيه‌هاي ۸سالي كه با هم بوديم
نمي‌دانم چرا من، بي‌خود و بي‌جهت فكر ‌كردم ديگر تمام شده است!
گويا بخاطر دعايي بود كه براي‌اش كرده بودم و شايد او برايم نكرده بود، شايد!

اما از همان روز و همان وقت و همان لحظه
در همان حال تب و همان مكان و خاك شريف
گويا مطمئن شده بودم؛ حالا چه فرق مي‌كند تا شهريور طول كشيد
تو بگو
اگر هذيان بود و ياوه‌گويي بيمار تب‌دار؛ پس چرا اتفاق افتاد؟ 

Wacko jacko

And It Doesn't Seem To Matter
And It Doesn't Seem Right
Cause The Will Has Brought No Fortune
Still I Cry Alone At Night
Don't You Judge Of My Composure
Cause I'm Lying To Myself

باز خدا روح اين مایکل را شاد كند كه اين‌قدر شرف داشت كه مرگ‌اش
تيتريك رسانه‌هاي جهان در طول اين يك‌هفته ۱۰روز را عوض كند
تيتر يكي كه چندين سال بود منتظرش بودند
و ياران امام براي‌شان انجام داده بودند

 

+ به قلم صدرا مجد در چهارشنبه دهم تیر 1388 | 



سال گذشته
چون مسافر بوديم توفیق روزه‌اش را نداشتیم
عوضش چنين شبي ميهمان خاكِ ‌سراي مولا بوديم
و چه شبي بود
و امسال، با زبان روزه، گرفتار زرق و برق روزگار
مي‌گفت:
« تو زنده‌اي براي اينكه شاهد مرگ آرزوهايت باشي » *
راست مي‌گفت خدا !؟

شب آرزوها 

* علي شريعتي مزيناني
** جمله قصار عكس متعلق است به
.:گواه:.
     نمی‌دانی چقدر با اين كلام، عشق كردم اين شب‌ها

نمي‌دانم، با همه اين‌قدر مهرباني يا فقط با من!؟
ولي مي‌دانم، فقط تو، با من اين‌قدر مهرباني..

 

+ به قلم صدرا مجد در پنجشنبه چهارم تیر 1388 | 


 

بعضي وقت‌ها خوبه كه بعضي اتفاق‌ها بيافته تا بعضي چيزها دوباره و يا شايد هزارباره براي آدم تكرار بشه تا توي اوون ته‌توهاي مغزش ثبت بشه و فراموشش نشه؛ هيچ‌‌وقت!

بعضي وقت‌ها خط‌ها روشن مي‌شود و حرف‌ها رو، معلوم مي‌شه كي به كيه.
بعضي وقت‌ها بد نيست بدانيم  تمام كساني كه در انتخابات شركت مي‌كنند، معتقد به نظام نيستند گرچه پذيرفته‌اند كه بايد در چارچوبي كه براي‌شان تعيين شده بازي كنند و بعدش هم بشنوند كه راي به نظام بوده است.
بعضي وقت‌ها بپذيريم كه مملكت قانون دارد و همه نگران نگه‌داشتن اين چارچوب‌اند، نه فقط ما.
بعضي وقت‌ها حرف بزرگ خانواده دل‌سوزانه است و پذيرشش متانت مي‌خواهد و اندكي گذشت، اما ماحصلش به نفع همه است.
بعضي وقت‌ها بدانيم لازم نيست براي پيروزي فضا را دوقطبي بكنيم و همه را خودي و بي‌خودي.
بعضي وقت‌ها خوب است نگران باشيم كه چرا مابين فرهيختگان با توده ملت‌مان اين‌قدر فاصله است در انتخاب؟
بعضي وقت‌ها خوب نيست كه قبل اعلام نتيجه نهايي و رسيدگي به تخلفات، رسما از بالا و قاطع بگوييم اين‌چنين است و لاغیر.
بعضي وقت‌ها انصاف خوب است، هروقت مردم نگاه‌شان هم‌سو با ماست، خوب‌اند و وقتي هم نيست تحمل داشته باشيم و برويم ببينيم مشكل‌مان كجاست.
بعضي وقت‌ها چقدر احساس ميشود كه رسانه‌هاي رسمي، مخالفان را به رسميت نمي‌شناسند و اين‌را بايد از زبان رئيس مجلس فعلي‌اي بشنويم كه در ده‌سال صدارت‌اش بر عام‌ترين رسانه، ذره‌اي انعطاف نداشت!

چقدر تلنگر خوب است، حتي اگر درد داشته باشد

بعضي وقت‌ها چقدر راحت مردم‌مان، تأكيد مي‌كنم مردم خودمان كه اعتراضي دارند ولو اشتباه، را وصل مي‌كنيم به صهيونست‌ها و منافقان؛ ضد ولايت فقيه مي‌خوانيم‌شان و اوباش قلم‌دادشان مي‌كنيم.
بعضي وقت‌ها ظرفيت شكست و حلم پيروزي چقدر نياز است و ضروري، ولو اينكه نتيجه ۲بر۱ شده است نه ۱۰برهيچ!
بعضي وقت‌ها لفظي توي مايه‌هاي عذرخواهي چقدر مي‌تواند مؤثر باشد و آرامش‌بخش.
بعضي وقت‌ها بايد قبول كنيم كه ۳۰سال است هنوز نتوانسته‌ايم صداي مخالف را بشنويم و تحمل كنيم؛ ۳۰سال است يك روش مشخص براي رهاشدن فريادهاي معترضان ازطریق مدني و قانوني نجسته‌ايم و نمي‌خواهيم هم بجوريم!
بعضي وقت‌ها دلواپسي بد نيست كه نسل جديد از بين دانش‌آموختگانند و كم‌كم روستايي‌ها و اينترنت نديده‌ها و سنتي‌ها ديگر نقشي پُررنگ در تعيين سرنوشت اين نظام نخواهند داشت.
بعضي وقت‌ها بد نيست چشم‌مان را باز كنيم و ببينيم كه ايران فقط ما وبلاگ‌بازها نيستيم.
بعضي وقت‌ها چقدر تلنگر خوب است، حتي اگر درد داشته باشد

بعضي وقت‌ها آدم مي‌فهمد كه با قطع شدن پيامك‌ها، چقدر تنها‌ست؛ ته‌ناي‌تهنا !
البته همه‌ي اين بعضي وقت‌ها تاوقتي بعضي‌اند پابرجايند

 

+ به قلم صدرا مجد در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 | 


           من مي‌خوام...

كاش مي‌شد
منم توي اين دنيا
يه كاره‌اي بشم
گوشه اين آسومون
منم ستاره‌اي بشم

كاش مي‌شد
منم سري توي سرا در بيارم
يا مي‌شد
يه بار تو قلب يه نفر پا بزارم

 

تو اگه بخواي مي‌توني
خودت هم اينو ميدوني

خودت هم اينو ميدوني
كه اگه بخواي مي‌توني

 من مي خوام
هموني باشم كه دلم بهم ميگه

من مي‌خوام
مثل خودم باشم نه هيچ‌كس ديگه



+ به قلم صدرا مجد در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 | 


           من و روح خدا و خدا

 

بنگر به جماعت مانده به‌پا، به سه تن، من و روح خدا و خدا
فَكَفَيْتُ به عَلَماً و كَفي، نبود كه نماز مرا شكني

خم و می، نی و عاشق و نور خدا، ره میکده‌ای به از این بنما
زکنار تو از چه روم به کجا، که نموده به پا چو تو انجمنی؟

به دمی بنشسته غمت به دلم، مگرم که سرشته شدی به گِلَم
مگرم که تو روح خدا شده‌ای، که دمیده خدا به دمی به تنی

بشکن، بشکن به سخن دل من، بکُشش بکشش به فنون و فتن
که فغان نکند چو تواش بکشی، که صدا نکند چو تو می‌شکنی

بت من بشكستي و خود شده‌اي بت من، بت من! تو چه بت‌شكني
فَكأَنَّ لَأَنْتَ كَبيرُهُمُ، فَكَسَرْتَهُمُ بيَد ٍ قَمَن ٍ

Orginal Picture by Hossein Salmanzade

پي‌نوشت
چند بيت بالا از «احمد محبّي آشتياني» ست
از اولين فارغ‌التحصيل‌هاي سمپاد كه حالا براي خودش دكتر شده است و گويا از مشاوران امور نخبگان شوراي عالي انقلاب فرهنگي
اين شعر را با نام «رکض‌الخیل» همان سال‌هاي آخر دهه ۶۰ گفته است؛ مي‌توانيد كاملش را در كتاب «هفت سپهر» پيدا كنيد؛ كتابي كه گزيده هفت ‌شب‌شعر انقلاب اسلامي در مدرسه علامه‌حلي است
شعرهاي نابي از آرش ابوترابي، رضا اميرخاني، سعيد شريعتي،... و او
شعر وزن‌اش سنگين است، خواندنش مشكل اما دل‌نشين، اين چند بيت‌اش را بيشتر دوست‌داشتم

اين شعر «چرا گریه کنیم؟» محمدعلي بهمني را در هبوط بخوانيد

اين روزها اين‌قدر همه‌جا ۳۰يا۳۰ شده است كه هيج جاي نفس كشيدني نيست
از كامنت‌ها و ايميل و خبرها بشود فرار كرد، پيامك‌ها را خوانده و نخوانده Delete كرد
اين صداوسيما را نمي‌شود، البته وقتي هنوز بعد ۳۰سال بقاي نظام ما به حضور حداكثري‌ست
طبيعي هم هست، چه فرقي مي‌كند
يكي مي‌گويد
انتخابات دهم اي شيعيان، صفين ماست   شال سبز قاسطين ...
ديگري بگويد
نصرمن‌الله‌وفتح‌ان‌قريب  مرگ‌ بر اين ...
آخرش چيست؟

بعد از پي‌نوشت!
الان ساعت ۳ونیم بامداد است، نمي‌دانم چه بگويم؛ چقدر دلم تنگ شده است براي‌ت امام!

 

+ به قلم صدرا مجد در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 | 


           ت و ل د
 

 vتولد دوسالانه
درست دو سال پيش بود كه تصميم‌اش را گرفتم، اولش زياد كبري به نظر نمي‌رسيد اما حالا كه نگاه مي‌كنم تركش جدي جدي كبر‌است!
تصميم نوشتن، آن‌هم اين‌جا را مي‌گويم.
ايده‌اش برمي‌گشت به حرف‌هايي كه نمي‌شد بزنم، حرف‌هايي كه آهسته آهسته داشت فشار مي‌آورد و خفه‌ام مي‌كرد، حرف‌هايي كه آن‌وقت نمي‌توانستم در آن جريده فخميه به‌زور گزارش و تحليل و ستون به‌خورد مخاطب نبوده‌اش بدهم و طبيعي هم بود كه نشود.
اما حالا كه چندي‌ست ديگر آن مطبوعه وزين نيست، بدجور دل‌بسته اين‌جا شده‌ام.
از همان روز اول خرداد ۸۶، مانيفست اين بود، هنوز هم هست:
اين‌جا جايي‌ست برای خودم
بدون هیچ کدام از آن محدودیت‌هایی که اصلا دوست‌شان ندارم، بدون ترس از عیان‌شدن لایه‌های پنهانم و حتی بدون ترس از درست بودن یا نادرست بودنشان

و حالا بعد دوسال، « جایی برای بودن » برای همین است و البته خواهد بود
اگر او بخواهد ...

 vهمه پست‌هاي دوست‌داشتني‌ام
۹۵ پست در مدت اين دوسال، تقريبا مي‌شود هر ۷-۸روز يك پست
برايم خيلي مهم بوده است كه هيچ‌وقت وقفه‌اي طولاني نداشته باشم، عين اين وبلاگ‌هايي كه خداحافظي مي‌كنند تا كي!
حتي در كرب‌بلا، اوج درس خواندن براي كنكور و يا حتي وقتي هيچ چيزي به آن دوگوله محترم نمي‌رسید!
پست‌هاي اپيزودي را دوست‌دارم، نمي‌دانم چرا هروقت دست به كي‌برد برده‌ام تا بنويسم، پست‌هايم خصوصا اين چند اپيزودي‌ها طولاني مي‌شود و چه‌قدر موضوع كه بدين سبب ننوشتم
بعضي وقت‌ها پست‌هايي كه خيلي برايش وقت گذاشته‌اي اصلا مورد توجه قرار نمي‌گيرند
و برعكسش پست‌هايي كه براي صرف به‌روز‌بودن آپ‌ كرده‌اي!

از اين‌دو مهم‌تر برايم گرافيك وبلاگ بوده
چندين‌تا پست كه صرفا حرف در طرح بودست و غير ممكن است پستي بيابيد كه عكس و طرح نداشته باشد و البته هم، همه‌اش لايسنس‌دار!

اما هرچه بود و هرچه هست، همين است
اين‌ها را بيش‌تر از هم دوست داشتم
بقول خودم، دوست‌تر داشتم!

    پیامکی برای خدا، شايد! - پنجشنبه هفتم آذر۸۷
         اميدوار مـ/باش ... - پنجشنبه سی و یکم مرداد۸۷
    د و س ت ... - شنبه نوزدهم مرداد۸۷
          كــاش بــرايــم كــامـنـت مي‌گـذاشـتـي! - جمعه بیست و چهارم خرداد۸۷
  يعني او مرا دوست دارد ؟ - شنبه یازدهم اسفند۸۶
               محرم و محله اون‌ور آب - یکشنبه بیست و سوم دی۸۶
     درددل‌هاي يك اخراجي در روز جشن سالگرد - سه شنبه بیستم آذر۸۶
               چرا داد مي‌زني؟ كسي آن بالا نيست - چهارشنبه بیست و هفتم تیر۸۶
                    نـــســـل جــــدیـــــد گـــیــــج - سه شنبه بیست و نهم خرداد۸۶
       خدايا تورخدا آهسته‌تر، من از اين سرعت مي‌ترسم - پنجشنبه بیست و چهارم خرداد۸۶
 

 vدوست‌هايي به‌تر از آب روان
نه از آن وبلاگ‌هايي‌ام كه آن‌قدر خواننده دارند كه همه مي‌خواهند لينك‌شان آن‌جا باشد، كه هركس لينك‌اش اين‌جاست مايه افتخار من است
نه از آن وبلاگ‌هايي‌ام كه هر كه مي‌رسد و يك كامنت مي‌گذارد لينك‌اش كنم
يا هر دوست و رفيقي كه هوس وبلاگ‌بازي كرد و وبلاگي به‌راه انداخته بگذارمش در دوستان
مرتب نوشتن و حفظ حرمت وبلاگ هم برايم مهم است

يك‌جورهايي دوستان برايم واقعا دوست‌اند، انتخاب‌كردنش سخت، نگه‌داشتنش سخت‌تر
خيلي جاها را مي‌خوانم، بعضي‌هاشان را مرتب، كم‌ترش را كامنت مي‌گذارم
و اين‌‌ها را دوست دارم وقتي مي‌خوانم‌شان

حالا بعد دوسال كه نگاه مي‌كنم، چنان گرفتار نوشته‌‌ها و كامنت‌هاشان هستم كه هرگز فكرش را نمي‌كردم
دوست‌تان دوستي كه حتي نديدم‌شان! اما دوست‌شان دارم:

نفسانيات يک من  حاشيه‌هايش خواندني‌ترند از متن‌هاي سنگين و نقلي‌اش!
خبرنگار افتخاري نيويورک‌تايمز  عاشق وبلاگستان، تازه پيش‌كسوت هم هست بين ما!
يونس در اقيانوس   آخه فيلسوف را چه به وبلاگ!
چاي نبات   شيخ و جواد يك‌تركيب ايده‌آل
ميزراقلي‌خان راپورتچي  خوب شد كيهان هست و حسين‌جون شريعت!
اين راه بي‌نهايت   كاش مي‌نوشت مثل اين + نه يك عكس و يك بيت ضميمه‌اش!
تله‌ پاتي    احمدآقا همه‌فن‌حريف و انگشت تو هر سوراخ كن!
تشريك   يك وبلاگ با ۹تا نويسنده و ۱۰تا خواننده
تاكسي‌نوشت   جامعه‌شناسي وسط مردم
نقطه سر خط   كيلومترها اون‌طرف اما دلش گيركرده اين‌طرف
من پت هستم   ون‌كوور و هميشه آن‌لاين
چشمه بهشتي   آلاچيق دوست و عشق برادر!
حديث هجرت   فقط عشق پست‌هاي تحليلي با كامنت بالاي ۱۰۰
گيومه    خداي تشبيه و استعاره، پنهان و نهان
نقش    ورودي هشتاد و سه، پايه اصلي هيات سبو
شاهد بياورم..؟   طرح‌هايش حرف دارد
اين‌جا نبودن   آخه حاجي تو كه نمي‌رسي واسه چي آخه!

وبلاگ پرخواننده لينك ما را مي‌خواهد چه‌كار؟ يك‌نفر طلبه
استاد گرافيك، هم‌محله و البته ريزبين  كاغذ كاربن
فقط تو كار رابطه دختر و پسر!  بزبز قندي نگران
الهم صلي علي محمد و اله محمد  روزنامه دانش‌جويي
هنوز نفهميده‌ام چرا اين‌قدر سرد و منفي  اين‌ روزها كه مي‌گذرد
فوق‌تخصص وب‌گردي و كپي‌پيست!  Mody
اوه! اوه! فوق تخصص تحليل و وب  سه الف
خارجكي كه ما نمي‌فهميم، محض مرام!  My Diaries
من كه هنوز نفهميدم چي به چيه!؟  قلمرو ضد
آدم كه كارش بالا بگيره و صبح‌ها بره شبكه۲ وبلاگ مي‌خواد چي‌كار!؟  هادي‌نامه
مدت‌هاست منتظر آپ كردنش نشتسته‌ايم ببنيم ساركوزي حالش چه‌طوره!  ما و خودمان
معماري كه گويا ديگر دوست ندارند بنويسد  نقاط عطف
حكما ارتباط‌‌‌شناس كارهاي واجب‌تري دارد تا وبلاگ‌نويسي  درباره مسائل مهم
فاطي كه بقول خويش اهل‌نظرست  در فلسفه كوششش بسي بيشترست  قمار عشق

                                     ●

نمي‌دانم چند نفر و چه‌كساني اين‌جا را مي‌خوانند
گرچه در همان مانيفست هم با خود شرط كرده‌ام
بنويسم حتي بدون ترس از خوانده‌نشدن
اما فكر نكنم خواهش گزافي باشد كه براي يك‌بار
توكه مي خوانی اين‌جا را، مزين فرماي بخش نظرات ما را
ممنون مي‌شوم و سپاس‌گزارت
اگر انتقاد هم بكني از اين‌جا كه چه بهتر
بله شوما!

 

+ به قلم صدرا مجد در جمعه یکم خرداد 1388 | 


 

چند سالي مي‌شد، فكر كنم حداقل ۴،۳سال
سال‌هايي كه پس از نوروزش، ارديبهشت ديگر رنگ تابستان گرفته بود
خرداد كه جاي خود دارد، چسبيده‌است بدان و حرجي نيستش
اما اين اردي‌بهشت
هيچ نشاني‌نداشت از بهشت
چنان گرم و سوزان كه همه مي‌گفتند خدا به داد رسد تابستان
اما امسال، تقريبا تمام اين بيست روز گذشته از آن
يا ابر بوده است يا باد
گاهي آفتاب و لحظه‌اي تگرگ
يا طوفان يا رگبار
و چه‌قدر زيباست اين صداي نم‌نم باران بهاري
تند، گذرا و شاداب
غيرقابل پيش‌بيني

رنگ این شب‌‌های وحشت را تواند شست آیا از دل یاران ؟

هر زمانی که فرو می‌بارد از حد بیش
ریشه در من می‌دواند پرسشی پی‌گیر با تشویش

رنگ این شب‌‌های وحشت را
تواند شست آیا از دل یاران ؟

چشم‌ها و چشمه‌ها خشکند
روشنی‌ها محو در تاریکی دل‌تنگ
هم‌چنان که نام‌ها در ننگ
هرچه پیرامون ما غرق تباهی شد

آه باران!
ای امیدجان بیداران
بر پلیدی‌‌ها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد ، چیره خواهی شد؟

 

 شعر از فريدون مشيري با نواي محمدرضا شجريان از اینجا بشنويد

 

+ به قلم صدرا مجد در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 | 


           I'm so tired of being HERE
 

Evanescence , Amy Lee ,  My Immortal

به نظر این زخم‌ها التیام نخواهد يافت

اين درد بيش ازحد واقعي‌ست

و آن‌قدر زياد كه زمان هم نمي‌تواند آن‌را محو كند

به سختي به خود قبولاندم که تو رفته‌اي

گرچه تو هنوز با منی

من در تمام این مدت تنها بودم

These wounds won't seem to heal

This pain is just too real

There's just too much that time cannot erase

I've tried so hard to tell myself that you're gone

And though you're still with me

I've been alone all along

Evanescence :-.-: Amy Lee :-.-: My Immortal

 

+ به قلم صدرا مجد در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 | 


           ص‌ف‌ر - ص‌ف‌ر

     
آخرين شب بود
۱۲ حرمش را مي‌بستند
و ما بايد پيش از نيمه شب، اول با او خداحافظي مي‌كرديم و بعدش با پسر فاطمه سلام‌الله‌عليها
دير رسيديم، فقط ۱۵دقيقه
اما باز بود، گويا هماهنگ شده بود!
آن‌شب، شب نظافت حرم بود و خلوت
همه حساب تعطيلي ۳-۱۲ شب‌هاي معمول را كرده بودند
من بودم و ضريحش
و دو بچه كه مسابقه گذاشته بودند، بالا و پايين مي‌پريدند كه كدام‌شان دستش بالاتر مي‌رسد به او  به ضريح
ظريح ... زريح ... ذريه ... ظريه
چه فرقي مي‌كند
مهم آن‌جا بود و تنهايي و كلي حرف
صفر  ِ -  صفر  ِ

مختصات عزت

                                                                        عمو عباس بي‌تو قلب حرم مي‌گيره
  روي مختصات عزت
   تو را مبداء ديدم
 ‌‌  اگر صفر-صفر نباشم
   هيچم!

                                                    
                                                                                              اگر ملتمس دعا
                                                                                                   براي شفاي دوست مريضي باشم
                                                                                                                      هست مرا ياري‌كننده
                                                                                                                    آبروداري در محضرش؟

 

+ به قلم صدرا مجد در دوشنبه شانزدهم دی 1387 | 


           ی ل د ا

 

شب يلدا

 


همه شب‌هايم
شب يلدا شده است
تو بگو صبح كجاست؟

 

 

+ به قلم صدرا مجد در شنبه سی ام آذر 1387 | 


           گفت و رفت ...


هميشه مي‌گفت

خدایا !
داده‌هایت نعمت است
نداده‌هایت حکمت
و گرفته‌هایت امتحان!

گفتم
پس روي اين حساب
يعني بنده محترم!
لطفا درب دهان مبارك را ببند
اگر چيزي بهت نداديم، حکمت بوده است
و اگر گرفته‌ایم، داریم امتحانت می‌کنیم
برو با همان نعمت‌هايت حال كن ...

گفت

وَمِنَ النَّاسِ مَن يَعْبُدُ اللَّهَ عَلَى حَرْفٍ فَإِنْ أَصَابَهُ خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَإِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ انقَلَبَ عَلَى وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةَ ذَلِكَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِينُ

بعضى از مردم خدا را تنها با زبان مى‏پرستند (و ايمان قلبيشان بسيار ضعيف است)؛ همين كه (دنيا به آنها رو كند و نفع و) خيرى به آنان برسد، حالت اطمينان پيدا مى‏كنند؛ اما اگر مصيبتى براى امتحان به آنها برسد، دگرگون مى‏شوند (و به كفر رومى‏آورند)! (به اين ترتيب) هم دنيا را از دست داده‏اند، و هم آخرت را؛ و اين همان خسران و زيان آشكار است! {سوره حج، آيه ۱۱}

گفتم
بسه ديگه، نمي‌تونم ...

گفت

أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ و قَلْبه

گفت و رفت ...

 

 

+ به قلم صدرا مجد در یکشنبه هفدهم آذر 1387 | 



دوبار حق راي داري
يك‌بار بجاي خودت
يك‌بار بجاي او‌كه گفته‌است بخوان و بايد قبول كند
تا بحال شنيده‌اي « استخفاف الصلاة »
لطفا عدد گزينه موردنظرت را به شماره ۲۴۴۳۴ پيامك كن
يادش بخير، چقدر فكر كردم تا تلفن خدا يادم آمد!
مسابقه پيام كوتاه است براي خدا، شايد هم براي بنده‌اش
پس جايزه‌اش هم با خودش!

مسابقه پيامك براي خدا ، استخفاف الصلاة

۱  مقنعه‌اش هميشه اينجا بود (آهان! يكم عقب‌تر، درسته! همين‌جا) اما نمازش ترك نمي‌شد، موقع نماز مي‌كشيد جلو، البت چادر هم سرش نمي‌كرد؛ واقعاً قيافه‌اش موقع بيرون آمدن از نمازخانه دانشكده جالب بود!

۲  هميشه استدلالش اين بود « وقتي خود خدا گفته كه وقت نماز از اذون هست تا غروب، حالا چرا حتما حتما بايد اول وقت خوند؟ اگه قرار بود همه اول وقت بخونند تمام كارها موقع اذون لنگ بود! تازه مي‌تونست تكليف كنه كه همه بايد اول وقت بخونند اگه كسي مشكل داشت مي‌تونه با عذر شرعي ديرتر بخونه درست مثل روزه؛ اما حالا ميگه از اين وقت تا اين وقت فرصت داري »

۳  بندهاي انگشت‌هايش ديگر جا نداشت، فكر كنم هميشه در قنوت‌هايش از خدايش مي‌خواست كه يا انگشت‌هاي دستش را زياد كند يا نگين‌هاي پرثواب را كم‌تر! ركوع‌هايش هميشه سخت‌ترين ركن نمازش بود، باد معده ورم‌كرده از چلوكباب چرب بدجوري عقب و جلويش را مي‌آزرد. هنوز سلام نداده فرياد مي‌كشيد تكبير! مرگ بر ... مرگ بر ...

۴  بايد مي‌خواند، بايدش جدي بود اما هميشه لب بوم! حتي يك ‌صبح زمستان با آب‌سردكن اتوبوسي كه هنوز داشت دنبال مسجد باز مي‌گشت براي ايستادن، وضو گرفت! اما هيچ‌بار بيش از ۲دقيقه طول نمي‌كشيد، حتي ۴ركعتي‌هايش و حتي فرقي نمي‌شنيدي مابين اخفاي ظهرش و جهر مغرب!

۵  زيربار نمي‌رفت، محكم استدلال مي‌كرد، نمي‌خواند، رك هم مي‌گفت نمي‌خوانم، نه مي‌ترسيد از شركت خصوصي مذهبي‌اي كه درش كار مي‌كرد، نه از ريش‌خندهاي همكارانش؛ نه حتي از رفيق‌اش كه سرهم بندي چهار ركعتي را فشنگي مي‌خواند، شايد هم افتخار مي‌كرد به فعل با تدبرش!

۶  اهلش نبود، يادش داده بودند اما حالش را نداشت، در تايمينگ برنامه‌هايش جايي نداشت، اصلا فكرش هم نبود، البته شايد يك‌وقت يك جايي هم مي‌بايست مي‌خواند، نگاه ديگران، جناب مديركل، سفره ميهاني افطار، اما فرقي نمي‌كرد برايش خواندن و نخواندنش!

۷  مي‌خواند، مرتب، حتي گاهي هم مسجد، اما نمي‌دانست چه مي‌خواند، حمد و سوره امام كه برنامه‌ريزي‌هاي روزش را مرور مي‌كرد، ركوع كه حواسش به نتايج فوتبال امروز بود و گرفتاري‌هاي فردا، در سجده يك ايده ناب به ذهن‌اش مي‌رسيد و قنوت هم كه پر بود از ناملايمات زندگي و توقعات از باري‌تعالي!

 

 

●           After Writing          ●

خير!
هيچ‌وقت دوست‌نداشته و ندارم كه بابت كارهايم توضيح بدهم
شايد كمي خودخواهي باشد
شايد هم  نه‌فهمي
اما هرچه باشد آسمان مال من است!
يا بايد در سطح آي‌كيوي خوانندگانم شك كنم
يا در قدرت بيان و قلم‌ام
كه هر دو سخت است و نتايج‌اش ناگوار!
شايد اشكال از تيتر بود
شايد از هم‌زاد پنداري بيش از حد خودمان

من نه خواستم بپرسم شما مثل كدام‌يك از اين ۷حالت نماز مي‌خوانيد
و نه خواستم شرح دهم نماز خواندن اين نسل وب۲ و فوق سريع را
فقط
فقط سوال اين بود
معني « استخفاف الصلاه » چيه؟
همين
كدوم يك از اين هفت تا؟
خيلي ساده و خودماني‌اش مي‌شود اين

 فكر مي‌كنيد كدام‌يك از اين هفت حالت بجاي آوردن، مصداق سبك‌شمردن نماز است؟

همين
خواهشا نگوييد همه‌اش يا هشتمي!
جدي اين‌قدر سخت بود كه من بايد ۲-۳روز حرص بخورم  و مجبور شوم توضيح دهم!؟

 

+ به قلم صدرا مجد در پنجشنبه هفتم آذر 1387 | 


           حسابش را داري؟
 

حسابش را داري؟
مي‌داني چقدر وقت است
ننشسته‌ام روبروي گنبد طلائي‌ات
آخرين جائي كه مي‌شود
دور از هياهوي اطراف ضريح‌ات
با تو نجوا كرد
درست دم پله‌هاي ورودی گوهرشاد از سمت صحن قدس

يادگاري آخرين روزهاي سال86 / Photo by Ali Mokar K750i

همين‌جا
همين‌ زاويه كه عكسش را مي‌بيني
يادگاري آخرين روزهاي سال هشتاد و شش
يادت كه مي‌آيد؟
چه قول‌هايي دادم
و چه التماس‌هايي كه كردم
دويست و چهل روز شده است
فكر نمي‌كني دل ‌هم ظرفيت‌اي دارد

 

+ به قلم صدرا مجد در دوشنبه بیستم آبان 1387 | 


           ن ج ف ...
 

اين‌جا نجف ...
بعد از معطلي‌هاي 8،7 ده ساعته مرز مهران و طي راه شش ساعته در جاده‌هاي تانك‌روي عراق، حالا رسيده بوديم به مقصد
عقربه‌ها نشان از 22 شب داشت، شانس آورديم ورودمان به خاك عراق 1ساعت و نيم به نفع‌مان شد ( 30دقيقه‌اش را مديون خدا بوديم بابت مدارات نصف‌النهار و يك‌ساعتش را بابت پرزيدنت احمدي‌نژاد من‌باب تغيير ساعت تابستاني كه آخرش نفهميديم خوب بود يا بد! )
دوستان و هم‌سفران راهي بودند براي زيارت اما ترجيح دادم تن‌ها بروم و نيمه شب


3دقيقه بيشتر فاصله نبود
بازاري مابين هتل و حرم، بازار شلوغ و سرسام‌آور صبح‌ها، ترسناك و خلوت نيمه‌شب‌ها
راه حرم هم از دنيا مي‌گذشت! آن‌هم چه بازاري! پر از كبابي و چاي‌خانه و حلوافروشي
هوا تاريك تاريك بود، تنها من بودم و صداي سگ‌ها كه هرلحظه دور و نزديك مي‌شد و البت گيت بازرسي اول كه سربازش خواب بود!
سرم پايين بود و ام‌پي‌ترام روشن
تمام فكرم را جمع كردم و آماده شده بودم براي ديدن عظمت امام
امام اول شيعيان
مي‌خواستم غرق شوم در ايوان طلايش
بنشينم روي گل فرش جلوي ضريحش زيرگند و داد بزنم خواسته‌هايم را
همه را عقب بزنم و پنجه بندازم در شبكه‌هاي واسط بين من و او
چشم بدوانم و دنبال درب قلم‌كاري شده با امضاي پدربزرگم بگردم
راه بيافتم در صحن‌هايش و همه‌جايش را بو كنم
و در آخر يك View ناز پيداكنم و بنيشنم و با مولا حرف بزنم

اما همه چيز توهم بود
اين‌جا نجف
آلوده ، خراب ، كثيف و حتي خلوت از زائر
درب‌هاي حرم حضرت، 3بامداد باز مي‌شد
گويا شب‌ها نجف‌يان ترجيح مي‌دهند تشك‌هاي گرم و نرم را
تنها يك در داشت، تمام عظمتي كه در تصاوير تلويزيوني بود، خلاصه شده بود در دو صحن كوچك (شايد روي هم در حدواندازه‌هاي صحن قدس امام غريب، سلطان خراسان) ، يك ايوان مطلا كه صحن روبرويش بابت تعميرات بسته بود و بايد بزور تمام قدش را ميديدي.
سلام دادم، وارد شدم
من بودم و شايد به تعداد انگشتان دستم عرب و عجم ديگر

نتوانستم تاب بياورم، آمدم بيرون
نشستم صاف روبروي ضريح مطهرش، تكيه دادم به ديواره‌هاي سنگي ايوان مطلايش و سرم را زير انداختم و گذاشتم اشك‌هايم بيايد
بياد تمام آن 25سال، بياد مردم كوفه، چاه علي، ذوالفقارش، بياد فاطمه، بياد حكومت 5ساله‌اش، اين‌ملجم، عدلش و تمام آن‌چه از امام اول شيعيان شنيده‌بودم و خوانده
براستي اين‌جا نجف است، شهر امام اول شيعيان؟
چقدر خوش‌مرام‌ند اين عرب‌هاي شيعه نجفي!
وحالا داشتم آهسته آهسته، عظمت امامم را درك مي‌كردم
عظمتي نهفته در ميان اين‌همه غربت و سادگي و خلوتي

 

 

+ به قلم صدرا مجد در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 | 


           ب ر ف ک ...

 

وقتي حرفي نداري براي گفتن
               گوشي نداري براي شنيدن
                              و چشمي براي خواندن
         چه فرق مي‌كند
                    بگويي يا نه
                             همان به‌تر كه برفك باشد...



+ به قلم صدرا مجد در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 | 


 

مي‌خواهم بنويسم اما نمي‌توانم

چهل روز تند و تند رد مي‌شود اما انگار هيچ

قبلا تهديدش را براي خودم كرده بودم

« آخر اگر بروم و هيچ تغييري حاصل نشود، ديگر به چه اميدي زنده باشم؟ »

 

براي چهار يا پنجمين‌بار وبلاگ (+ + +) ترين‌ها را باز مي‌كنم، دوستان مجازي و نديده‌اي كه اينك آستان حضرت دوست آرام نشسته‌اند و دارند به تمام چرخ‌زدن‌هاي ما آدم‌ها دور خودمان مي‌خندند، آن‌هم سه‌تايي با هم! اما حتي نمي‌توانم تك خطي كامنت بگذارم.

 

« مردي با صداي دل‌نشين شين‌هايش » بدرود مي‌گويد اين زندگي پيچ‌درپيچ را و بهانه‌اي مي‌شود براي نوشتن از مرگ، آن‌چه كه همين اطراف ما قدم مي‌زند و منتظر دستور است؛ اما حاصلش فقط مي‌شود شعري كه خسرو خوانده و يك پست مفتي مفتي براي خالي نبودن عريضه!

 

13روز از رجب مي‌گذرد، همه براي او مي‌نويسند، پيامك‌ها تند تند مي‌آيند و بهترين زمان است براي نوشتن از نجف و دل‌تنگي‌ها شهر اولين امام شيعيان، اما قلم تنگش مي‌آيد گويا.

 

دوستي پيامك مي‌دهد تا تشويق‌ام كند براي نوشتن

« مي‌خواهي همه‌اش را براي خودت نگه داري!؟ »

با رعايت تمام رودربايستي‌ها و تعارفات باز هم نمي‌شود.

 

هجرت کرده‌اي به ينگه دنيا دعوت مي‌كند براي نوشتن « 27سبو از او  » و managerاش را مي‌گذارد يك عزيز پر از نفسانيات، اما باز هم سيستم هيچ پاسخي به ايمپالس ورودي نمي‌دهد.

 

تولد عزیزترین دوست مي‌رسد، كسي كه تمام دقايق اين ۹،۸ سال اخير را با او طي كرده‌اي و تمام لحظات خوش و بد را با او قسمت؛ خير! حتي براي عزيزترين هم نمي‌تواني بنويسي.

دست به دامان سيخونك‌العلما مي‌شوي تا حداقل به ياري او

« برای یک دوست » ديگري آپ كني

اما او هم چنان مشغول است و درهم،

آن‌قدر كه فراموش مي‌كند سفارش فورس‌ماژور ما را !

 

 

گويا ارمغان سفر چيزي نيست جز ننوشتن

نمي‌دانم

شايد اين 40روز بايد بگذرد تا خبري شود

شايد ...

 

 

+ به قلم صدرا مجد در دوشنبه هفتم مرداد 1387 | 


           و آغاز 40روز ...

بين‌الحرمين

فَانَا اَسْئَلُكَ اللّهُمَّ ما لا اَسْتَوْجِبُهُ

و َاَطْلُبُ مِنْكَ ما لا اَسْتَحِقُّهُ

از تو درخواست دارم خدايا !

چيزى را كه شايسته‌اش نيستم

و مى‌جويم از تو آنچه را كه مستحقش نيستم

 

نيايش پس از نماز مقام امام زين العابدين (ع) ، مسجد كوفه

 

 

+ به قلم صدرا مجد در شنبه بیست و دوم تیر 1387 | 


 

مدت‌هاست سير گريه نكرده‌ام، ديگر اشك‌هايم براي مصيبت حسين جاري نمي‌شود، ديگر شانه‌هايم براي مظلوميت زينب نمي‌لرزد، براي علي‌اكبر و قاسم و رقيه بر سر و صورتم نمي‌زنم

حالا در اين گيرودار دعواي دل و عقل ، دعواي تفكر و محب

بايد راه بيافتم سوي سرزمين گريه‌ها ، سرزمين مظلوميت

تنها اميدم به به ابوالفضل است، او كه هنوز وقتي نواي

« يه پهلوون تو كربلا، پهلوون پهلوون‌است ... »

را مي‌شنوم بدون اختيار صورتم خيس مي‌شود و نفس‌ام بند مي آيد

اي قمر بني‌هاشم دستم را بگير

 

هميشه دوست داشتم اول مدينه بروم بعد كرب‌وبلا

هميشه آخرهاي روضه وقتي همه داد مي زدند

 « كربلا نصيب‌مان بفرما »

مي‌ترسيدم داد بزنم

زير لب زمزمه‌اي مي‌كردم

آخر اگر بروم و هيچ تغييري حاصل نشود

ديگر به چه اميدي زنده باشم؟

 

 

حالا درست؛ سه‌ماه بعد از تاريخي كه قرار بود اعزام شويم، راهي‌ام

درست يك‌سال پيش بود براي رژه گروهان كلمه‌ها روي مدار مغزم داد زدم و نوشتم

« چرا داد می‌نزني؟ كسي آن بالا نيست »

گرچه خيلي از آن كلمات ديگر برايم معني ندارد، خيلي ‌ها حل شده اند

اما حالا آن‌كه آن بالاست

آن كسي كه كس نيست

خودش خواسته است

اولين شب جمعه ماه رجب

شب آرزوها...

درست در آستان كسي باشم كه مي‌گويند

ايوان‌اش عجب صفايي دارد.

حالا ماه رجب و يك سفر زيارتي ناب

اي بالانشسته، كمك‌ام مي‌كني درك‌اش كنم!؟

+ به قلم صدرا مجد در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 | 


           براي مادرم...

 

 

 

 

 

 

نمي‌توانم بنويسم

پستي، جمله‌اي، خطي، حتي كلمه‌اي

دوستش دارم

فرقي برايم ندارد كه بگويند شهيد شده است يا شبهه كنند كه نه

نمي‌خواهم براي درب خانه و كوچه‌هاي بني‌هاشم، سيلي و محسن، قد خميده و فدك گريه كنم

يعني نمي‌توانم، اما دلم گرفته...

Mp3 را روشن مي‌كنم و "فاطمه فاطمه است" شريعتي را play

مي‌خواهم مادرم را بشناسم، بيشتر بشناسم

بيش‌تر از اين‌كه  مادر حسن و حسين بود و البته زينب

بيش‌تر از اينكه هم‌سر علي بود و دخت نبي اسلام

بيش‌تر از داستان حمله و خانه و آتش

اما انگار او هم زياد شعار مي‌دهد ، STOP‌را مي‌فشارم

وقتي كسي را دوست داري اما نمي‌شناسي به‌نظرت مهم است

اصلا چنين محبتي به‌درد مي‌خورد!؟

 

اشك‌ها جاري مي‌شوند، نه براي او

براي خودم، براي حقارت‌ام؛ براي نفهمي‌ام؛ براي كم‌ همتي‌ام

براي ...

 

 

  

+ به قلم صدرا مجد در شنبه هجدهم خرداد 1387 | 


 

 

هنوز صبح نيمه‌ي خرداد 6۸ را خوب به‌ياد دارم، چون مدرسه‌ام تمام شده بود، صبح ديرتر از خواب بيدار شدم، صداي راديو بلند بود، همه دور ميز صبحانه آشپزخانه نشسته بودند، كسي با كسي صحبت نمي‌كرد، راديو تنها كسي بود كه در ميان آن سكوت، بلند بلند حرف مي‌زد؛ درست يادم نيست خودم فهميدم يا كسي بهم گفت، برگشتم در تخت، لحاف‌ام را روي سرم كشيدم و هاي‌هاي گريه كردم؛ نمي‌دانم تا كي ...

 

 

« سيره عملي امام روح‌الله » آس برنامه‌هاي نيمه خرداد امسال سيماي ضرغامي بود، در بين اين همه برنامه‌هاي رنگي كه پرطرف‌دارترين‌شان ورزشي‌است و گفتگوي‌هاي زنده و تاك‌شوهايي با سوپراستارها، وقتي براي برنامه‌اي وقت و هزينه و فكر خرج مي‌شود، مسلما گل مي‌كند و چيز نابي از آب در مي‌آيد. سخنراني‌هايي از امام كه تا بحال نشنيده بوديم ، روايت تاريخي از انقلاب و حوادث‌اش.

برداشت ما هم در اين ميان، دو نكته بود، گرچه توفيق نداشتم بيش از ۲-۳ قسمت‌اش را ببينم،  امام در اوج انقلاب، يعني بهمن 57، درست 75 سال داشته است، هفتاد و پنج سال، مي‌داني يعني چه؟ پس چرا اين‌قدر عجله هست كه در جواني به همه چيز برسيم!؟

و دومي پاراگراف آخر، حرف‌هاي يك ره‌بر، در آخرين سال‌هاي عمرش، در جلوي يك ملت.

 

 

و حالا نسلي داريم كه وارد 20سالگي مي‌شود، هيچ چيز از امام نمي‌داند، يعني حتي به‌اندازه آن گريه‌هاي زير پتو هم امام را حس نكرده است، عكسي را بالاي سر تابلو سياه‌ كلاس‌هاي‌شان ديده‌اند، در صفحات كتاب‌هاي‌شان و مدام در تلويزيوني كه نه به آن اعتماد دارند و نه اطمينان، عكسي كه مي‌گويند روزگاري پدر و مادرانشان او را روح خود مي‌دانستند،  ره‌بري كه پاي حرف‌هاي دلش در جماران، همه گريه مي‌كردند...

 

نسل جديد ، نمايش‌گاه كتاب تهران

 

اين نسل فقط از او شنيده‌اند « نگذاريد اين انقلاب دست نااهلان بيافتد » ، « ولايت‌فقيه ادامه راه ولايت انبياست » ، « آمريكا هيچ غلطي نمي‌تواند بكند » و ...

« يك حقيقت هميشه زنده »‌اي كه فقط درحد شعار  براي‌شان زنده است.

 

نسلي كه بين موبايل‌هاي‌شان پيامكي رد و بدل مي‌شود كه

" Laken intor nabashad ke ma ertehal konim, shoma eshgh o hall

  5rooz ta'til shid o berid shomal peye keyf o hall"

 …Ertehal Day…

نسلي كه تحليل جامعه شناختي‌اش بدين سادگي‌ها نيست، به اين راحتي نمي‌توان بالاي يك منبر نشست و از اوضاع اسف‌بار جامعه انتقاد كرد، يا پشت ميكروفني سخن‌راني كرد و تعريف و تمجيدشان را، نمي‌توان گفت مخالف دين‌اند يا ذوب در ولايت، نمي‌توان گفت انقلابي‌اند يا لائيك، مخالف اسلام‌اند يا ج.ا.ا.، با حكومت مشكل دارند يا با خودشان، گم‌شده‌اند يا گم‌شان كرده‌اند...

 

 

دغدغه‌ي امروزي حاكمان اين است كه اين 5روز تعطيلي چه تعاملي داشته باشند با هجوم مردم به چالوس و شمال و 2ميليون زائر حرم امام. رسانه ملي براي‌مان فيلم‌هاي ويژه نيمه خرداد نشان مي‌دهد، هتل‌هاي شهرهاي تفريحي از مدت‌ها قبل رزرو شده است، اخبار مي‌گويد تمام ايران غرق در سوگ و عزاست، تورها بالاترين قيمت را دارند در اين 5روز.

 

نسل جديد، تجمع اعتراض به اهانت استاد دانشگاه تهران

 

راستي چرا ما اين ديد را داريم كه تعطيلي معادل است با بزرگداشت!

اگر شهادت حضرت زهرا تعطيل نباشد يعني بي‌احترامي به مقام بانوي دو عالم!؟ تعطيل نبودن 15خرداد و حتي 14امش يعني بي‌توجهي به نهضت و انقلاب و امام !؟ جدا توقع داريد مردم در اين 5روز تعطيلي چه كنند؟ بنشينند پاي رسانه‌اي كه بعد از 20سال بجاي بزرگ‌داشت و تبيين شخصيت ره‌بر كبير انقلاب، عزا مي‌گيرد و سياه به‌تن مي‌كند.

آيا مي‌توان ترافيك وحشت‌ناك جاده تهران-چالوس را پنهان كرد؟ يا رزرو ويلاهاي چادگان و باغ‌بهادران ما اصفهاني‌ها را؟ كاش ياد مي‌گرفتيم براي بزرگ‌داشت لزومي بر عزاداري نيست، مي‌توان در شادي‌ها هم حرف زد حتي احتياج به تعطيلي هم نيست. اما احتياج به فكر هست...

 

 

« ... اين هياهوها كه در عالم هست ، اين‌ها هميشه بوده است و هميشه هم خواهد بود، لكن آن كه باقي است خداست و اعتماد به خدا ... وقتي براي خدا باشد تاييد مي‌كند. وقتي كار براي خدا باشد، ما چه پيروز بشويم چه نشويم، كارمان براي خداست، ما تكليف ادا كرديم ... ما مي‌دانيم كه از عهده شكر خدا نمي‌توانيم به در بياييم.

من خودم را عرض مي‌كنم ؛ من شهادت مي‌دهم كه خودم تاكنون دو ركعت نماز براي خدا نخوانده‌ام، هرچه بوده براي نفس بوده .

دليلش هم اين است كه چنان‌چه جنت و ناري نباشد، آيا ما باز همان‌طور مشغول مي‌شويم به دعا يا خير؟ ... والا براي خدا آن وقت معلوم مي‌شود كه اگر كليد بهشت و جهنم را به شما بدهند و بگويند كه شما مختاريد و هيچ‌كس از شما به جهنم نمي‌رود، هيچ‌كس از شما هم از بهشت محروم نيست، آن وقت آيا ما باز قيام مي‌كرديم به دفع شهوات؟ قيام مي‌كرديم به خواندن نماز؟ اين‌ها پيش خود ماست. من خودم مي‌دانم كه نيست اين جور؛ نيستم اين طور ... »

 

سخن‌راني امام روح‌الله

13 خرداد 66

حسينيه جماران

به‌مناسبت  هفته مجلس

حرف‌هاي يك ره‌بر

در آخرين سال‌هاي عمرش

در جلوي يك ملت

واقعا بايد فكر كرد

 و براي حال خودمان گريست

 

اصلش را اين‌جا بخوانيد : + و +

 

 

 

لطف‌كن اي دوست، از رخ پرده بگشا، ناز كم كن

دل تمنايي زدل‌بر، غير ديداري ندارد

 

غزل كامل را اين‌جا بخوانيد +

 

+ به قلم صدرا مجد در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 | 


           خدایا ...

 

الهی و ربی من لی غیرک

دوست داشتيد

اين‌را بخوانيد

مي‌دهد از آن‌جا كه گمان نمي‌بري

اين‌را هم ببينيد و بخوانيد

 مگر از زندگي چه مي‌خواهيد كه در خدايي، خدا يافت نمي‌شود!؟

 

 

+ به قلم صدرا مجد در چهارشنبه یکم اسفند 1386 | 


يك سوال ساده :                                                                      « تو براي چه گريه مي‌كني؟ » (كامنت‌دوني پست قبل)              +  يك نواي محرمي

بادها ... نوحه‌خوان
بيدها ... دسته زنجيرزن
برگ‌ها ... گريه‌كنان ريخته‌اند
آسمان ... كرده به تن پيرهن تعزيه
لاله‌ها ... سينه‌زنان حرم باغچه
طبل عزا را بنواز اي فلك
خيمه خورشيد سوخت

 

+ به قلم صدرا مجد در جمعه بیست و هشتم دی 1386


 

اَللّهُمَّ أسألُكَ النَّظَرَ إلي وَجهِكَ و الشَّوقَ إلي لِقائِكَ

خدايا! نگريستن به رويت و شوق ديدارت را از تو درخواست مي‏كنم

مادر همه خوبي‌ها ؛ بحار الأنوار ، ج 94 ، ص 225

 

« بندگانم را بنگريد! ژوليده و غبار آلود ، نزد من آمده‏اند »       "خداوند در غروب روز عرفه"«... دعا فقط صحنه خواندن خدا نيست كه عرصه شناختن او هم هست. مونولوگ نيست ديالوگ هم هست. سخن گفتني دو سويه است و در اين مكالمه و مخاطبه است كه هم انس حاصل ميشود هم شناخت. هم پالايش روح ميشود هم تقويت ايمان. هم دل خرسند ميگردد هم خرد

و چنين است كه آدمي به تماميت خويش در محضر تماميت طلب ربوبي حاضر مي‌شود و نه دستار كه سر را هم مي‌بازد و نه به اضطرار عاقلانه كه به اختيار عاشقانه مي‌شكند

در دعا هم از نياز عاشق سخن مي‌رود، هم از ناز معشوق؛ هم از احتياج اين، هم از اشتياق او؛ هم از انس، هم از خوف؛ هم از محبت، هم از معرفت؛ هم از توبه و انابت، هم از كرم و اجابت؛ هم از حاجات معيشتي و زميني، هم از مطلوبات آرماني و آسماني؛ هم از تسليم هم از تعليم...»

 « حدیث بندگی و دل بردگی »

درست شش سال پيش، چند كيلومتريش، آن‌هنگام كه هنوز زيارت خاك مقدسش به سادگي اين روزها نبود، نزديك‌ترين جاي ايران به آن‌جا را انتخاب كرده‌ بوديم، مرز قصر شيرين.

وقتي رسيديم دعا تمام شده بود، اما نشستن روي تپه‌هاي آنجا با چشماني كه تنگ‌شان مي‌كرديم تا شايد چند صد كيلومتر آن‌طرف‌تر را ببينيم و خواندن تنهايي تكه تكه‌هايي از دعاي عرفه عجب صفايي داشت... عكس

 

پارسال همين موقع، صحن جامع رضوي، سرماي وحشت‌ناكي كه حتي نگذاشت روي دوپاي‌مان بنشينيم و دعاي عرفه با گريزهاي زجرآور شيخ حسين انصاريان كه از رواق گرم‌ونرم دارالزهد شنيده مي‌شد و ما كه خدا خدا مي‌كرديم كه نيايش‌مان با او تمام شود!

 

چقدر عاشق حرف‌زدنم، حرف زدن آنهم با كسي كه همه چيز را مي‌داند اما دوست داري برايش بگويي

از اشتباهاتت بگويي؛ از نافرماني‌هايت كه انجام داده‌اي؛ از شرم‌ساريت؛ از دل‌خوشي‌هاي كوچكت؛ از آرزوهاي بزرگت؛ از همه چيز كه او مي‌داند و اما تو باز هم برايش مي‌گويي...

آخرش هم قول مي‌دهي و قول مي‌گيري

اما آيا فردايش باز هم يادت هست؟

 

 

 

إنَّ اللَّهَ يُباهِي مَلائِكَتَهُ عَشِيَّةَ عَرَفةَ بِأهلِ عَرَفَةَ فَيَقولُ :

اُنظُروا إلي عِبادي أتَوني شُعثاً غُبراً

خداوند در غروب عرفه نزد فرشتگانش به اهل عرفه مي‏بالد و مي‏گويد:

"بندگانم را بنگريد! ژوليده و غبار آلود ، نزد من آمده‏اند"

 آخرين پيام‌بر خدا ؛ مسند أحمد ، ج 2، ص 224

 

 

+ به قلم صدرا مجد در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 | 


 

زياد نمي‌شناختمش، در حد يكي دو سلام آنهم اگر اتفاق مي‌افتاد و چشم در چشم مي‌شديم.

يعني كوچك‌تر از آن بود كه توفيق شناختنش را در دوران دانش‌جويي خودم داشته باشم، فقط كمي دور و بر حاج آقای ما مي‌گشت.

خوش تيپ، خوش‌سر و زبان و به‌نظر خوش مشرب مي‌آمد، همه اين‌ برداشت‌ها از همان يكي دو كلام و سلام است و يك شب تا به سحر همراهي.

همين امسال، شب قدر 19 رمضان ، مسجد باصفاي دانشگاه

 

 

و مرگ چقدر نزديك است ... مرگ هميشه برايم واژه‌اي نامأنوس بوده است، از مرگ يك دوست، اول راهنمايي تا سه سال قبل كه عمويم فوت كرد تا 80روز قبل كه شوهر عمه‌ام، 40روز قبل كه شوهر عمه ديگرم و دو هفته پيش كه پدر يكي از بهترين دوستانم و حالا.

هيچ‌وقت نتوانسته‌ام تعادلي بين جملات "مرگ حقه" ، "همه مي‌ميرند" ، "هم خودش راحت شد كه رفت، هم بقيه" و از آن‌طرف، از دست‌دادن يك دوست، يك فاميل و يا يك همراه و هم‌دل برقرار كنم.

مي‌گفت مرگ هيچ‌وقت منتظر ما نيست كه باورش كنيم يا نه. اما چقدر دلم مي‌خواهد ... كاش همين جواني ... نه، نمي‌دانم اما مي‌دانم كه دوست ندارم در 90سالگي و در اوج فرتوتي و 10-20 سال براي همراهان رنج و زحمت درست كردن بميرم

اما مگر او منتظر ماست كه بخواهيمش!

  

صبح 4شنبه، روزنامه وزين اصفهان زیبا مثل هرروز صبح از زير در وارد جمع خانه‌ي ما شد و مثل هرروز بدون هيچ اجازه‌! تورق سرسري و گشتن بدنال سوتي‌ها و يافتن تك‌وتوك مطلب مفيد و حرص خوردن تقريباً كار هرروزم شده، اما اين هفته هم‌چنان در شادماني صفحه‌آرايي جديدش بودم كه بوي شادابي و تحول و پويايي مي‌داد، البته شايد!

صفحه 11، زير تيتر « لاريجاني در جمع دانشجويان دانشگاه صنعتي اصفهان گفت ... » عكسي زده شده بود از لاريجاني در تالار 8 كه درست كنار دستش -- او -- نشسته بود.

" اي ناقلا! رفته كنار دست لاريجاني نشسته كه عكسش بيفته و معروف بشه ... "

وقتي عصر 4شنبه وبلاگ حاج‌آقا براي زيارت كامنت‌هاي پربارتر از پست‌هايشان باز كردم، يك تك‌جمله سياه‌رنگ چشمم را گرفت.

... ان‌لله و انا اليه راجعون ...

و وقتي با هزار ترس و لرز برويش کلیک كردم ...

 

 

لَم يَلْق ابنُ آدَم شيئاً   قَطُّ مُنْذَ خلقه الله اشدّ عليه من الموت

   ثم انّ الموتَ لأهْوَنُ ممّا بعدَه

 آدمی‌زاد هرگز در بين مخلوقات الهي چيزي سخت‌تر از مرگ نديده است.

بدان‌كه مرگ از مابعد خودش آسان‌تر است.

 آخرين پيام‌آور خدا

 

+ به قلم صدرا مجد در پنجشنبه هشتم آذر 1386 | 


           قفل و دل و تعطیلی

 هیچ وقت دلم نمی‌خواست وبلاگم جایی باشد برای حرف‌های دلم

نه اینکه بگویم دوست ندارم حرف‌های دلم را بنویسم که شدید قلمم برای این نوشته‌ها بی‌تابی می‌کند (یاد سال اول دانشگاهم که تمام روزهای یک سررسید کامل را سیاه کردم و حالا که می‌خوانمش وحشتناک حال می‌کنم! )

نه اینکه فضای مخاطبان و دوستانم را نامحرم بدانم و نه اینکه فضای مجازی را بی‌اعتبار و ناپاک.

یعنی راستش را بخواهید همیشه از وبلاگ‌هایی که تریپ عاطفه و عشق و افسردگی و ... برمی‌داشتند اصلاًً خوشم نمی‌آمده (والبته نمی‌آید).

یکجوری جَوّزدگی و درماندگی‌ست که از هردو منتفرم و عاشق تک بودنم و اقتدار.

اما نمی‌دانم چرا دارم بی‌خود در گردابش فرو می‌روم.

دوست داشتم وبلاگم جایی باشد برای حرف‌هایی که نمی‌شود زد، اما انگار نمي‌شود.

وبلاگ‌ها هم حيا مي‌كنند يا خيلي بي‌خود مصلحت‌انديشي!

همیشه عاشق یک ستون ثابت در یک روزنامه پرخواننده بودم یا یک آیتم هرروزه خبری در تلویزیون و یا یک وبلاگ روزانه با خواننده‌های پایه.

هیچکدامش را ندارم الا این‌جا که جایی‌ست برای بودن.

نه می‌خواهم هر روز تازه به تازه باشد

نه پرخواننده و نه ...

می‌خواستم چند وقتی تعطیلش کنم اما نشد

مگر می‌شود دل را قفل زد و گفش ننویس!

اما مگر قرار بود اینجا دلی باشد!؟

خودت می‌فهمی چه می‌گویی؟

وبلاگ‌ها هم حيا مي‌كنند يا خيلي بي‌خود مصلحت‌انديشي

 

+ به قلم صدرا مجد در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 | 


           قربونت برم خدا ...

وقتی فایده‌ای نداره           غصه خوردن واسه چی

واسه عشقای تو خالی     ساده مردن  واسه چی

نمی‌خوام چوب حراجی رو به قلبم  بزنم

نمی‌خوام گناه  بی‌عشقی بیفته  گردنم

نمی‌خوام دربه در پیچ وخم این جاده بشم

واسه آتیش همه  یه هیزم آماده بشم   

یا يه موجود خالی و پر افاده شم

وایسا دنیا وایسا دنیا  من می‌خوام پیاده شم

قربونت برم خدا           چه قدر غریبی رو زمین

آره دنیا ما نخواستیم      دل رو  با  خودت نبین 

قربونت برم خدا ...

+ به قلم صدرا مجد در جمعه هجدهم آبان 1386 | 


           یعنی می‌شود ...

تفكيك جنسيتي در صنعتي ، ابليس و جسم و رساله ، دين تقليدي و ترويج عدم تفكر ، هستي و قدسي ، پلاستيك ضد ضربه و رشته مواد ، مصاحبه حاج‌آقا كلباسي و دريافت بودجه از شوراي شهر ، امام‌زاده و اينجا چراغي روشن است  ، عليخاني و حس وحشتناك پوچي دم افطار ، روز قدس و مثلا پوشش جهاني‌اش ، شب قدر مسجد رضوي همراه با چيپس و پفك ، حديث بندگي و دلبردگي

همه و همه قرار بود بشود يك پست رمضانيه 2 ، اما نشد.

يعني اين‌جوري نبودا ، اين‌جوري شد! اما يكي دوتا از اونها را حتما خواهم نوشت. 

رمضان رفت، يعني مي‌شود ...

يعني ميشه بعد از يك ماه رياضت جسماني و اندكي تعبد نفساني و اندك‌تري تضرع و بندگي ؛ بشود سرانجاممان اين حديث زيبا :

« من كان لله ، كان الله له »

« هركس براي خدا بشود ، خدا براي او مي‌شود »

چقدر بزرگ خواسته‌ايست ...

اما ...

 

 

+ به قلم صدرا مجد در شنبه بیست و یکم مهر 1386 | 


           رمـضـانـیـه ...

 چقدر وقت است ننوشتم، 17شهريور تا به امروز مي‌شود چيزي حدود 2دهه! جدا سخت است كلي حرف كنج دلت باشد كه يا فرصت نداشته باشي بنويسي‌شان يا نتواني بگويي‌شان!

رمضان هم به نيمه رسيد، هميشه وسط روزه‌ها، برايم با يك افطاري مشتي يكي از رفقا مشخص مي‌شد كه امسال به لطف تاهلش، ما بايد بگرديم دنبال علامت ديگري كه

مواظب باش نصفش رفت و تو هنوز ...

 

 

رمضان امسال هم شكر خدا پر است از الطاف كريمانه رسانه ملي؛ پشت سرهم رديف مي‌كنند پيام‌هاي اخلاقي را كه ما بعد از افطار صرف كنيم.

« يك‌وجب خاك » را كه مجبوريم حين افطارمان ببنيم؛  ساخته وزين « سيروس مقدم » را هم كه شكر خدا اينبار كم‌تر غم و غصه درش موج مي‌زند و انگار با نزديك شدن چهره الياس به ابليس مي‌خواهد حرف‌هايي بزند را به واسطه غش‌كردگي موجب از مثل توپ خوردن افطار بازهم مجبوريم به تماشا بنشينيم.

شكر خدا  لطف جناب ضرغامي نصيب حالمان ‌شده  و يك آنتراك 1ساعتي كه بعلت جذابيت فوق‌العاده پورياخان پورسرخ و دختران ژيگوله ازبك، اين آنتراك مي‌شود 1.5 ساعته.

اما اصل كار كه امسال فكر كنم مي‌توانست جاي « صاحبدلان » خوش‌ساخت لطيفي و بازي‌هاي دوست‌داشتني محجوب و دينا ! را بگيرد، شروع مي‌شود « ميوه ممنوعه » يك ساخته جذاب و خوش پرداخت ديگر از حسن فتحي.

عرض كردم كه مي‌توانست، از اين باب كه ساعت پخشش بدجوري بيننده‌پران است، غير بنده عاشق و يك‌جماعت الاف آپارتمان‌نشين از خونه جم‌نخور، كسي دل‌و‌دماغ ندارد كه اين ساعت بنشيند و سريال رمضاني ببيند.

اما هرچه كه هست موضوعي كه اين‌بار فتحي برويش دست گذاشته بدجوري جالب و حساس است، عشق پيرمرد متدين به يك دخترخانم دل‌شكستهء پدر ورشكسته!

اما اي‌كاش دركنار بازي فوق‌العاده علي‌نصيريان و هانيه توسلي يك كاراكتر قوي‌تري نقش فرزاد را بازي مي‌كرد. بهرحال عجيب فاز مي‌دهد كه

بي‌عشق عمر آدم ... بي‌اعتقاد ميره ... 70سال عبادت ... يك‌شب به‌باد ميره ...

وبلكه هم مي‌ترساند عجيب‌تر.

 

مواظب باش نصفش رفت و هنوز ...

 

محمود احمدي‌نژاد كه مي‌گويند رئيس‌جمهور ايران است اما هروقت هركي ازش بدش بيايد مي‌گويد فقط 17ميليون و هركي خوشش بيايد مي‌گويد معجره هزاره سوم؛ بازهم خبرساز شده و اين‌بار جهاني!

حيفم آمد در اين پست رمضانيه از او و جراتش ياد نكنم كه در قلب آمريكا مي‌رود به اصلي‌ترين دانشگاه تربيت‌كننده سياست‌مداران آمريكايي كه اتفاقا شعبه‌اي هم در اسرائيل دارد با 800هيات‌علمي در آن! و در بين جمع دانشجويان و بي‌محابا از تخريب شخصيش جواب مي‌دهد و انصافا هم خوب جواب مي‌دهد كاري كه مسؤولين پيشين حتي در حد علي‌آبادكتول هم مي‌ترسيدند.

راستي چقدر خوب است رك و راست بگذارند حرف‌مان را بزنيم كه ما مشكلمان با مردم آمريكا نيست، مشكل ما اسرائيل است و نه حتي دولت آمريكا و نه حتي يهوديان.

چقدر خوب است بگذارند كه ما بگوييم بدنبال بمب نيستيم و چقدر شما پروييد كه مي‌خواهيد 20-30سال ديگر كه نفت‌مان تمام شد ما محتاج‌تان باشيم.

 

چقدر خوب است ما حرف‌هاي اصلي انقلابمان را مي‌توانيم در قلب شيطان بگوييم بجاي اينكه از گل و بلبل حرف بزنيم و سال را بنام ايدهء ما بكنند و در همان سال برج‌هاي دوقلو را فرو ريزند و حمله كنند به عراق كه آري سال، سال گفتگوست! آنهم بين تمدن‌ها !!!

بگذريم، كاش آن دوسوال Gayها و ماهواره را از رئيس‌جمهور ما نمي‌پرسيدند ويا او بهتر جواب مي‌داد و تر نمي‌زد. اما براستي درست است كه كل اين سفر ارزشمند را فداي اين دو سوتي كه محمودجان ما كم از آنها نمي‌دهد، بكنيم؟

 

 

 پي‌نوشت متكبرانه

هميشه اعصابم از انتقادهاي اعتمادملي خورد مي‌شد، چراكه هروقت هم كه مي‌خواست انتقاد درست و حسابي بكند آنقدر پيازداغش را زياد مي‌كرد كه هر خواننده‌اي مي‌فهميد اين‌ها هنوز در داغ آن خواب شب سوم تيرند!

اما اين‌بار اين نوشته « مسيح علي‌نژاد » را پسنديدم، گرچه هنوز اعقادي بر ايستادن جلوي ظالم و متكبر را ندارد اما اعترافش هم جاي شكر دارد ولو اينكه اينگونه بعدش به احمدي‌نژاد بازهم فحش داد، آنهم بخاطر نفي هم‌جنس‌گرايي در ايران!

 

 پي‌نوشت دوستانه

اين شب‌ها اين آهنگ تيتراژ ميوه ممنوعه خيلي حال مي‌دهد، دوست داريد شما هم بشنويد از اينجا.

« ... راستي! هستي! تو كه هيچ‌وقت نيستي! پس چرا بهت ميگن هستي!؟ ...»

 

 پي‌نوشت ملتمسانه

می‌گفت: دعا که می‌کنید در ماه مبارک به اسم دعا کنید، بسنده نکنید به اینکه خدایا دوستان را در راه راست قرار ده... بگویید: فلانی و فلانی و فلانی و ... را هدایتشون کن، آدمشون کن ...موقع دعا را هم كه میدونی ... همون وقت که داری اولین خرما رو میذاری تو دهنت براي باز کردن افطار

«اللهم لک صمنا و علی رزقک افطرنا فتقبل منا انک انت ...»

 

+ به قلم صدرا مجد در پنجشنبه پنجم مهر 1386 | 


  

صبر كن عشق تو اكسير شود، بعد بيا

  صبر كن عشق زمينگير شود، بعد بيا
يا دل از فرقت تو پير شود، بعد بيا


اى كبوتر به كجا؟ قدر دگر صبر نما
آسمان پاى پرت پير شود، بعد بيا


باش تا صفحه آيينه دل پاك كنم
نكند روى تو دلگير شود، بعد بيا


تو اگر كوچ كنى، بغض خدا مى شكند
صبر كن گريه به زنجير شود، بعد بيا


ظاهر هركس‌وناكس به‌تو مشغول ‌شدست

صبر كن عشق تو اكسير شود، بعد بيا
 

خواب ديدى شبى از راه سوارت آمد

باش تا خواب تو تعبير شود، بعد بيا

 

« شعر از بنفشه منوچهرى »  

 

  

+ به قلم صدرا مجد در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 | 


 

رژه هم‌چنان باقي‌ست

 چه توقعات سختي! وقتي هنوز دستور ايست صادر نشده، من چه‌كنم؟ چی بنویسم؟ باز خدا را شكر اين شب‌جمعه ماه رجب و زيارت مشهد يكي-دوتا از دوستان و اعتكاف اهل دل، بركاتي براي ما داشت و از شدت و حدت ضربه چهارم رژه اندكي كاسته. حداقل مثل پتك تو سر آدم صدا نمي‌كند اما چرخش و ... همچنان باقي‌ست.

خيلي وقته ديگه تعطيلات تابستان و ايضا عيد تمام شده، بعد از 3-4 روز اول سال بايد رفت سر و كار و تنها حسن تابستان كم‌شدن يك‌ساعتي ساعت كارست. يادش بخير آن‌زمان‌هايي كه برنامه‌ريزي مي‌كرديم براي اوقات فراغت و سه ماه اللي‌تللي ...

 

المپياد نسبتا جهاني

طرح جلد ويژه‌نامه جوان در هفته‌اي كه المپياد موضوع پرونده‌اش بود

دو هفته پيش كلي دردسر كشيديم براي يك گزارش حاشيه‌اي از المپياد جهاني فيزيك، روزنامه وزين ما يك عكاس و يك خبرنگار معرفي كرده بود كه نهايت فعاليتشان شركت در افتتاحيه و اختتاميه بود و ما براي حرف‌زدن با Guideها و بروبچه‌هاي شركت كننده دو-سه ساعت با مدير اجرايي هم‌راهان و گردشگران – كه اتفاقا كاملا آشنا بود- بحث و كلنجار رفتيم كه آخرش اين شد : « نه شما من را مي‌شناسيد و نه من شما را ، هركاري دوست‌داريد بكنيد اما نه رسمي »

اين بود كه كل ايده‌هاي :  مصاحبه با تيم آمريكا ، مصاحبه با يكي دو تا دخترهاي محجبه ، بحث و جويا شدن ديدگاه‌هاي بچه‌ها نسبت به ايران ، گپ و گفتگو با يكي دوتا خارجي اهل فكر و منطق و فلسفه و هزارتا سوژه ناب ديگه، برآب شد و ماحصلش اين گزارش نفوذيانه شد كه تيم نسوان اكسير زحمتش را كشيدند. « توهم یک گزارش از یک المپیاد جهانی » اما همزمان تيمي نشريه داخلي المپياد را تهيه مي‌كرد كه هيچ‌كدام از محدوديت‌هاي ما را نداشت و قرار بود گزارشي هم براي همشهري جوان بروند گويا ماحصلش اين است : «به اصفهان بر می‌گردم !» انصافا خودتان مقايسه كنيد. راستی یک مقایسه‌اي هم بكنيد بين سايت اطلاع‌رساني المپياد ۳۷ام در سنگاپور «IPHO2006» و ۳۸امين دوره در ايران «IPHO2007». اوون وقت پي خواهيد برد كه ...

عكاس فارس كه براي همشهري جوان هم عكس مي‌گرفت

 

آي‌ فرزاد كجا؟ كجا؟

خيلي دير شده، يك‌هفته گذشته و هزارتا حرف و حديث زده شده، از انتقادات خبرگزاري‌هاي رسمي تا حمايت‌هاي وبلاگي ، از اظهارنظرهاي مجري‌هاي صداوسيما پيرامون حرمت و خلاقيت و اجرا تا حركت وبلاگي نقد صداوسيما ، از توبيخ‌نامه گروه اجتماعي شبكه 3 تا شرح‌صدر فرمانده.

خيلي خلاصه و فيلتر شده در ستون « Yokhte نيوز » نوشتم اما در اين مورد خيلي حرف دارم كه بماند براي يك فرصت خوب ...

 

كامران متشكريم ...

خيلي كم پيش مي‌آيد يك گزارشگر صداوسيما يك سوژه ناب پيدا كند و گزارش بگيرد و يا انگشت بگذارد روي موردي كه خيلي حرف و حديث پشتش است.

كامران نجف‌زاده اما نشان داده مي‌تواند در بين اين‌همه هياهو برود سراغ سوژه‌هاي ناب ، اخرين نمونه‌اش گزارش وحشت‌ناك جالبي بود در مورد تيم ملي ، گزارشي كه فقط يك‌بار پخش شد. اگر ندیدید می توانید از اینجا دانلودش کنید. (خواستید هم در گوگل-ویدئو اینجا ببینید )

حرف تمام ماها را زد، بخدا اين‌قدر اين فوتباليست‌ها را بزرگ نكنيد اينها نماد شرف و هويت ملي ما نيستند

در اين باب هم خيلي حرف‌ دارم خيلي خيلي ...

 

 كاش اندكي سرعت اين رژه روندگان كم مي‌شد

 تا مي‌توانستم اندك‌تري به دغدغه‌هايم برسم

 

+ به قلم صدرا مجد در چهارشنبه دهم مرداد 1386 | 


 

... پول ، روزنامه ، اف‌پي‌جي‌آ ، عاقبت بخيري ، ماشين ، نيك‌آيين ، پاره‌وقت ، بخشش ، گناهان ، ازدواج ، يو‌اس‌بي ، صدرا ، تعجيل فرج ، دانشگاه ، مجمع ، بيمه ، مجد ، اكسير ، وام ، شفاي مريضان ، اخوان ، سلامتي ، پژوهشكده ، بانك ، اخلاق ، احسان ، كار ، درس ، آبرو ، دوست ، پدر و مادر ، برق ، دینا ، پروژه ، خانه ، فوق ، نردبان ، ريحان ، زيبا ، اصفهان ، مهندسي ، فايده ، مرگ ، بيهوده ، وقت ،  آينده ، زندگي ، ...

 يك‌سره دارند رژه مي‌روند ، كسي آن بالا، روي جايگاه، ايستاده و مرتب داد مي‌زند :

« ... محكم‌تر ،  آفرين گروهان مغر دسته افكار ، خــــيـــــلـــــي خـــــوبــــــــ ، ... »

چرا تمام نمي‌شود؟

كيست آنكه بايد دستور " ايست " بدهد؟

  

آرزوهاي گمشده

چرا داد مي‌زني؟

بيخود حلقت را پاره نكن. بيهوده بر در نزن. كسي آن بالا نيست.

آهسته‌تر! همه كه فهميدند تو چه مي‌خواهي!

آرام! داد نزن. فقط لبانت را جم بده.

همين‌كه آمده‌اي، كفايت مي‌كند.

كسي آن بالا نيست؛ او كه بالاست، كس نيست.

امشب همه اين پايينند. آنها كه واسطه فيض‌اند و پيام‌آور، همه امشب را تا سحر، روي زمين مي‌گذرانند؛ شبي بهتر از اين پيدا مي‌كني؟

هرچه مي‌خواهي بخواه ...

 

 ليله‌الرغايب ، اولين شب جمعه ماه رجب ، شب آرزوها

اما اگر آرزويم گم‌شده باشد چه ؟

 

+ به قلم صدرا مجد در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 | 


هيچ‌وقت فكر نمي‌كردم اينقدر از گذر عمر نگران باشم

ساعت 3و30دقيقهء 24خرداد86 ، اولين مرتبه‌ايست كه دوست دارم مثل خانم‌ها سنم را نگويم يا اگر كسي پرسيد كمتر بگويم.

جداً ربع قرن، كم مدتي نيست.

مگرآدم چقدر عمر مي‌كند؟ ماكزيمم 75سال، يعني سه‌تا 25 سال.

اولي كه گذشت، روي آخري هم كه نمي‌شود حساب كرد، عملاً مي‌ماند 25سال مياني.

چقدر سخت است واردشدن به دوره‌اي از زندگي‌كه مي‌داني مهم‌ترين دوره ‌است.

دوره‌اي كه تكليف زوج خوشبخت آينده‌ات در آن رقم مي‌خورد

دوره‌اي كه كار و درس و بحثت نهايي و باثبات مي‌شود

دوره‌اي كه عللي‌تللي ديگر در آن معنا ندارد

دوره‌اي كه ريسك در آن واژه‌اي بي‌معناست

دوره‌اي همه از تو انتظار دارند و خودت از خودت بيشتر

و دوره‌اي كه ديگر هرگز تكرار نخواهد شد.

 ●●●

داشتم آلبوم عكسم را ورق مي‌زدم؛ جداً اين عصر ديجيتال چه بر سر خاطرات آينده خواهد آورد؟ مثلا همين دينا عموجون گلم از بدو تولد تا بگير ... عكس و فيلم و هرچه بخواهد خواهد داشت و ما بايد با اندك عكسي كه از آن روزها براي‌مان مانده ذوق كنيم و حال. عكس‌هايي كه بدجور حس نوستالژيك آدم را تحريك مي‌كند كه اي كاش ...

 ●●●

بروبچه‌هاي 79اي

كاش بر مي‌گشتم به دوران دانش‌جويي.

چقدر راحت از دستش دادم، همه‌اش صرف امور غير دانش‌جويي شد!

در تمام 4سالش تمام هم و غم و فكرم روي مجمع بود و بروبچه‌هاي مدرسه.

تازه سال 4ام كه ‌شد و درس‌ها در حال اتمام، فهميدم كه اِ... انگار ما هم دانش‌جو بوديم و دانشجويي هم چه عالمي مي‌توانست داشته باشد!

اردوهاي كاملاً علمي ، كوه و گشت و گذار ، خواب‌گاه ، جل‌شدن پيش استاد ، كار علمي و حل تمرين ، انجمن اسلامي و شوراي صنفي ، گرفتن جزوه ، بروبچه‌هاي شهرستاني ، مسخره‌بازي‌ سركلاس‌ها و مهم‌تر ازهمه دوست‌داشتن و پيداكردن.

 

 

كاش برمي‌گشتم به دوران دبيرستان.

تكرار يكي از بهترين دوره‌هاي زندگي‌ام؛ دوستان ناب و پاك و گل؛ درس و بحث و تفريح؛ مسؤوليت و اردو و خنده؛ گريه و محرم و مراسم؛ سياست و حماقت و وظيفه؛ كنكور و درس و پيدا كردن رفيق ناب!

 

واي ... اين‌ رفيق‌هاي نارفيق الان كجايند ؟

كاش برمي‌گشتم به راهنمايي.

غرور قبولي تيزهوشان، جزوه‌هاي كمك آموزشي پدر دربيار، شاگرد دومي و مبصري و صفا با هم‌كلاسي‌ها، عشق كامپيوتر و الكترونيك.

 

كاش برمي‌گشتم به دبستان.

رفيق‌هاي ساده هم‌محله‌اي، دل‌تنگي‌هاي كودكانه و قهرها و گريه‌ها و شادي‌ها ، ذوق اشتراك كتاب‌هاي كانون پرورش فكري كودكان ، هميشه شاگرد اولي، افتخار بابا و مامان و مدرسه.

 

چقدر زود گذشت ، زمستان 66

كاش برمي‌گشتم به كودكي

شير خوردن و وق‌زدن ، روي‌نوك‌پا راه رفتن ، كف و ماچ براي اولين كلمه ، موشك و بمباران و جنگ.

 

 ●●●

 

جداً چقدر خوب مي‌شد آدم مي‌توانست دوباره راه طي شده را بپيمايد.

راستي اگر مي‌شد بازهم همين‌كارها را مي‌كردم.

كي گفته است ربع يعني يك‌چهارم، من نمي‌خواهم، كاش كمتر بود!

كاش ربع قرن، يك‌سوم عمرمان نبود!

خدايا تورخدا آهسته‌تر، من از اين سرعت مي‌ترسم.

 

+ به قلم صدرا مجد در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 | 


ترس از نوشتن  نوشتن همیشه سخت بوده اما لذت بخش   

در نوشتن باید پرده ای که بروی اعتقاداتت داری را بربکشی و خیلی رک و عیان حرفت را بزنی. تازه حرف هم نه  که حرکتی باشد در ذرات هوا و بعد از چند ثانیه ذرات بایستند، باید آنچه می خواهی بگویی را با کلمات ثبتش کنی روی یک کاغذ و این نوشتن جدا ترس دارد.

  

ترس از اینکه خوانده می شوی و عیان.

ترس از اینکه خوانده می شوی و به هیچ انگاشته می شوی.

ترس از اینکه بعدها به سبب همین نوشته هایت مواخذه خواهی شد.

ترس از اینکه تو که امروزت با فردایت یکسان نیست چگونه می خواهی حرف بزنی.

ترس از اینکه اصلا خوانده نشوی.

و هزارن ترس دیگر...

   

اما غلبه بر این ترس هم مزه ای دارد!

و من می خواهم این مزه را تجربه کنم با تمام ترس هایش.

از ۸۰ که "نردبان" را راه انداختیم مزه اش را هم چنان احساس می کنم، بعدها "جام اصفهان" با تمام سختی هایش محملی بود برای تجربه و این آخری های "اصفهان" و "اصفهان زیبا".

همیشه دوست داشتم ستونی داشته باشم در یک روزنامه تا هرچه دلم می خواهم درباب اتفاقاتی که دوستش دارم و یا ندارم، بنویسم.-چه خودخواهانه، ستونی در یک روزنامه چاپی، تازه حق التحریر هم بگیری!-  ستونی که در "نردبان" در بُعد مدرسه و مجمع ، بعدها در هفته نامه جام تحت عنوان "دات کام" و در آخرهای فعالیت سخت در جام در ستون " چشم هایمان را نبندیم" –که چقدر این ستون را دوست داشتم- از وقتی هم که صفحه جوان اصفهان در دستمان بود ستونی باز کردم بعنوان "فیدبک" و بعدش "حاشیه" که اصلش قرار بود به فیدبک ها و نظرات خوانندگان اکسیر بپردازد اما نفسا جایی بود برای ارضای همان نیاز من!

اما این آخری ها –مخصوصا بعد از یک جلسه اساسی سرویس جوان- تصمیم گرفتم جایی بنویسم برای خودم؛

برای خودم، بدون هیچ کدام از آن محدودیت هایی که اصلا دوست شان نداشتم. جایی که حرف هایی بزنم بدون ترس از چاپ شدن یا نشدنش، بدون ترس از عیان شدن لایه های پنهانم و حتی بدون ترس از درست بودن یا نادرست بودنشان.

و حالا "جایی برای بودن" برای همین است.

یا علی مددی.

 

+ به قلم صدرا مجد در سه شنبه یکم خرداد 1386 | 




صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
تمامي پست‌ها





اكـــســـــيـــــر
نفسانيات يک من
چاي نبات
يونس در اقيانوس
تشريك
ميزراقلي‌خان راپورتچي
گيومه
خبرنگار افتخاري نيويورک‌تايمز
نقطه سر خط
آغاز در نهايت
من پت هستم
چشمه بهشتي
حديث هجرت
نقش
رشحه
شاهد بياورم..؟
اين‌جا نبودن
خانه‌ء گرافيك نردبان







گیرکرده در گلو
دل‌نوشت‌ها
اندکی در باب سیاست
روزنوشت‌هاي بي‌خودي
برای یک دوست
هيأت وبلاگي سبو



آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386




SFO in Google Reader
 RSS