دارم فكر ميكنم وقتي هفته كتاب از ۱۸تا۲۵ آبان است، چرا بزرگترين رويداد كتابي كشور در ارديبهشتماه اتفاق ميافتد!؟
ميدانستيد در ايران ۵۰برابر ايالتمتحده كتاب عنوان اول، چاپ ميشود!
آماري كه يونسكو ارائه ميدهد براي نسبت كتابفروش به ناشر ۸به۱ است، يعني يك ناشر در برابر هشت كتابفروش و اين نسبت در ايران ۳ است تازه برعكس!
وقتي معناي آمار را درك ميكني كه بداني سرانه مطالعه ما ايرانيها ۲دقيقه در روز است، درحاليكه مردم همين كشور همسايهمان تركيه يا كشور غيرمدعي مسلمان مالزي ۵۵دقيقه و در انگلستان و ژاپن ۹۰دقيقه در روز مطالعه ميكنند!
همه اينها در كنار اين است كه ما ايرانيهاي بافرهنگ و متمدنِ اهل مطالعه، ارديبهشتماه از همهجاي ايران سر ميكشيم به تهران و مصلييش براي خريد كتاب، روزانه ميليون ميليون ميرويم و بازديد ميكنيم و خريد
اما واقعا چقدرش را ميخوانيم، خواندن كه هيچ، چقدر ميفهميم!؟
راستي شمام از اين جملهها شنيديد كه ميگويد:
ما بهترين تماشاگرهاي دنيا را داريم / ملت امروز ايران از امت عهد حجاز رسولالله بهترند / هنر نزد ايرانيان است و بس / سطح آيكيوي ايراني از همه مردم دنيا بالاتر است / ايرانيها تمام ناسا را گرفتند / ما سبقه تمدني ۲هزاروچندصدساله داريم / ...
●●●

تو هم شنيدي!؟
ميگند كتاب دوست آدمه
چند وقتيست دارم دنبال كتاب خوب ميگردم، شايدم دوست خوب
سراغ داري؟
پينوشت
شما فكر ميكنيد وقتي از ليست جمعوجور دوستان وبلاگيات، ۳تاشون همزمان نمينويسند
يكي مينويسد Temporary Closed + / ديگري قفل ميگذارد بر وبلاگاش + / آنيكي موقتا تعطيل +
بايد چه فكري كرد؟
+
به قلم صدرا مجد در دوشنبه هجدهم آبان 1388
|
چقدر آدمها با هم متفاوتاند
حتي اگر نامهايشان شبيه هم باشد
و در عين تفاوت چقدر در رفتارها با هم اشتراك دارند

نميدانم چرا وقتي «گلادياتورها»ي محسن نامجو همراه با عبارات بديع «جير پماران» و «مقام معظم برتري»اش را شنيدم با آن توصيفها و مهملگوييهايش پيرامون ذات اقدس الهي و يا قرائت سوره شمساش را، ياد «فریاد مورچهها»ي مخملباف افتادم، «توبه نصوح»اش بهيادم آمد، تحليلهاي دكتري به نظرم خطور كرد كه در آزادترين انتخابات ايران (شوراي شهر دوم سال۸۱) راي نياورد و حالا برايمان همهچيز را تفسير ميكند؛ به ياد آليس و سرزمين عجايب و آرزوهاي برادر ديروز و دكتر امروز افتادم و حتي نگران اين پسرك ظاهرا ژيگول كه كافيست در اين فضاي زرد وبلاگي بگرديد تا طرفدارانش را بيابيد، شدم!
●●●
داستان، داستان برنجيست كه با نام عربي در كشوري ايراني پخش ميشد و محتوايش هندي بود؛ بعد اين همه سال كه خورديم و پختيم گفتند آرسنيك دارد و هزار سم ديگر! حال ميخواهد اين خبر سياستي باشد براي حمايت از برنجكاران داخلي يا يك بازي براي بهزمينزدن واردكننده؛ ديگر محسن به آخر خط رسيد؛ حالا هزار بار هم وزارت بهداشت و سازمان استاندارد و صدتا ارگان ديگر بگويند نه!
●●●
راستي تا آخر خط چقدر راه است؟
+
به قلم صدرا مجد در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388
|

انگار عادت شده است كه يادنامه بنويسيم براي از دست دادههايمان، خصوصا كه اين ازدسترفتهها از جنس زمان باشد و بدجور دلمان تنگشان شود و هي عدهاي در مواقع خاصي بكوبندش در سرمان!
حسوديام ميشود بر اين نسل جديد كه از بدو تولد و اتاق زايمان بيمارستان تا احتمالا لحظه گذاشتن سنگ قبر (زبونتو گاز بگير!) و شايد حتي مراسم ختم (بابا يه بلانسبتي چيزي!) هر وقت كه بخواهند به مدد هاردهای ترابایتی و دوربينهايي كه بجاي فيلم ۳۶تايي، مموري استيك ميخورند، خاطره دارند هزار هزار
مثل همين دينا خانوم ما كه يك هفته پيش پا گذاشت جاي پاي ما در بيست سال قبل و من چقدر نگرانم بر اين نسل كه بايد ۱۰-۲۰ سال درس بخوانند و برسند به اين جاي ما و آخرش هوچ!
ومن نگاه ميكنم به مدرسه خودمان و اينها، به كتابهاي تمام رنگي و نيمكتهاي دونفرهشان، به ارزشيابي توصيفي و كتابهاي گاج اول دبستان كه مدرسه برايشان گذاشته، به خانم مدير مهربان و روپوشهاي خوشرنگشان
و به عشق و علاقهشان براي ياد گرفتن!
ياد خانوم معلم كلاس اولم ميافتم كه اشتباهي افتاده بودم در كلاسش؛ معلم جواني كه بعد چند سال تدريس در يكي از همين دهات اطراف، ارتقا گرفته بود و اولين تجربه شهرياش را ميگذراند و ما كودكان نوآموز كسره را وقتي آموختيم كه زير حرف سين سگ قرار گرفت!
●●●
حالا هم بعد بيست سال خندهام ميگيرد از دختركان همكلاسي كه جلسه اول، تمام رفرنسهای درس را تند تند، نت برميدارند و از استاد سراغ منابع بيشتر ميگيرند! دقيقا ميتوانم تصور كنم شب امتحان را، وقتي كه صفحه اول جزوه زودتر از بقيه صفحاتش ورق ميخورد البته باكلي خنده!
+
به قلم صدرا مجد در چهارشنبه هشتم مهر 1388
|
تابحال حساب گذرِ ثانيههاي عمرت را داشتهاي؟ حالا ۳۶۰۰تا به آن اضافه كن، البت همين امشب فقط؛ ولي وقتي براي ميليون-ميليونهايش برنامه نداري و گذرش را تنها از روشني صبح و ظلمت شب، از بادهاي پاييزي و شكوفههاي بهاري و از عدد نوشته شده در سهجلدت ميفهمي، چه فرق ميكند؛ اين سههزار و ششصدتا هم روش!
الغرض اينكه به سبب فضاي رسانهاي سنگين روز قدس و تمهيدات عاقلانه حاكمان مبني بر پايينكشيدن فيتيله اينترنت ذغالي ايران آزاد در آغاز دهه علم و پيشرفت، پست فطرانه ما برای پنجمين مراسم هيأت وبلاگي سبو «ت» اش افتاد و شد پسفطرانه! {اشتباه نخوانيدها!}

طي اين دوسال رمضانيههايم كه نيمه ماه نگاشته شدند نه آخر ماه { ۲۵شهريور۸۷ * ۵مهر۸۶ } نگاهي بودند به سريالهاي سيما و اين آقاي ضرغام {با تلفط شيخ!} نزديك بود قاعده خطير « تاسه نشه بازي نشه » را به سبب حركتي كه منجر شده از ميوه ممنوعه و صاحبدلان برسيم به اين ۳ريالهاي۸۸اي، كلهپا كند و آسمان به زمين بيايد متعاقبش!
ولي باز خدا عوض دهد محمدحسين لطيفي را كه « نردبام آسمان »اش را رساند تا بعد افطار زياد به عبادت نگذرانيم و اندكي عيش كنيم!
ومن البته فقط عاشق صدايش بودم؛ خير! ويشكا؟ شبنم؟ ويس؟ آيبانو؟ نه بابا خجالت بكشيد! عاشق صداي وحيدخان جليلوند كه كل سريال را به اميد لب گشودن و سخن گفتناش ميديدم و با صدايش چه عشقی میكردم
كاشكي به دهانش مزه نكند و نشود بازيگر!
●●●
از ماه رمضان مگر ميشود حرف زد و نواي استادي كه امروز هي دوست دارد خودش، خودش را خشوخاشاك بنامد و خودش دستيدستي نه با صدا و هنرش بين بعضي عزيز كند و بين ديگراني غريب؛ نگفت و تشكر نكرد از شبكه ۱ و البته شبكه وزين استاني خودمان كه وقعي ننهادند به اعتراضاش و همچنان پخش كردند ربنايي كه ديگر متعلق به او نيست را
علي درستكار و « اين شبها »يش گرچه كوروش علياني را نداشت اما همراهي بود براي سفره افطار خصوصا در ماهي كه بازهم معجزه هزاره سوم، دستي بر آستين برده و يد بيضاي ديگري در آورده و همهرا، حتي دوستانش را مسحور كرده است با نام دكتري۵حرفي ر.ح.ي.م.ي
ومن ماندهام آن دوستاني كه ميگفتند اگر رئيسجمهور نباشد معاون اول رئيس هيئت دولت ميشود و خيلي مهم است و اين اسفنديار اسرائيلدوست و مرتبط با غيب، سايزش نيست اين پست؛ كجايند و چگونه توان هضم اين اعجاز جديد را دارند!
و البته ماه رمضان با احسانخان عليخاني كه حتي با تحمل اجرا و لحناش {كه البته امسال خيلي بهتر شده بود بعد شش سال} حيفام آمد كه چرا « ماه عسل » را نديدهام
خصوصا وقتي كه قسمت آخر و جمع ميهمانان طول ماه رمضانش را در روز فطر ديدم و نگاه متفاوت و قصههاي آدمها را شنیدم، حسرت خوردم
وجالب اينكه احسانخان در آيتم آخر ماهعسل وقتي داشت تشكر ميكرد از همه و گله ميكرد از عدهاي كه گويا دوستندارند ديگر او مجري باشد، كساني كه گفت همين الان هم در استوديو هستند! پيام بازرگاني شد و ماه عسل بيتيتراژ پاياني تمام و شايد هم عليخاني تمام!
دوست داشتيد اين وبلاگ تهيه كننده ماه عسل است « پيام ابراهيمپور » و البته در «شازده كوچولو و اساستي » قسمتهايي از ماهعسل آمده است.
●●●
تمام شد، ميهماني تمام شد، حالا صاحبخانه ميهمانان را بيرون ميكند از خانه؟
پينوشت:
بروبچههاي هيأت هم به مناسبت عيد فطر در پنجمين مراسم هيأت وبلاگي سبو نوشتهاند؛ ليستاش را گرچه شيخ ديربهدير آپديت ميكند اما در انتهاي پست فطرانه خودش ميتوانيد ببينيد
:: چاي نبات :: حديث هجرت :: اين راه بينهايت :: عطش شکن :: براي ساكنان زمين :: چتر نجات :: مسك :: نفسانيات يك من :: گيومه :: زير نور ماه :: هیچ و کوچ :: يك نفر طلبه :: نون اول نامه :: تف سربالا :: یادداشتهاي يك بنده خدا :: براي خاطر آيهها :: آغاز در نهایت ::
بعد از اون چند روز اوضاع افتضاح اينترنت، هنوز هم گويا وبلاگهاي بلاگفا درست بالا نميآيد، خصوصا اينكه در وبلاگ مياندار اين مراسم هيأت، اصلا نميشود كامنت گذاشت!
+
به قلم صدرا مجد در دوشنبه سی ام شهریور 1388
|
انسانهاي آزاده و شريف همهجا پيدا ميشوند حتي در ينگه دنيا؛ گاهي بعضي ميگويند براي محبوبيت بيشتر چنين ميكنند اما هنگامي كه نه چندان شهرت داشته باشد كه بدنبال بيشترش باشد و نه توان مقابله با هجمه رسانههاي صهيونيستي؛ گزافي اين سخن رخ مينماياند.
مايكل هارت ، در استوديوي خانگياش مينشيند و براي بچههاي بيپناه غزه گيتار ميزند و سروده خودش را ميخواند؛ بعدش هم خواهش ميكند كه : پس از دانلود کردن این ترانه، بهایش را به سازمانهای خیریهای که درزمینه کمک به مردم فلسطین فعال هستند، پرداخت کنید.
تقديم به هموطنان عزيزي كه براي كوچكترين كمك به مردم فلسطين، دنبال هزارجور علت و برهان ميگردند و تقديم به دوستان سبزانديشي كه شعار ميدهند:
نه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران!

We will not go DOWN
A blinding flash of white light Lit up the sky over Gaza tonight People running for cover Not knowing whether they’re dead or alive They came with their tanks and their planes With ravaging fiery flames And nothing remains Just a voice rising up in the smoky haze We will not go down In the night, without a fight You can burn up our mosques and our homes and our schools But our spirit will never die We will not go down In Gaza tonight Women and children alike Murdered and massacred night after night While the so-called leaders of countries afar Debated on who’s wrong or right But their powerless words were in vain And the bombs fell down like acid rain But through the tears and the blood and the pain You can still hear that voice through the smoky haze We will not go down In the night, without a fight You can burn up our mosques and our homes and our schools But our spirit will never die We will not go down In Gaza tonight |
تسلیم هرگز
نور سفید و خیره کنندهی یک انفجار ديدگان را كور ميكند و آسمان غزه را شب هنگام روشن مردم دوان دوان در جستجوی یک سرپناه بیآنکه بدانند هنوز زندهاند یا مرده!؟ تانکها وهواپیما در راه با زبانههای آتشین و ویرانگر دیگر چیزی باقی نمیماند جز صدایی که در میان دود و آتش هر لحظه، بلند و بلندتر میشود: تسلیم هرگز امشب تسلیم بدون نبرد هرگز شما میتوانید مسجدهایمان را به آتش بکشید خانهها و مدرسههایمان را اما روحمان، روحمان هرگز نخواهد مرد! ما امشب در غزه تسلیم نخواهیم شد زنان وکودکان شبهای پیدرپی جان میدهند درحالی که رهبران واهی در سرزمینهای دور دست به بحث درباره تعیین مقصران جنگ نشستهاند اما جملات حقیرشان در بیهودگی باقی میمانند و بمبها چونان بارانهای اسیدی فرو میریزند و همچنان در میان اشک و خون و درد و از میان آسمان تیره و دودآلود این ندا همچنان به گوش میرسد: تسلیم هرگز مساجد ، منازل ومدارس مارا بسوزانید اما روح ما نخواهد مرد ما زانو نخواهیم زد ما هرگز نابود نخواهیم شد |
We will not go DOWN…Michael Heart …WMA 700KByte
Michael Heart WebSite … Song for Gaza
Orginal ... MP3 4.3MByte
●●●
اَللَّهُمَّ اسْلَخْنا بِانْسِلاخِ هذَا الشَّهْرِ مِنْ خَطايانا وَ اَخْرِجْنا بِخُرُوجِهِ مِنْ سَيِّئاتِنا وَ اجْعَلْنا مِنْ اَسْعَدِ اَهْلِهِ بِهِ وَ اَجْزَلِهِمْ قِسْماً فيهِ وَ اَوْفَرِهِمْ حَظّاً مِنْهُ
خدايا! پايانيافتن اين ماه را پايانيافتن خطاهايمان قرار ده و بهدنبال خارج شدنش ما را از بديهامان خارج كن و ما را از سعادتمندترين اهل اين ماه به آن، پرنصيبترين آنان در آن و بهرهمندترين ايشان از خودت قرار ده
دعای امام سجاد(ع) به هنگام وداع ماه رمضان
+
به قلم صدرا مجد در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388
|
عاشق هديه دادنم و هديه گرفتن، فرق نميكند طرفام كه باشد و صميميت و حجب وحيايش چقدر، هميشه دوست داشتهام، دوستداشتنم را فرياد بزنم؛ حالا هركس به شيوه خودش برداشت كند، بكند. رفيقي ميگفت مؤمن نبايد كاري كند كه شبهه درش باشد و من هميشه فكر ميكردم چقدر شبههناكام!
صميميتهايمان را گذاشتهايم در پستوهايمان، ترسيدهايم تاكه عياناش كنيم طرف بپرد بغلمان و ماچي آبدار كند! يا ناز كند و بگويد قصد ادامه تحصيل دارد! يا اينكه احساساتش درگير شود و لطمه بخورد!
جداً دوستداشتنمان شدهاست فقط براي عاشقشدن و ازدواج،آنقدر كم گفتهايم «دوستت دارم» كه وقتي بايد بگوييم هم، يادمان ميرود!
نميدانم چرا پيامبر به آن قوم عرب ميگفت هديه بدهيد تا دوستي و محبتها افزايش يابد و كينهها را از سينهها بيرون رود اما ما بعد ۱۴۰۰سال ميترسيم بههم محبت كنيم از ترس اينكه نكند ...
عاشق هديه دادن كتابام؛ وقتي كتاب هديه ميگيري هم ميتواني از آنچه نميداني اندكي بكاهي وهم بفهمي دوستات فكر ميكند تو چه ميخواني و تو چهجور هستي يا اينكه از موضع بالاتر فكر ميكند چه چيزي به دردت ميخورد!
اما آخر هديهها، هديههاييست كه هيچوقت تصورش را نداشتهاي يا سخت ميخواستي و نداشتهاي؛ يكياش همين دست چپيست كه ميبينيد و من چنان وابستهاش شدهام باهمان ميخ كه خوردهاست روي طناباش و قلبم!
حالا هم كه داريم مي رويم ميهمانياش لهله ميزنم براي آخرش و هديهاش
كاش او از همان هديهها بدهدم كه دوستش دارم
از آنهايي كه اصلا تصورش را ندارم
و شايد از آنها كه هميشه ميخواستم و نداشتهام
●●●
« نِعْمَ الشَّيْءُ الهَدِيَّةُ أمامَ الحاجَةِ » « بهترين چيزها، هديه پيش از حاجت است »
آخرين پيامآور الهي
+
به قلم صدرا مجد در جمعه سی ام مرداد 1388
|
وقتي تقويم را نگاه ميكني و ميبيني كه نيمهي سال هم رد شد و هنوز خبري نيست كه نيست وقتي ميبيني يكهفتهيست پست نگذاشتهاي و هميشه پستهايي كه تو بيشتر دوستشان داري مخاطبات كمتر! مينشيني و اپيزودهاي نيمه سالانهات را ميچسباني بههم تا سه رويدادي كه فكر ميكني ارزش حرف زدن و خواندن دارد را با مخاطبت تقسيم كني.
●●●
● آخرش الي كي بود!؟
به لطف و همقدمي دوستان، بالاخره در سهشنبه شبي باپرداخت نيمي از بها، توانستيم آخرين ساخته اصغر فرهادي، « درباره الي... » را ببينيم.
چندي پيش بود كه ميخواستم در مورد دروغ بنويسم، به سبب لقبپراكني دوستان netي و هوادارن كانديداي اخلاقمدار ننوشتم و حالاهم كه بعد از شنيدن يك دروغ سادهي گليفراهاني كه تمام نگاه و زندگي صابر ابر را تغيير داد، بايد بنويسم بازهم نمينويسم.
فارغ از تمام نكات مثبت فيلم كه استقبال مردم اخراجيهاپرست و خروسجنگيدوست را تاحدودي به همراه داشت، دو ويژگياش چشم من بيننده را گرفت:
يكي موسيقي نداشته فيلم، من از اول تا آخر فيلم اصلا حواسم نبود كه پس اين trackي كه دانلود كردم و titleش نوشته بود «موسيقي فيلم درباره الي... ساخته Andrea Bauer» كوش پس! كمبودي كه اصلا احساس نشد و البته چه موسيقي قشنگي هم بود.
و دوم توزيع بازيگري روي تمام بازيگران بود، زمان فيلم و داستاناش بخوبي بين اين ۸بازيگر اصلي تقسيم شده بود گرچه كمي بالا و پايين داشت اما براحتي ميشد گفت كه بازيگر نقش اول نداشت و بهنظر من اين يك حُسن بود و مسلما براي كارگردان، درآوردناش بسيار سخت.
اما مشكل آنجاست كه ما آخرش نفهميديم، الي كي بود؟ الهه، الناز، الهام، ...
●●●
● تف سربالا و گريه براي نظام
اگر از نانوايي محلتان هم بپرسيد حتما نامه كروبي به حضرت آيتا... را خوانده است؛ نامهاي كه تا دوهفته پيش، دو نسخه داشت، يكي در دست شيخ و ديگري در كشوي رئيس خبرگان و حالا هزاران و شايد ميليونها نسخه.
محتوايش نه قابل تحليل است نه قابل دفاع ونه حتي دليلي براي اثباتش احتياج است. نتيجه و ماحصلش يكچيز بيش نيست و آن اينكه بايد بعد از سيسال به حال اين نظام گريست، در هر صورت كه باشد.
ميخواهد حرفها و ادعاهاي شيخ درست باشد يا نباشد، هيچ لزومي به اثبات نيست، آنچه بايد ميشد، شده است؛ ايران وضعيتاش از گوانتانامو و ابوقريب بدتر نباشد بهتر نيست؛ حالا ميخواهد ايران اسلامي باشد و آمريكا جنايتكار و شيطان بزرگ!
در هرصورت بايد به حال اين نظام گريست كه يا چنين اتفاقاتي در زندانهايش حتي با مخالفين، معاندين و كودتاگران مخملياش صورت گرفته يا اينكه چنين شيخي چندين سال رئيسمجلس اسلامياش بوده است و صلاحيتاش توسط نگهبانان قانون اساسي تائيد شده است.
قضيه تف سربالا را شنيدهايد كه ؟

● اصفهانيها بافرهنگ مفتخواني
چهارمين جشنواره مطبوعات اصفهان درحالي برگزار شد كه حاشيههاي فراواني داشت؛ هرچه خودمان را كنار بكشيم و پيامكهاي تبريك ۱۷مرداد را با فحشي reply كنيم اما بازهم نميشود ساده از كنار رويدادهاي ژورناليستي اين شهر تاريخي،فرهنگي،هنري،مذهبي به سادگي گذشت!
جشنواره كه دوره اول تا دومش چندين سال طول كشيد و عملا فراموش شده بود، باشروع دوبارهاش شوري بين مطبوعاتيهاي اصفهان ايجاد كرد كه درگام چهارم به سبب مشكلات مالي بين مديريت بخش فرهنگ استان و شركت نمايشگاههاي بينالمللي، زمان جشنواره از ارديبهشتماه به وقت نامعلومي افتاد تا بالاخره در نيمه مرداد سريع سروته قضيه جمع شود.
اما غير حاشيههاي كوچك اين دوره كه شامل عدم حضور «اصفهان زيبا» روزنامه ارگان شهرداري اصفهان در جشنواره به سبب مشكلات شهرداري و ارشاد، حذف بخش جذاب غيرحرفهايها، استقبال بينظير سرد مردم از نمايشگاه و همزماني نمايشگاه صنعت پلاستيك و رنگ با آن بود؛ حاشيههاي اختتاميه و حرفهاي دبير جشنواره جالبتر مينمود.
« نصرت باقرصاد » در اظهارات جالب و تأملبرانگيزي در مصاحبه با خبرگزاري موج، علت استقبال كم مردم اصفهان از مطبوعات را عادتکردن به « فرهنگ مفتخواني » دانست!
جالب وقتيست كه بدانيد ايشان «رئيس اداره مطبوعات و تبليغات ادارهکل فرهنگ و ارشاد اصفهان» هستند و مسلما بهتر از همه ميدانند كه علت روي نياوردن مردم به مطبوعات محلي اين شهر، پاچهخواري و عدم صراحت است كه اين بغير كيفيت پايين چاپ، صفحهآراييهاي نامناسب، گزارشات بيجا، تيترهاي فرمايشي، نگفتن حرفهاي گفتني و عدم انعكاس درددلهاي مردم است.
واما حاشيه اختتاميه چهارمين دوره، پررنگتر بود به سبب استفاده از المانهاي سبز و انگشت ويكتوري در هنگام دريافت جايزه توسط چند خبرنگار اصفهاني: فاطمه حاتمی، نفیسه قانیان، علیرضا روحانی، ایمان حجتی، مهسا جزینی و احسان مرادی درحضور مديركل ارشاد اصفهان و رئيس ديوان محاسبات كشور و البته ابراهيمخان شمشيري {مدیرکل امور رسانههای وزارتخانه} و تكهانداختن مجري حاضرجواب مراسم {كه اگر طبق سنت سالهاي پيش باشد، بايد حميد راستي بوده باشد} هم فضا را چندان بيتاثير نگذاشت كه : هر امامزاده، واجبالتعظيم نيست!
بايد منتظر H2S جديدي در فضاي عطرآگين مطبوعات اصفهان باشيم خاصه كه خبرهايي مبني بر عكسبرداري افرادي در آخرين ساعات نمايشگاه از خانمهای داخل سالن و مسلما متعاقبش خطبهاي و يالثاراتي و ...
{اسامي خبرنگاران به نقل از رسانههاي غيررسميست وگرنه در خبر سايت برگزاركننده جشنواره حتي اسامي برگزيدگان را نميتواني پيداكني وفقط عنوان نشريهشان آورده شده است !!!}
فرهنگ مفتخواني دليل استقبال کم مردم از مطبوعات است ●
جشنواره پر خبر اصفهان، بيخبر برگزار شد ●
اعتراض سبز روزنامهنگاران برگزیده اصفهانی ●
تبلیغ اغتشاشگران در نمایشگاه مطبوعات اصفهان ●
نمایشگاه و جشنواره مطبوعات اصفهان، سرد اما پر حاشیه ●
جشنواره مطبوعات اصفهان با معرفي آثار برگزيده به کار خود پايان داد ●
+
به قلم صدرا مجد در جمعه بیست و سوم مرداد 1388
|
شروعش مهم نيست قمري باشد يا شمسي وياحتي ميلادي
وقتي حساش ميكني كه دارد يكسال ميشود همانوقت، وقتاش است
حالا روي حساب قمري شده است موقعش و ۱۰-۱۱روز تا شمسياش مانده باشد
تب داشتم
نميدانم چند درجه؛ معلوم هم بود، آن كله كچل با آن آفتاب داغ،
آن دشداشه گشاد با آن باد كولرها كه مستقيم ميخورد بر فرق سر؛
تازه شانس آورده بودم نشكسته بود پوستهاش!
شب آخر بود
فردايش را هم داشتيم كامل و حتي تا سحر پسفردايش را،
اما گويي آنشب، حكم شب ِ كامل ِ آخر را داشت؛ اما مگر ميگذاشت آن تب و مگر گذاشت
درست در همان چند دقيقه كه كنارم بود
بياد تمام آن تكتك ثانيههاي ۸سالي كه با هم بوديم
نميدانم چرا من، بيخود و بيجهت فكر كردم ديگر تمام شده است!
گويا بخاطر دعايي بود كه براياش كرده بودم و شايد او برايم نكرده بود، شايد!
اما از همان روز و همان وقت و همان لحظه
در همان حال تب و همان مكان و خاك شريف
گويا مطمئن شده بودم؛ حالا چه فرق ميكند تا شهريور طول كشيد
تو بگو
اگر هذيان بود و ياوهگويي بيمار تبدار؛ پس چرا اتفاق افتاد؟

And It Doesn't Seem To Matter
And It Doesn't Seem Right
Cause The Will Has Brought No Fortune
Still I Cry Alone At Night
Don't You Judge Of My Composure
Cause I'm Lying To Myself
باز خدا روح اين مایکل را شاد كند كه اينقدر شرف داشت كه مرگاش
تيتريك رسانههاي جهان در طول اين يكهفته ۱۰روز را عوض كند
تيتر يكي كه چندين سال بود منتظرش بودند
و ياران امام برايشان انجام داده بودند
+
به قلم صدرا مجد در چهارشنبه دهم تیر 1388
|
بعضي وقتها خوبه كه بعضي اتفاقها بيافته تا بعضي چيزها دوباره و يا شايد هزارباره براي آدم تكرار بشه تا توي اوون تهتوهاي مغزش ثبت بشه و فراموشش نشه؛ هيچوقت!
●●●
بعضي وقتها خطها روشن ميشود و حرفها رو، معلوم ميشه كي به كيه.
بعضي وقتها بد نيست بدانيم تمام كساني كه در انتخابات شركت ميكنند، معتقد به نظام نيستند گرچه پذيرفتهاند كه بايد در چارچوبي كه برايشان تعيين شده بازي كنند و بعدش هم بشنوند كه راي به نظام بوده است.
بعضي وقتها بپذيريم كه مملكت قانون دارد و همه نگران نگهداشتن اين چارچوباند، نه فقط ما.
بعضي وقتها حرف بزرگ خانواده دلسوزانه است و پذيرشش متانت ميخواهد و اندكي گذشت، اما ماحصلش به نفع همه است.
بعضي وقتها بدانيم لازم نيست براي پيروزي فضا را دوقطبي بكنيم و همه را خودي و بيخودي.
بعضي وقتها خوب است نگران باشيم كه چرا مابين فرهيختگان با توده ملتمان اينقدر فاصله است در انتخاب؟
بعضي وقتها خوب نيست كه قبل اعلام نتيجه نهايي و رسيدگي به تخلفات، رسما از بالا و قاطع بگوييم اينچنين است و لاغیر.
بعضي وقتها انصاف خوب است، هروقت مردم نگاهشان همسو با ماست، خوباند و وقتي هم نيست تحمل داشته باشيم و برويم ببينيم مشكلمان كجاست.
بعضي وقتها چقدر احساس ميشود كه رسانههاي رسمي، مخالفان را به رسميت نميشناسند و اينرا بايد از زبان رئيس مجلس فعلياي بشنويم كه در دهسال صدارتاش بر عامترين رسانه، ذرهاي انعطاف نداشت!

بعضي وقتها چقدر راحت مردممان، تأكيد ميكنم مردم خودمان كه اعتراضي دارند ولو اشتباه، را وصل ميكنيم به صهيونستها و منافقان؛ ضد ولايت فقيه ميخوانيمشان و اوباش قلمدادشان ميكنيم.
بعضي وقتها ظرفيت شكست و حلم پيروزي چقدر نياز است و ضروري، ولو اينكه نتيجه ۲بر۱ شده است نه ۱۰برهيچ!
بعضي وقتها لفظي توي مايههاي عذرخواهي چقدر ميتواند مؤثر باشد و آرامشبخش.
بعضي وقتها بايد قبول كنيم كه ۳۰سال است هنوز نتوانستهايم صداي مخالف را بشنويم و تحمل كنيم؛ ۳۰سال است يك روش مشخص براي رهاشدن فريادهاي معترضان ازطریق مدني و قانوني نجستهايم و نميخواهيم هم بجوريم!
بعضي وقتها دلواپسي بد نيست كه نسل جديد از بين دانشآموختگانند و كمكم روستاييها و اينترنت نديدهها و سنتيها ديگر نقشي پُررنگ در تعيين سرنوشت اين نظام نخواهند داشت.
بعضي وقتها بد نيست چشممان را باز كنيم و ببينيم كه ايران فقط ما وبلاگبازها نيستيم.
بعضي وقتها چقدر تلنگر خوب است، حتي اگر درد داشته باشد
●●●
بعضي وقتها آدم ميفهمد كه با قطع شدن پيامكها، چقدر تنهاست؛ تهنايتهنا !
البته همهي اين بعضي وقتها تاوقتي بعضياند پابرجايند
+
به قلم صدرا مجد در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388
|
بنگر به جماعت مانده بهپا، به سه تن، من و روح خدا و خدا
فَكَفَيْتُ به عَلَماً و كَفي، نبود كه نماز مرا شكني
خم و می، نی و عاشق و نور خدا، ره میکدهای به از این بنما
زکنار تو از چه روم به کجا، که نموده به پا چو تو انجمنی؟
به دمی بنشسته غمت به دلم، مگرم که سرشته شدی به گِلَم
مگرم که تو روح خدا شدهای، که دمیده خدا به دمی به تنی
بشکن، بشکن به سخن دل من، بکُشش بکشش به فنون و فتن
که فغان نکند چو تواش بکشی، که صدا نکند چو تو میشکنی
بت من بشكستي و خود شدهاي بت من، بت من! تو چه بتشكني
فَكأَنَّ لَأَنْتَ كَبيرُهُمُ، فَكَسَرْتَهُمُ بيَد ٍ قَمَن ٍ

پينوشت
● چند بيت بالا از «احمد محبّي آشتياني» ست
از اولين فارغالتحصيلهاي سمپاد كه حالا براي خودش دكتر شده است و گويا از مشاوران امور نخبگان شوراي عالي انقلاب فرهنگي
اين شعر را با نام «رکضالخیل» همان سالهاي آخر دهه ۶۰ گفته است؛ ميتوانيد كاملش را در كتاب «هفت سپهر» پيدا كنيد؛ كتابي كه گزيده هفت شبشعر انقلاب اسلامي در مدرسه علامهحلي است
شعرهاي نابي از آرش ابوترابي، رضا اميرخاني، سعيد شريعتي،... و او
شعر وزناش سنگين است، خواندنش مشكل اما دلنشين، اين چند بيتاش را بيشتر دوستداشتم
● اين شعر «چرا گریه کنیم؟» محمدعلي بهمني را در هبوط بخوانيد
● اين روزها اينقدر همهجا ۳۰يا۳۰ شده است كه هيج جاي نفس كشيدني نيست
از كامنتها و ايميل و خبرها بشود فرار كرد، پيامكها را خوانده و نخوانده Delete كرد
اين صداوسيما را نميشود، البته وقتي هنوز بعد ۳۰سال بقاي نظام ما به حضور حداكثريست
طبيعي هم هست، چه فرقي ميكند
يكي ميگويد
انتخابات دهم اي شيعيان، صفين ماست شال سبز قاسطين ...
ديگري بگويد
نصرمناللهوفتحانقريب مرگ بر اين ...
آخرش چيست؟
بعد از پينوشت!
● الان ساعت ۳ونیم بامداد است، نميدانم چه بگويم؛ چقدر دلم تنگ شده است برايت امام!
+
به قلم صدرا مجد در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388
|
نيمساعت به ۹ مانده، جمعيت چنان ميآيد كه گويا نميدانند ۱۰ شروع ماجراست
منتظرم غرفه امانات باز كند كه پسري كنارم مينشيند
- ميدوني اينجا نزديك كجاست؟
- پاركينگ (نقشه را از كيفام در ميآورم)
ورودي قنبرزادهموبايلش را بر ميدارد
- پس كجايي تو؟ من كنار پاركينگ قنبرزادهام. من! نه، تو بگو چي پوشيدي؟ من اول ميخوام ببينمت، روشن يا تيره؟ چي؟ مانتو سفيد؟ توكه سفيد نداشتي!مردم را نگاه ميكنم: عاشقان كتاب، كتابخوانان، دوستها و دستها، بچهها و مامانها، دختر و پسرها، دوستداران كتابخانههاي خوشگل، عاشقان تفريح و
البته كتاب هم هست اينجا!
موبايلش زنگ ميخورد
- من! گفتم كه من ميخوام ... خوب باشه، يه سوئيشرت خاكستري، آهان ديدمت، دستت رو شكمته آره!همچنان حرف ميزند نگاهي بهمن ميكند و سري تكان ميدهد، مثلا خداحافظي،
شايدم تشكر
خسته بودم، بعد گشتزدن توي ۳۰وخردهاي راهرو نشسته بودم روي نيمكت
مردي كمي آنطرفتر با موبايلاش ور ميرود، گويا خط نميدهد، ريش دارد و چند كتاب كتوكلفت زير بغلش
- مردهشورشون را ببرن با اين نمايشگاهشون
- چرا (فيالفور پاسخش را ميدهم كه غافلگيرش كنم)
- چرا!؟ صد رحمت به اوون نمايشگاه بينالمللي، چيه اين خراب شده
- به نظر من كه اينجا خيلي بهتره، هم از لحاظ تجمع غرفهها و هم از لحاظ مترو و دسترسي به مصلي
- آره! همش كاره اين مرتيكه عوضيست، ك...ه نميخواست اونجا مترو بزنه، ورداشت نمايشگاه را اورد اينجا
نميدانم چي جوابش را بدهم، غرق استدلالش هستم كه ميگويد:
- عوضيتر از اين احمدينژاد ميشناسي؟
تا ميآيم بگويم آره مثلا ...
اخلاق انتخاباتيام گل ميكند و حرفام را ميخورم؛ بالاخره موبايلش خط ميدهد و موفق ميشود باطرفش صحبت كند
- حاجآقا بخرم جلد ۱۱و۱۲اش را؟ تازه اومدهها
لهجهاش خاص است، گردنبندي نقرهاي زير يقه چند دگمه بازش خودنمايي ميكند، انگار نه انگار صف هست و این همه آدم منتظر
- اين البرز را كجا ميتونم پيدا كنم؟
- يكم صبر كنين (اينرا دخترک اطلاعرسان جواب ميدهد)
- باشه عزيزم، چشم دخترم
اما انگار آشوب است، يكي بهش ميگويد همين شبستان اما نميفهمد، برايش توضيح ميدهم:
- اين سالن روبرو اسماش شبستانست، تمام ناشران اونجاند، طبق حروف الفبا، برين بگردين، نشر البرز، حرف نون يا حرف الف
- هان! خيلي ممنون پسرم، اصفاني هستي هان؟ آره منم مال جلفام!
لبخندي ميزند و ميرود
●●●
۱۰ساعتي گشت و گذار، تنهاي تنها ميان اينهمه تن
همهاش اين سوال در سلولهاي مغزم اينور آنور ميرفت كه
چرا ما هيچ مراسم تفريحي نداريم كه حاصلش شود اين؟
+
به قلم صدرا مجد در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388
|
اصلا مهم نيست كه آخرين بازي ليگ، درحاليكه يك تساوي ميخواهي، ۴ گل بخوري و جام را پيشكش كني به آبيهاي پايتخت
و يا درست در بازي آخر ليگ، پس از ۳۴بازي، سرانجام جام قهرماني را در دقايق تلفشده ۷تايي، تقديم كني به قرمزهاي پايتخت حتي با گل يك اصفهاني
اين مهم است كه همه بسيج شوند كه تو برنده نشوي
درست مثل سوم تير۸۴، جايي كه همه متحد شده بودند كه اختناق و وحشت دامان جامعه ايران را نگيرد، حتي همين اصولگراياني كه حالا به تقلا افتادهاند براي حمايت از پرزيدنت فعلي.
حالا يكبار مثل ۳تير ميشود و يكبار مثل ۶ارديبهشت۸۸ و يا فينال ليگ برتر پارسال نميشود
و اين يعني اينكه تو مهم شدهاي
همه با هم، از آن صداوسيماي بيطرف مخاطبمحورش گرفته تا ۱۰۰هزار طرفدار درون ورزشگاه و ۶۰ميليون عاشق بيرون ورزشگاه {باز خوبه ۱۰ميليون تخفيف دادند!} و حتي مردم خوزستان و فوتبال پاك!
حالا شعار مؤدبانه ورزشگاه شده است: پرسپوليس سرور سپاهانه
و دوستداشتنيترش براي پايتختنشينان : تهران عروسيه، اصفان ...سوزيه!
خوب توقع بيشتر از بهترين تماشاگرهاي دنيا نيست، ولو تيم محبوبشان جلو باشد و برنده
وگرنه شعور و ادبياتشان ميرسيد در همان سطح استقلاليها و قضاياي حاجي مايلي.

اما همه اينها تا وقتيست كه خودمان، خودمان را باور داريم
آقاي ساكت با شمائيم، شما كه انگ صنعتي بودن و پولدار بودن را يدك ميكشيد
آوردن فيرات كه خودش معلوم نبود باچه رابطه و ضابطهاي كمك عليآقا شده بود، گذاردن چرخابي بومي و غيرحرفهاي كه بقول خودش اداره كردن تيم فوتبال مدرسهاش برايش مهمتر بود و بعدش آوردن فرهادخان.
مگر هادي اصغري، احمد جمشيديان، جعفرپور، پاپي و محمود كريمي را نداشتيم كه شماره33 قدمرنجه فرمودند و همراه فرهادخان تيممان را مزين! همين بهترين گلزن تاريخ باشگاه را ميگويم كه سالهاست در فراغ سرخآبيها ميسوزد و نميرسد.
وحالا شومائي كه پنج دوره از هفت دوره Asia Champions League را بودهاي، بايد بنشيني و بيانديشي براي بعد و البته از راه دور با آسيا بايباي كني
شكر خدا كه پاكي فوتبالمان با قهرماني آبيها در ليگ ثابت شد و انشاءالله با قهرماني قرمزها در جام حذفي ثابتتر
حالا فقط ميماند ياوهگوييهاي حاجي مايلي، بيانيههايش و شعارهاي يككمي بداخلاقانه ورزشگاهها؛ دومي كه هيچ اما اولي را بايد خفه كرد
پس به اميد فوتبال پاكتر تر ...
●●●
پينوشت
● اينها را دقايق پاياني بازي جام حذفي پرسپوليس-سپاهان مينويسم، درحاليكه نيمه اولش را خواب بودم و نيمه دوم را تايپ ميكردم و گاهگاهي ميشنيدم.
● خواهشمندم آن دوستاني كه ناسيوناليستي بودن (البت در ورژن شهرستاني) ما را عيب مينهند، بروند يككمي بازيهاي ليگ برتر انگلستان را ببينند تا بفهمند تيم قعر جدوليشان چقدر طرفدار دارد حتي جلوي پرطرفدارترين تيم جهان.
همانقدر كه فوتبال ملي يك عامليست براي وحدت، خوشي جمعي و غرور ملي؛ ورژن شهرستانياش هم، همينگونه است و نه فقط براي شهرستان تهران!
● حيفام آمد اينهمه از سپاهان و گندهكاريهاي كاظمي و خطيبي بنويسم و از مربياي كه تيم جواناش را نايب قهرمان كرد هيچ نگويم و تشكر نكنم.
منصور ابراهيمزاده، متشكريم حتي اگر در بازي آخر چهارتا بخوري؛ بخاطر بازيهاي خوب و روانت كه همه پشت سر ناكاميهاي قرمزها و قصه تباني و فوتبال پاك و قهرماني آبيها گم شد.
+
به قلم صدرا مجد در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388
|
قديمها كه بچه بوديم، معلمهاي اخلاقمان توصيهمان ميكردند که : قبل از خواب چند دقيقهاي حساب و كتاب كارهاي روز گذشتهيتان را بكنيد، ببينيد چه كاره بودهايد و ...
و حديثي براي محكمكاري اتچ ميكردند كه :
حاسبوا أنفسكم قبل أن تُحاسبوا
حالا كه كمي بزرگتر شدهايم (از لحاظ سني البت ولاغیر) و معلمهاي اخلاقمان در مخيلهشان خطور هم نميكرد، شاگردانشان گرفتار اينچنين ابزار پيچيده و بيدروپيكر ارتباطاتي باشند؛
اين همراه شده است همان محاسب قبل خواب ما !

اول inboxهاي روز گذشته را مرور ميكني
بعضيها كه priorityاش پايينتر بوده و خوانده نشده را ميخواني
و بعدش آنهايي كه مهمترند و Starدار، دوباره و گاهي چندباره
نوبت به Sent Messageها ميرسد، امروز چهكاره بودهاي
اين براي فلاني، اين جواب اون، درخواست از اين يكي، نه براي اون يكي
و آخرش New Message
نميداني چقدر صفا دارد SMSهاي شبانه
خصوصا وقتي طرفات جواب هم بدهد!
و چقدر دوستداشتنيست پيامكهايي كه اسمشان را گذاشتهاي « اقتراح »
{ كلمهاش را از این پست فاطمهخانوم درياترين ياد گرفتم}
و اساماسهاي شبانهي اقتراحي ديگه آخرش!
پيامكهايي كه لحظهاي،ثانيهاي و شايد بعضي وقتها، روزها، مغز و دل آدم را گرفتار خود ميكند.
گرچه عيب اين ساعت smsبازي اين است كه از دهتا send تنها يكي دوتا receive داري، تازه اين غير دعاهاي خيريست كه دريافتكنندگان خوشخواب، در حقات ميكنند!
●●●
چيه! چرا اينجوري نگاه ميكني!؟
آدم نميتونه در روزي كه جام را از سر بخشش، عين پارسال در بازي آخر، يك اصفهاني تقديم يك تهراني ميكنه وقتيكه امپراطور فراري با افتخار برگشته و آخر هفته دوباره سپاهان-پرسپوليسه تشنه جام، باهم بازي دارند و نزديك چهل-پنجاه روز مونده به انتخابات
حرف سياسي و فوتبالي نزنه
و از دلخوشيهاي كوچك شبانهاش بنويسه!!!
+
به قلم صدرا مجد در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388
|
وقتي نگاهش ميكنم از خودم خجالت ميكشم، از تنبليام، از ثانيه ثانيههايي كه از دستش دادهام؛ تقويم را ميگويم
درست يك دوازدهم سال هشتاد و هشت هم گذشت
و چقدر راحت گذشت
●●●
حاجي مايلي، نيامده رفت.
نميدانم چرا هر وقت يكي از اين ۳را ميبينم ياد ۲تاي ديگرشان ميافتم
ممدمايلي،محموداحمدي،مسعودد ِنمكي
شايد بخاط ميمهاي زياد نام و فاميلشان است
شايدهم بخاطر ريشهايشان!
اما يكچيز مشترك دارند آنهم فقط يك چيز است.
●●●
پرزيدنت ما باز هم خبرساز شد و اينبار در دوربان۲
حرفهاي ضد صهيونيستييمان كه ۳۰سال بود تنها در يك جمعه پاياني ماه رمضان فرياد زده ميشد و رسانهها خارجي خيلي راحت سانسورش ميكردند در دل اروپا، در كنفرانسي براي محكوميت نژادپرستي، گفته شد.
حالا مهم نيست كه «بان کیمون» گفته باشد: «باعث تاسف عمیق است که تقاضای من برای نگاه به آیندهای متحد، مورد بیتوجهی رئیس جمهوری ایران قرار گرفت.»
اين مهم است كه تحليل «حسين شريعتمداري» به واقعيت نپيوندد؛ مديرمسؤول كيهان قبل سفر احمدينژاد به دوربان هشدار داده بود كه :
« مقصود از این اجلاس، بازنگری در بیانیه پایانی اجلاس «دوربان یک» است که در سال 2001 در دوربان آفریقای جنوبی تشکیل شده بود...
با توجه به آثار مثبت فراوانی که مواضع ضد صهیونیستی دکتر احمدی نژاد در افکار عمومی جهانیان داشته و دارد، بعید نیست یکی از اهداف اصلی در گستردن این دام خطرناک، انتقام از ایشان باشد و با حضور وی بیانیه ای صادر شود که در آن هولوکاست تاییده شده، رژیم صهیونیستی از جنایات وحشیانه تبرئه شده و مقاومت مردم مظلوم فلسطین محکوم شده باشد!! »
بايد تا ۳ارديبهشت صبر كنيم و ببينيم كه ما در پازل آنها بازي كرديم يا كلا بازييشان را برهم زدهايم!

مربي تيم ملييمان هم با آمدن و رفتنش از تيم ملي و آن بيانههايش خبرساز شد.
مايليكهن بيشتر از اينكه به دنبال كسب ثروت و شهرت باشد بهدنبال موقعيتي ميگشت كه بتواند حرف بزند و سرمربيگري تيمملي، بهترين موقعيت بود.
نود، ورزش از نگاه دو، ورزش و مردم و دهها برنامه بيفايده و پر بيننده ورزشي همگي ۱۰روزی در اختيار مايليكهن بودند تا رودررو با دوربين از علي دايي عذرخواهي كند، عقايد مذهبي و دينياش را تسري دهد در شمايل و ظاهر بازيكنان ملي، از حيثيت ورزشياش دفاع كند و بالاخره اينكه خبرساز شود و باز دعواي ديگري براه اندازد.
براي محمد مايليكهن متاسفام كه بعد ۵۰وخوردهاي سال، تازه فهميده است كه فوتبال ما نجيب و پاك نيست و تماشاگرهاي ما همگي «نما» هستند ولو اينكه صبح تا شب، شب تا صبح در بوقهايمان فرياد بزنيم كه بهترين تماشاگران دنيا را داريم و فقط بعضيهاشان تماشاگرنمايند!
آقاي مايليكهن! اخلاق و نجابت و پاكي مدت مديديست كه فراموش شده است و نه تنها در فوتبال و ورزشگاههاي ما، نه در سياست دينييمان و نه در رفتار روزمرهيمان؛ حتي در دين سياستزدهيمان!
پس سخت نگير و آرام باش
اين گنده باقالي و سلطان و امپراطورها را بگذار به كار خود باشند و جمعي را مشغول خود سازند كه آن جمع شديدا محتاج سركار گذاشته شدن هستند!
●●●
سومي از آن جمع يكچيز مشترك دار، بماند براي پست بعدي
بيانيه دوم مايليكهن را حتما بخوانيد، چقدر ياد سادهدلي جوان روزنامهنگاري ميافتم كه ميخواست با نامهاي اصلاحي راه بياندازد در سيستمي!
دوستان جديدي در راهاند و اين هم هيچ ربطي به قالبهاي منحصر بفردشان ندارد!
شاهد بياورم..؟/ گيومه / غ...گ...
سومي اين سه دوست هم بماند براي بعد!
● پينوشت
بازگشت امپراطور باز هم سرآغاز همان داستان
آسانترين انتخاب براي بيخاصيتترين فدراسيون
خوش بحالت افشينخان!
اولين تجربه مربيگري، براي تيمملي مردمي كه از دستشان فرار كردي!
+
به قلم صدرا مجد در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388
|
When one door of happiness closes, another opens;
but often we look so long at the closed door that
we do not see the one which has been opened for us
Helen Adams Keller

ما اغلب وقتها به درهایی که شادی را بر ما بسته است، نگاه میکنیم
ولی هیچگاه کسی را که برایمان درهای شادی را میگشاید نمیبینیم
مسلما ديدن يك برادرزاده متولد ۲خرداد در ينگه دنيا اونهم بعد ۱۰ماه، كلي عموجان را سر ذوق ميآورد
+
به قلم صدرا مجد در سه شنبه یازدهم فروردین 1388
|
گويا امسال بايد مصرفمان را با الگويي اصلاح كنيم، يا اينكه الگويمان را مصرف ِ اصلاح كنيم و شايدهم اصلاح مصرف الگو كنيم؛ هر ۶-۷ شبكه سيما را كه بنگريد در اين ايام نوروزي دعوتمان ميكند به يكي از اينها.
نوشتن اين سهكلمه كنارهم، زير لوگوي شبكههاي سيما با طرحهاي جذاب و بديع!، دقيقا تداعيكننده برداشتهاي مختلف است از حرفهاي آقا؛ درست مثل هرسال!
حالا ما هم به نشانه پيروي از معظمله، چند پيشنهاد اصلاحگرايانه تقديم ميكنيم:
- اصلاح سيستم انتخابات با كم كردن كانديداي زايد و مويدماغ
- انتصاب صادق لاريجاني به رياست قوه قضائيه و متعاقبش محمدجوادشون براي رياست جمهوري، بهمنظور راحتشدن خيال دكتر علي و عدم تحميل هزينه به مملكت و مردم بخاطر خود نشاندادن!
- تقسيم مستقيم پول نفت بين كارمندان و اخراج حداكثري درنتيجه عدم مصرف بيهوده آب، برق و گاز در ادارات دولتي
- افزايش مدت خدمت كليه منتخبين اعم از رياستجمهوري، مجلس، شورا،... به منظور جلوگيري از اسراف ميلياردي انتخابات
- عدم ارائه لايحه بودجه به مجلس و تصويب بودجه دولت توسط فوقمتخصصان پارلمان براي كاهش هزينههاي جاري دولت و افزودهشدن افتخاراتي ديگر بر دكتر لاريجاني و دكتر توكلي و دكتر ...
- صادركردن تمامي محصولات ايرانخودرو و سايپا به خارج براي به تساوي كشاندن مصرف سوخت كشورهاي ديگر دنيا با ما بعلاوه فروش بيشتر نفت و بنزين ما به آنها!
- قهرماني يكي درميان پرسپوليس و استقلال در ليگ و جلوگيري از اسرافهاي ميلياردي فوتبالي
ضمنا پيشنهاد ميشود چند سمينار و كنفرانس برگزار شود كه ببينيم چگونه اين الگو را مصرف كنيم يا اصلاح را الگو كنيم و ياهركار ديگر!
اين عكس جايگاه سخنراني مرقد مطهر در اول فروردين۸۸ هم هيچ ربطي به اصلاح و الگو و اسراف و مصرف ندارد، يكوقت انگ نزنين به ما، همان اول كلام، پيروي خود را اعلام نموديم ها !
هميشه كارمان همين است، بايد تظاهرات كنيم عليه اهانتها به پيامبر درحاليكه نميدانيم كي، چي گفته! بايد محكوم كنيم در حاليكه نميدانيم چي، چي هست و حالا هم بايد پاسخي را بشنويم به حرفهايي كه رييسجمهور آمريكا زده است در حاليكه حتي يكبار، فقط براي رضاي خدا يكبار در اخبارمان گفته نشد كه پرزيدنت اوباما به ما ايرانيان و البته به رهبران ما پيام داده است و البته آنهم با لحني جديد، آنوقت ايراد ميگيرند كه چرا رسانههاي آمريكا نامه احمدينژاد به بوش و يا پيام تبريكاش به اوباما را خوب منعكس نكردند!
«... امروزمی خواهم بهترين آرزوهای خود را به همۀ کسانی که نوروز را در سرتاسر جهان جشن ميگيرند تقديم کنم ... ما از تمدن بزرگ شما آگاهيم. دستاوردهای شما احترام ايالات متحده و جهان را برانگيخته است ... برای مدتی نزديک به سه دهه روابط ميان دو کشور تيره و تار بوده است. ولی اين جشن، يادآوری برای نقاط مشترک بشريت است که همه ما را به هم پيوند میدهد... پس اين فصلی برای آغازی نو است ... ما اختلافاتی جدی داريم که با گذشت زمان بر آنها افزوده شده است... دولت ما در صدد ايجاد يک پيوند سازنده ميان ايالات متحده، ايران و جامعۀ جهانی است. اين فرايند با تهديد به پيش نمیرود. به جای آن ما خواستار برقراری ارتباطی صادقانه و مبتنی بر احترام متقابل هستيم... ايالات متحده مايل است که جمهوری اسلامی ايران بر جايگاه راستين خود در جامعۀ بينالملل قرار بگيرد. شما دارای چنين حقی هستيد... من ميدانم که اين منظور به آساني تحققپذير نيست ...»
سپاسگزارم؛ عيد شما مبارک!
سخنان پرزيدنت باراک اوباما، جشن نوروز، واشنگتن دیسي، 20 مارس 2009
●●●
خدایا!
چنین مباد كه طبيعت بيجان، جامهء نو پوشد
و ما مدعيان جان، همچنان در رفتار كهنه خويش بمانيم.
* سال نويي داشته باشي *
+
به قلم صدرا مجد در یکشنبه دوم فروردین 1388
|
اينروزها كه ثانيههايش دنبال هم گذاشتهاند براي تمام كردن يك سال ديگر از عمر ما؛ گذر يكسال ديگر كه با افتخار، خودمان هم به استقبالاش ميرويم؛ حرف و حديث همه شده است سياست.
سياستزدگي مردم ما آنچنان عيان است كه حاجتي به بيانش نيست؛ چنان در مورد بند۳۱ لايحه بودجه اظهارنظر ميكنند كه نداني فكر ميكني كارشناس ارشد توزيع يكنواخت درآمد قيمت واقعي حاملهاي انرژي دارند و يا چنان در مورد سيد محمد و ميرحسين و شيخ مهدي و ممباقر داد سخن سر ميدهند كه گويا تحليلگر واشينگتنپستاند يا اصفهان زيبا !
حالا اگر شما هم دچار همين جوزدگيايد، اين سه مطلب را از دست ندهيد و حدس بزنيد نقلياست از كي ؟

« ... با ایمان و آرمانگرا، کم صبر و عملگرا، پرکار و تنها. تابو و ساختارشکن، پرانگیزه و شجاع، پاک و بیغلوغش؛ اعتماد به نفساش چنان بالاست که خیال برمیداردت با عالم غیب در ارتباط است؛ در عین بیادعایی، ادعاهای بسیار بزرگی دارد و ارادهاش در حد فتح دنیاست ... »
بله درست حدس زديد، محمود احمدينژاد، آنگونه كه مجدالدين شناخته است.
سه الف - احمدی نژاد آنگونه که من شناختم
●●●
« ... متاسفانه در ایران ما محبوبترین سیاستمداران کسانی هستند که از آن در زبان دوری کنند و خویش را نامشتاق به حکومت و ریاست نشان دهند، هرچند که در ذهن شیفتهترین عشاق سیاست و حکومت و ریاستاند و با پا آنچه را با دست پسمیزنند، پیش میکشند و در خفا در ذوق اقبال عمومی خویش جشن میگیرند و با خاطره محبوبیت مردمی خویش به خواب میروند.
اول مشکل اصلاحطلبان با این محبوبان است. شریفان روز و شیفتگان شب. زاهدان جمع و عاشقان فرد ... »
آري، محمد قوچاني است كه اينچنين ميتازد بر سيد، در دفاع از شيخ.
شریفان روز و شیفتگان شب
●●●
« ... سهام شرکتهای گاز و پخش فرآوردههای نفتی بدون حق انتقال، خرید و فروش مطابق قانون موجود به طور مساوی میان همه افراد کشور از 18 سال به بالا توزیع میگردد. در این راستا دولت موظف است که نفت و گاز مصرفی کشور را به قیمت تولیدی آن، تحویل این شرکت دهد وشرکت مذکور نفت و گاز را پالایش و در اختیار مردم قرار میدهد و هر قیمتی که تعیین کند طبعا به همان نسبت سود خواهد داشت و سود ناشی از آن میان سهامداران به طور مساوی تقسیم میشود...»
آفرين، چنين كلام نغزي تنها از دهان شيخ اصلاحات در ميآيد و لاغير!
سهامدار نفت شدن تمام ۱۸سال به بالاها

پيوست :
ميدانستيد شاهكار بينشپژوه، فوقليسانس جغرافیای سیاسی دارد و Phd برنامهریزی شهری!
تازه، سه كتاب نوشته « بی شعورستان » ، « من سیاسی نیستم » و « تبار انسان » كه هر سه را وزارت فخيمه ارشاد تشخيص داده است نبايد منتشر شود و ايضاً آلبوم « اعلیحضرت »!
حالا رفته است با ارکستر سمفونیک ایروان، ارکستر فیلارمونیک وین و اپراهاوس همكاري ميكند.
اين ترانه اسپانيايياش واقعا حرف ندارد، خصوصا همخواني بانو گرانقدر روسي كه با آن لهجه شيريناش فارسي ميخواند.
اگر معتقد به تشخيص حليّت شنوندهايد يا اينكه معظمله آواي تكخواني ضعيفه را حرام نميدانند، شنيدنش را از دست ندهيد:
Shahkar Bineshpajouh with Vienna Philharmonic Orchestra and Yerevan Symphony Orchestra
+
به قلم صدرا مجد در جمعه بیست و سوم اسفند 1387
|

مدعيان رفاقت هركدام تا نقطهاي همراهند
عدهاي تا مرز مال
عدهاي تا مرز منفعت
عدهاي تا مرز جان
عدهاي تا مرز آبرو
و همگان تا مرز اين جهان!
تنها توئي كه هماره ميماني
بمان!
سيد مهدي شجاعي
+
به قلم صدرا مجد در شنبه دهم اسفند 1387
|
زياد تعجب نكنيد، اصلا بهم ربط ندارند، كلمات تيتر را عرض ميكنم؛ وقتي روزها برايت سخت ميگذرد و كند، مجبوري دست به دامان اين اپيزودهاي درهموبرهم شوي و خاطرات گذشتهات از بهمنماه را مرور كني...
●●●
جواد، پارك و آلكس فرگوسن
هركارم كنند نميتوانم گزارشهاي جوادخان خياباني را تحمل كنم، از آن غلوهاي ملي و فريادهاي وطنياش بشود گذشت از آن اشكها و تحليلهايش نميشود.
يادتان هست فوتسال ايران-ايتاليا را كه!؟ اول نيمه دوم ايران يك گل جلو افتاد و كارگردان خوش سليقه وسط بازي برايمان اشكهاي جاري جوادخان را نشان ميداد و يادش نبود كه بابا! فوتسال وقتاش مفيد است و سيدقيقه يعني يك نيمه كامل ديگر!
۲۳بهمن امسال گرچه توفيق ديدن كامل بازي ايران-كره را نداشتم اما اندكي قبل از آن خطاي پشت محوطه جريمه ايران، وقتي تيم ملي يك بر صفر جلو بود، خياباني نطق ميكرد كه:
« ... امروز هيچ چيزي از اين بازيكن لژيونر كرهايها نديديم، فكر كنم "پارك" پاهايش را براي آلكس فرگوسن و منچستر نگاه داشته است! ... »
كاش همان وقت كارگردان محترم، پوزخند جواد را نشانمان ميداد، مخصوصا بعد از ريباند همان ضربه خطا و گلي كه پارك بهثمر رساند!
البته مسلما خياباني هم جواب خواهد داد، من گفتم پاهايش، نگفتم سرش را كه!!!
●●●
روايت بيپرده س.ك.۳ در سيما
خيلي عجيب بود، گرچه نگاه سريال « عمارت فرنگي » يك نگاه صرف مستند تاريخي بود و فيلمنامهنويسش نتوانسته بود يك روند داستاني مطلوب و مخاطبپسند ارائه دهد، اما بخوبي مخاطبان را جذب ميكرد و اين تنها بدين علت بود كه روايتي بود از تاريخ كمتر از صدسال پيش همين مردم؛ مردمي كه ميخواستند بدانند رسانه ملييشان چگونه به رضاخان نگاه ميكند.
اما اينهمه عجيب نبود، شاخهاي مخاطبان آنجايي در ميآمد كه سريال ميخواست بدخلقي و زنبارگي دربار و شاهان پهلوي را نشان دهد.
ورد كلام رضاخان، فحش بود و ناسزا، جالب آنجا بود كه قسمتهاي آخر سريال اندكي سانسور ميشد اما آن سانسورچي محترم از بين پدرسگ، عوضي، پدرسوخته، مرتيكه و بيپدر، فقط آخري را سانسور ميكرد!
اما اوج اين تعجبات در نشاندادن سكانسهاي بيپرده تجاوز به زنان بود!
●حميرا، زني كه نقش براي فريب داماد فروغي بازي ميكند، پس از اتمام ماموريتاش براي گرفتن حقالزحمه پيش سرپاس مختاري ميرود و آن سركار هم پذيرايي مفصلاي از او ميكند با جيغ و داد و زندان تاريك!
●شارلوت، مستخدم نفوذي ريپورتر در منزل فروغي، توسط افراد ريپورتر تنبيه جنسي ميشود تا بفهمد كه كارش را بايد درست انجام دهد، به داخل اتاق پشتي ميبرندش، صداي جيغ ميآيد و بعد نشان ميدهند كه شارلوت با وضعيت بهمريخته و چهاردست و پا از اتاق بيرون ميآيد!
●محمدرضا پهلوي عاشق مستخدم خارجكياش ميشود، با وساطت سرمستخدم دعوتش ميكند به اتاق خوابش، محمدرضا درحاليكه مشروب ميريزد روبه مستخدم ميگويد « تو مثل برف ميموني عزيزم! » دوربين از اتاق خارج ميشود و پشت درب ميايستد و آن واسطه گوش به در ميگذارد و ميخندد؛ فردا صبح، مستخدم گشاد گشاد راه ميرود و تلو تلو ميخورد، دستش را به مجسمهاي ميگيرد و اوغ ميزند!
{ عجب كاتاليزوري استفاده كرده بوده است آن وليعهد! }

همه اينها آنقدر آشكارا نشان داده ميشود كه بايد براي كوچولو جلو تلويزيون توضيح دهي كه ميخ رفته توي پاي شارلوت يا اينكه حميرا را نشگون گرفتند و مستخدم خسته است از كار زياد!
شايد تنها حسنشان نسبت به فيلمهاي هاليوودي كه سكانهاي س.ك.سي براي جذب مخاطبشان اضافه ميكنند چند ثانيه كمتر باشد و چند آخواوخ كمتر!
كه اميد است اين چند ثانيه، دهه فجر آينده با سريالي براي محمدرضا هم برطرف شود!!!
نقد نگاه مستند عمارت فرنگي، « ریپورترها، پدرخواندههای ورزی »
درست مثل روزهاي انتخابات و راهپيمايي كه نشان دادن خانمهاي اندكي روسري عقبرفته هيچ اشكالي ندارد يا مثل كنفرانس برلين كه نشاندادن رقص خانم نيمهبرهنه و نماي كلوزآپ از مناطق حساس آن مرده كاملا برهنه اشكال شرعي كه هيچ، واجب هم هست!
●●●
صداي خنده فرشتهها، گاز اشكآور و اخراجيها۲
نميشود از اتفاقات بهمنماه سخن گفت و حرفي از جشنواره فيلم فجر نزد، مخصوصا ستاره بينظيرش مسعود دهنمكي!
وقتي هيات انتخاب تصميم گرفتند فيلم خوشساخت مسعودخان را به بخش مسابقه راه ندهند، مسؤولين هم تصميم گرفتند جايزهاي ابداع كنند و بهترين فيلم اول يك كارگردان را به بهترين فيلم دوم يك كارگردان هم تعميم دهند
و براي همين « رسول صدرعاملي » يكي از ۷ داور بخش سوداي سيمرغ، با اشاره به اينكه هيئت داوران بخش سوداي سيمرغ هيچ دخالتي در اهداي جوايز مردمي و بخش نگاه ملي نداشتند، خاطرنشان كند كه: « اگر خاطرتان باشد زماني كه اين دو جايزه قرار بود اهدا شود، هيچكدام از اعضاي هيئت داوران در روي سن حاضر نبودند و به دليل اين كه اين دو جايزه كاملا دولتي است، مسئولان دولتي آن را اهدا كردند و ما هيچ دخالتي در اين زمينه نداشتيم.»
و در تكميل اين فرمايشات «باشه آهنگر» داور بخش نگاه نو با اشاره به اهداي جايزه به فيلم «اخراجيها۲» بگويد كه : « ... متأسفانه در اعلام اين جايزه اشتباه صورت گرفت و ما به هيچ وجه به شخص «مسعود دهنمكي» و فيلم «اخراجيها2» جايزه نداديم، بلكه جايزه ويژه براي مضمون ملي فيلم «اخراجيها۲» بود كه به موضوع اسارات پرداخت و بايد تاكيد كنم كه در اهداي جوايز به هيچ عنوان سفارشي و فرمايشي عمل نكرديم... »
اظهاراتي در مورد داوري جشنواره فيلم فجر در برنامه راديويي سينما صدا با اجراي فرزاد حسني
و اينجاست كه صداي يك فيلمساز امروزي و سركوبگر ديروزي درميآيد و باز ميگردد به ادبيات گذشتهاش كه : « ... امروز بیشتر از دو سال پیش، صدای خنده فرشتگان فضای شهر را پر کرده، اصلا خنده نه، قهقهه میزنند به کسانی که در میان خنده هزاران مخاطب اخراجیها گوشهای خود را از عصبانیت گرفته و و سر به زیر انداخته و زار می زنند ... در حاليکه ازدحام جمعیت تا صبح زیر باران و گاز اشکآور برای متفرق کردن جمعیت مقابل سینماها تمام شدنی نبود اینها چند نفر عمله میآورند که جنون وار جیره بگیرند تا هو کنند اما کسی همراهشان نمی شود و خفه میشوند... »
وبلاگ مسعود دهنمكي، صداي فرشتهها را ميشنويد؟
+
به قلم صدرا مجد در جمعه دوم اسفند 1387
|
به تو تبریک میگم که بیخودی توی زرق و برق دنیا گم شدی |
به تو تبریک میگم گم شدنرو گل گلخونهی مردم شدنرو |

پينوشت :
روزهاي اين سال ۸۷ بدجور تند-تند ميگذرد
اما اين بهمنماه، انگار از آن ِ اين سال نيست!
درست مثل دقايق اضافي آخرين بازي ليگ برتر پارسال
كُند، يواش و آهسته با استرس و زجر
فقط خدا نكند آخرش هم مثل دقيقه ۹۶ آن بازي باشد!
پينوشت بيربط
Realtime OMID Satellite Tracking
+
به قلم صدرا مجد در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387
|
افتضاح است...
مديريت بنده را ميگويم
بنده را هم بنده فرض نكنيد!
بنده را مخلوقی بگيريد بيدستوپا كه هيچ اختياري ندارد جز زندگیكردن
{ وچه اختيار زيادي براي چنين بندهاي! }
آنكه آن بالا نشسته، درست مثل يك انگشتدانه میچرخاندش
هميشه هر وقت خواسته است مديريت كند
زماناش را، برنامهها و آيندهاش را
صاف، بيكم و كاست، رك و پوستكنده
زده است توي كاسه و كوزهاش!!!

از بهمنماه متنفرم
خير اشتباه نشود
دهه مبارك، پيروزي شكوهمند و انفجار نور كه قدسیاند
و خدشهاي حتي تفكری بر ساحتشان، مستوجب عقوبتهاي ناگواريست
من باب يكیمانده به آخر سال بودنش، عرض میكنم
درست مثل ۴شنبهها
هرچی كار است و تحويل پروژه و درس و نكبت
همهاش جمع میشود براي اين ماه
وبرعكس عاشق اسفندم
درست مثل ۵شنبهها
+
به قلم صدرا مجد در یکشنبه ششم بهمن 1387
|
تمام شد، شايد هم نه، دوباره همه چيز از اول ...

Mother don’t cry for me I am to win i must
God almighty is my witness and trust
Palestine, Forever Palestine
مادر برای من گریه نکن، کاری که باید بکنم را انجام میدهم
خداوند بزرگی که به او اطمینان دارم شاهد هست
فلسطين ، جاويدان ، فلسطين
Forever Palestine
ترانهاي جديد از سامي يوسف، تقديم به كودكان غزه
از اينجا بشنويد
متن لاتين و فارسي ترانه را هم در
وبلاگ فارسي سامي يوسف بخوانيد
+
به قلم صدرا مجد در سه شنبه یکم بهمن 1387
|
يكي از هفت شيوه تبليغاتي در دنياي مدرن امروزي، اسمگذاريست
ميشود همان ليبلزدن خودمان يا مصطلحترش انگزدن
تعريف علمياش ميشود :
برچسب بر يك فكر و عقيده براي تحريك به رد آن، بدون بررسي شواهد لازم.
نمونههايش آنقدر در تاريخ هست كه گفتنش شرح بيجاست، در تاريخ 30ساله سياسي مملكت اسلامييمان هم كه ديگر هيچ
از تودهاي و كمونيست و لائيك گرفته تا ضدولايتفقيه و اُمُل و پوپوليست
جالب اينجاست كه همه از زاويه ديد خودشان همديگر را نثار اين واژهها ميكنند.
در ادبيات رسانهاي اين روزها هم اين واژهپراكنيها، جايگاه مهمي در تنوير يا بهعبارتي بهتر، همراه ساختن عامه مردم با ديدگاههاي سياسي رسانه، داراست.
ما ميگوييم
رژيم اشغالگر قدس، آنها ميگويند
تروريستهاي فلسطينيآنها ميگويند
گروه تروريستي حماس، ما ميگوييم
تروريسم دولتي صهيونيست
●●●
اما جالبي كار، كار دنياست و تعويض تعريف واژهها
همانها كه امروز مقاومت مردمي را براي آزادي خاكشان ميگويند، تروريسم؛ خود ۶۰-۷۰ سال پيش مبارزاني بودند براي آزادي و تشكيل دولتي مستقل از زير يوغ بريتانيا كه البته تروريست نبودند!
وقتي حكومت عثمانيان در آغاز قرن بيستم (۱۹۱۶) رو به فروپاشي رفت، قرارداد سايكس-بيكو بود كه سرزمين امپراطوري را تقسيم كرد ميان فرانسه و بريتانيا.
يكسال بعدش هم وزيرخارجه بریتانیا «آرتورجی بالفور» اعلامیه مشهوری به پشتيباني سرزمين يهودي در فلسطین منتشر كرد و نهايتا در ۱۹۲۰ فلسطین بهعنوان عضوی از جامعه ملل تحت قیمومیت بریتانیا پذیرفته شد.
اما از ۱۹۲۰تا۱۹۴۸ كه رسما استقلال اسرائيل اعلام شد، سالهايست كه كمتر بدان اشاره ميشود.
سالهايي كه گروههاي زيرزميني يهوديان شروع به فعاليت كردند با هدف ایجاد وحشت در مناطق فلسطینی و کوچدادن فلسطینان و گسترش خاک اسرائیل و تاسیس کشور اسرائیل.
و فعاليتهاي آنها چيزي نبود جز همان كارهايي كه امروزه نيروهاي مقاومت انجام ميدهند براي ايجاد ترس و وحشت در شهركنشينان صهيونيست با شليك موشكها يا عمليات انتحاري و ...

«هاگانا» از اولين اين گروهها بود كه بعدها متهم شد بهداشتن سیاست نرمش و سازشکاری در برابر اعراب و بخصوص انگلیسیها و نتيجهاش جدايي گروههايي تندرو ديگر بود.
گروه «ايرگون» از منشعبات سازمان هاگانا بود كه شاهكار بزرگشان بمبگذاری هتل کینگدیوید در اورشلیم (قدس) در ۲۲ ژوئیه ۱۹۴۶ بود، مرگبارترین حمله علیه دولت بریتانیا در فلسطین؛ کشته شدن ۹۲ انگلیسی، عرب و یهودی و مجروح شدن ۵۸ نفر ماحصل آن انفجار بود.
« مناخیم بگین » ششمین نخست وزیر اسرائیل، فرمانده آنزمان گروه ايرگون بود.
و مسلما ميدانيد كه او بههمراه انورسادات در سال ۱۹۷۸ به سبب قرارداد كمپديود، برنده جایزه صلح نوبل شد!
●●●
حالا بايد بنشينيم به نظاره كه جايزه صلح نوبل كي به اسماعيل هنيه مي رسد
جايزه صلحي كه اينبار نه سياسي باشد و نه صهيونيستي
جايزهاي اينبار با تعريف اصول ما
پاداش مقاومت ...
●●●
پينوشت صهيونيستي:
Hatikva (به معنی امید) سرود ملی اسرائیل است.
اين سرود در ۱۸۷۸ در اوكراين سروده شده و در سال ۱۸۹۷ در کنگره صهیونیست اول به عنوان سرود صهیونیسم تصویب شد.
برگردان فارسياش ميشود اين :
تا زمانی که از ژرفای قلب
روح یک یهودی هنوز در حسرت و آرزو است
و پیش به سوی شرق
چشمی صهیون را مینگرد
امیدمان هنوز از دست نرفته
امید دوهزار سالهمان
که ملتی آزاد باشیم در سرزمین مادری خود
سرزمین صهیون و اورشلیم
دوست داشتين از اينجا بشنويد (سرود ملی اسرائیل)
پينوشت مقاومتي:
بيستروز گذشت و آمار گذشت، از مرز يكهزار گذشت ...

+
به قلم صدرا مجد در جمعه بیست و هفتم دی 1387
|
989000505 پيامك دادهست « اينك غزه كربلا و امروز عاشوراست »
نميدانم همراه اول تاريخاش مثل time و date پيامكهايش خراب است يا خواسته فرهنگسازي كند يا جوگير شده ويا از ايرانسل كم آورده!
ميگويند هر روز عاشوراست و هر زميني كربلا
نميدانم
اما ميدانم اينجا اصفهان است
اينجا، همين چهارراه، ۴قدم آنطرفتر
نورباران
همهاش آويزان بر ميلههاي راهنماي رانندگان
شايد هم راهنماي عاشقان حسين
راهنمايي براي انتخاب
يكي دعوت ميكند به ماندگاري
ميگويد
همه ميروند
بعضي ميمانند
ماندگار شويم
مسابقه دارد، قرعهكشي هم ميكند
هر شب يك سفر كربلا!
هياتش هم دانش آموزي دانشآموزي ست!

سخنراني ديگر چيست؟
حرف چيست، نقل كجاست؟
فونت بزرگتر هم شما سراغ داريد؟
مريدان حيدر كرار در ۴راه نظر منتظرند

ديگري نمادي از جنگجويان ديروز، رزمندگان امروز
حال چه فرق ميكند
محبان حضرت زهرا و طرفدار حضرت آيتا.. مهدوي
يا محبان اهلالبيت باشند و طرفدار حضرت آيتا..طاهري
آنقدر پارتي داشته باشند كه ميدان امام و مسجدش را بگيرند
يا آنقدر دورافتاده كه آنطرفتر از گلستان، شايد جايي نزديك حسينآباد

دانشگاه اصفهان
مصلي الغديرش
و مهمتر از همه سخنران تهراني
علامهحلي درسخواندهي
روحاني، مهندس

ديگري ميگويد
همهجا كربلاست
همهجا همينجاست
مسجدشان كوچك است، درست مثل اولهاي عاشورائيان
حالا مگر مهم است كه منشعبند از آنها
مگر مهم است در همان يك گله جا كلي خرج دكور و سيستم صوتي و تصويري هم بكنند يا نه
كمك هزينه مشهد و كربلا را هم خدا ميرساند
كاش امسال عاشورائيان، هم سيلك ميزد و پوستر
حيف كه به همان جلوي گلستان شهدا اكتفا كرده
دلمان براي طوفان ساعت ۳اش تنگ شده
براي ابداعات پرسروصداي وحيدخان؛ براي شهابالدين، بيات، حاجعلياكبري، پناهيان و زائري
انصافا اگر عاشورائيان نبود، چه كسي پاي اين سخنرانان را باز ميكرد به شهري با اينهمه سخنور فهيم و همهچيز دان ِ هيچكس را قبولندار!
كازرونيها و حميد عليمي را از قلم انداختم
مكتبالحسين و ديوانگان حسين را هم
و دهها روضهي عزاي حسين
و صدها محفلهاي كوچك و بيسروصدا و نوراني
و ميليونها عاشق حسين
●●●
● دو سال پيش نيت كردم هرشب را يكجا بروم
فكر كنم ۷-۸ روضهاي شد
باران و مفتح و رزمندگان و ديوانگان و عاشورائيان و ...
هركدام حال و هواي خودش
هركدام دكور و مداح و دكوپز خودش
هركدام فضا و معنويت خودش
و هركدام مشتريان خودش
امسال ميهمان روضه وبلاگيام
و شايد هم بالاترين مراسم اصفهان
جايي كه توفيق خادمي داشتم و دوستش داشتم
●● سخنراني سيد را كه گوش ميدهي، احساس عزت ميكني و شهادت
اخبار سيماي جمهوري اسلامي را ميبيني، احساس ذلت ميكني و مظلوميت
هيچ حرفي از تلفاتشان بعد از پرتاب اينهمه موشك نميزنند
و ما همهاش از خاك و خون و بيمارستان و دختر و بچه
عربها هم كه […]
و باز بياد جملات ماندگار شريعتي ميافتي كه
« ...
حسين بيشتر از آب، تشنه لبيك بود
اما افسوس بجاي افكارش، زخمهايش را به ما نشان دادند
و بزرگترين دردش را بيآبي گفتند
... »
و چقدر زيبا فرياد ميزدند ميليونها لبناني
لبيك يا ح...س...يـ...ن
+
به قلم صدرا مجد در سه شنبه دهم دی 1387
|
داستان تمام شد.
داستاني كه به ياري همه رسانهها خصوصا رسانه ملي شروع شده بود، تمام شد.
امپراطور خودكشي كرد آنهم با خنجر!
خودش را كشت قبل از اينكه بكشندش
مربياي كه در طول ۲۰سال سابقهاش هيچگاه تجربه سرمربيگري را نداشت به كمك تمام ابزارهاي رسانهاي مربي تيمي شد كه هيچ چيزي براي از دست دادن نداشت، ۶سال بود كه ديگر قهرمان نميشد، سپاهان،فولاد،سايپا و حتي ديگر تيمهاي شهرستاني جاي را براي پايتختنشينان لوس و تماميتخواه تنگ كرده بودند و اين بهترين فرصت بود براي بازگشت.
رئيسجمهوري كه سراسر حرفهايش گسترش امكانات به شهرستانها و توجه به شهرهاي كوچك بود، از اين يكي نتوانست بگذرد، تيم فوتبالي كه ميليونها هوادار دارد تمام نياز پوپوليستي مرد ۱۶۷سانتيمتري سادهپوش و پركار و پرحرف را ارضا ميكرد.
۲۰ ميليون طرفدار عدد كمي نيست! (مسلم ميدانيد كه ۲۰ميليون ديگر هم متعلق به آبيهاي پايتخت است، ۲۰-۳۰ميليون ديگر هم يا از فوتبال متنفرند يا نينيكوچولو يا لب موت! )
امپراطور با تمام امكانات غيبي و عيان در ثانيههاي پاياني ليگ، جام را تقديم هوادارانش كرد و تصميم گرفت كه برود.
برود تا نه ياد و خاطرهاش در چشم دوستدارانش خراب شود و نه دستاش رو.
چرا كه حالا مرد عمل ميخواست
تكرار قهرماني، بازيهاي جام باشگاههاي آسيا و رويارويي با حاشيهها كسي را ميخواست كه علاوه بر ۲۰سال آناليزوري و كمك مربي بودن، يك مدير هم باشد، يك سرمربي واقعي.
اما برگشت، به قول خودش با يك تماس تلفني از رئيس سازمان
۸۰۰هزار دلار خودش، ۲۰۰هزار دلار دوست كرهاياش، ۳۰۰هزار دلار كمك مربي برزيلياش و بازار داغ بازيكنان خارجي همهاش هيچ!
فقط و فقط عشق به هواداران پرسپوليس
●●●
ليگ آغاز ميشود...
سياستهاي فرش و پسته مدير فسيل باشگاه جواب دادهاست.
خريد بهترينهاي ايران با قراردادهاي چندصد ميليوني، كوچكترين هديه به افشينخان بود
اما معلوم نيست اين پيكان از كجا سر در آورده! اين ذوبآهن كوجا بوده! برق شيراز كيه!
يعني چه؟ مگر معني داره كه تيمي با چنين بازيكنها و چنين سرمربي متشخص و جنتلمني بعد ۱۴ هفته ۴باخت داشته باشد، بردهايش هم همه در خانه و جلو چندين هزار تماشاچي و هياهوهاي آنها
كمك مربي ۳۰۰ميليوني، ۷۰درصد قراردادش را ميگيرد و چون پدرش ۲بار سكته كرده، قهر ميكند و ميرود برزيل.
مهاجم آقاي گل برزيل كه طبق مدعاي سرمربي بهترين مهاجم پرسپوليس خواهد شد، تو زرد از آب در ميآيد و ارتباطش با ماركو برزيلي و مدير باشگاه كرهاياش مشت خيليها را باز ميكند.
●●●
بيشك آدم باهوشيست
افشينخان قطبي را عرض ميكنم.
حالا بهترين بهانه، كمبود امكانات است و عدم تحقق شرايط قرارداد و البته خودكشي
« ...
کنون با توجه به حوادث حاشیهای تیم که برخی از افراد در خارج از باشگاه ایجاد کرده که بیشتر به دسیسه برای جلوگیری از موفقیت این تیم شکل میگیرد نتایج در خور و شایسته مجموعه تیم فوتبال پرسپولیس اعم از مدیریت، کادر فنی و بازیکنان حاصل نشده و این تنها به بهانه حضور بنده در این تیم است. از آنجایی که با تمامی قلبم پرسپولیس و هواداران آن را دوست میدارم، خنجر جدایی را در قلب خود فرو کرده واز کنار تیم دور میشوم، شاید با این اقدام دشمنان ما، خوشنود شوند و دست از سر این تیم بردارند.
... »
●●●
اشكهايتان را ديديم امپراطور
اما به ياد داشته باشد اينجا ايران است
مردماش گرچه زياد خنگاند و دير فهم
اما فرق اشك و دلار و ترس و عشق را خوب ميفهمند
حيف كه جنتلمن بودي و با ادب
خوش باشي امپراطور ترسو !
البته ميداني كه ترسو اصلا كلمه بدي نيست، درست مثل Crazy
ما همگي ترسوايم، مخصوصا وقتي زياد تحويلمان ميگيرند و ميترسيم كه زود بادكنك بتركد!
فقط بعضيهايمان پررو هم هستيم كه شكر خدا تو ترسو پررو نبودي!
سلام به دوست كرهايت، همسرت در آمريكا
ماركو، ديكارمو و تمام بروبچ كرهاي
اسپانسرها و managerها برسان
موفق باشي امپراطور، هرجا كه باشي
+
به قلم صدرا مجد در پنجشنبه سی ام آبان 1387
|
بعضي وقتها عكسها بهتر از هرچيز ديگر سخن ميگويند
راحتتر، بي حاشيهتر و شيرينتر!
و تازه مخاطب را آزاد ميگذارد در برداشت
ميخواستم يك پست تصويري بروم فقط
اما نشد
نشد چون نميشد تمام عكسها را ديد
يعني ميشد ديد اما بعدش معلوم نبود چه برسر وبلاگ وزين بنده و خوانندگانش ميآمد!
به كمك يك فيلترشكن خوب و فتوشاپ دوستداشتني و زغال داغ
زنان برتر سال ۲۰۰۸ از ديدگاه
مجله گلامور اينها شدند:

Nobel Women’s Initiative ; Tyra Banks ; Nicole Kidman ; Hillary Clinton ; Nujood Ali & Shada Nasser
Jane Goodall ; Kara Walker ; Condoleezza Rice ; Misty May-Treanor & Kerri Walsh ; Maureen Chiquet
اسمهايشان را بترتيب آن بالا ميبينيد
ديدم خبرگزاري وزين عصر ايران هم خبر و هم تصاويرش را رفته
اما اين پنج برگزيده قابل توجهتر بودند

سركار شيرين خانم عبادي كه اينبار به سبب عضويت در نهاد نوبل زنان جايزه دريافت كردند وباز هم با همان هيات و ظاهر خارج از ايرانش
دختر بچه ۱۰ ساله يمني «نوجود علي» كه بعد از ازدواج اجباري در ۹سالگي با مرد ۳۰ساله، به سبب ضربوشتم همسرش از خانه فرار كرد و توانست به كمك وكيلش « شادا ناصر» حكم طلاقش را بگيرد ( غير از انتخاب ايندو كه جاي تامل دارد، حجاب خانم وكيل و مقايسهاش با برنده جايزه نوبل بيشتر تعجببرانگيز است )
و كاندوليزا رايس و هيلاري كلينتون كه ديگر جاي خود دارند
والبت نيكدل كيدمن كه اگر اندكي مراعات ميكرد ميتوانست در عكس ۵نفره ما جا بگيرد!
ولو اينكه آن دو نفر خانم واليباليست المپيكي را باهزار ترفند جا داديم در همان عكس ۱۰نفره!
اما همه اينها يك طرف و ميهمان ويژه Glamour Magazine يك طرف

●●●
نميدانم چرا ناخود آگاه ياد اين مسابقات بينالمللي و كسب افتخار توسط مخترعان و مبتكران ايراني در آنها افتادم
از ژنو و كرواسي گرفته تا پرتغال و انگليس و مالزي
طبيعتا وقتي ملاكهايمان آنها باشند براي نخبگي علمي
پس بهتراست زنان پر زرق و برق سالمان را هم آنها انتخاب كنند!
+
به قلم صدرا مجد در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387
|

● پينوشت:
اينكار فقط از پرزيدنت احمدينژاد برميآمد و البته فقط او هم اجازه اينكار را داشت!
تبريك به رئيسجمهور منتخب استكبار جهاني
و آرزوي ياري خداوند
هرچند رسانههاي محافظهكار عنوان تبريك را از تيتر پيام رئيسجمهور برداشته باشند
«... از اینکه توانستید آراء اکثریت شرکت کنندگان در انتخابات را به خود جلب کنید
تبریک میگویم.
میدانید فرصتهایی که از ناحیه خداوند به بندگان هدیه میشوند زودگذرند
و میتوانند در مسیر کمال انسان و صلاح ملتها
و یا خدای ناکرده در مسیر سقوط علیه ملتها به کار گرفته شوند...»
ما منتظر پاسخت هستيم
فرصتي كه جورجw براحتي از دست داد
متن کامل پیام تبریک محمود احمدینژاد به باراک اوباما
+
به قلم صدرا مجد در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387
|
+
به قلم صدرا مجد در سه شنبه هفتم آبان 1387
|
خستهام
● تمام این یک هفته گذشته، خواب نمایشها را میدیدم و گزارش و خبر و ...
● سه هفته است میخواهم مرثیهای بنویسم در فراغ یک همراه، نمیشود؛
نمیدانم دوریاش نمیگذارد یا وقت بیبرکتام.
● دوستی از دستام ناراحت است ، واای
● فکر میکنید صداقت مهمتر است یا کار و پول
● دو هفته است قول دادهام قالب وبلاگی برایش درست کنم، هنوز ...
● کلی حاشیه بامزه دارم، کلی داد و فریاد، اما ...
● روزمرگی و کلی کار نکرده را چه کنم
● با یک آدم پرتوقع، دروغگو و چندرو باید چهجوری رفتار کرد؟
● میخوانم وبلاگها را، اما کامنت نه، یعنی نمیتوانم
● عزیزی پیامک زده بود :
« روی هر پلهای که باشی
خدا یه پله از تو بالاترست
نه بهخاطر خدا بودنش
برای اینکه دستت را بگیره »
خدایا! کمک ام میکنی!؟
+
به قلم صدرا مجد در سه شنبه سی ام مهر 1387
|

با کلی خستگی
با کلی حرف شنیدنی و نگفتنی
+
به قلم صدرا مجد در شنبه بیستم مهر 1387
|

يامُجيبُ الدَّعوات!
در آستان تو
خواستن عين اجابت است
و سؤال عين جواب
وهركس را توفيق خواستن و طلبكردن نيست
من
از تو فقط تو را ميخواهم
تو كه باشي همه چيز هست
وبي تو
هرچه كه باشد، هيچ
●●●
پينوشت
زياد اهل بازيهاي وبلاگي نيستم، زياد كه چه عرض كنم اصلا! اما نقل است روغن ريخته را نذر امامزاده ميكنند ما هم كه ميخواستيم 23رمضان پست ويژه داشته باشيم حالا چه فرق ميكند چند اپيزود بيشتر، خصوصا كه بايد جواب هديه دوست را داد حتي اگر كليومترها آنطرفتر باشد و شب قدرش، پرزيدنت ما برايش سخنراني داشته باشد!
+ اولين شب قدر را با مسجد دانشگاه اصفهان شروع كردم، حسوحال جوشن سريعالسير را سخنراني يكونيم ساعته نماينده محترم و.ف. از بين برد، عليالخصوص دعاي قرآن و تذكرههاي مابيناش! {حالا باز احسان ميآيد ميگويد مداح را ولش كن خودت برو تو حال دعا!}
+ شب بيست و يكم را به عشق ابوحمزه بيحاشيه و دلنشين،راهي دانشگاه شدم البته اينبار از نوع صنعتياش.
مسجدي كه هميشه بايد در آن از فرط آشنا و دوست، جايي را براي پنهانشدن جستوجو ميكردم، حالا تنها دو آشنا داشت، يك مداح (حسين طاقداري) و ديگري رفيقي نيمبند كه بعد از نماز صبح ديدمش! اما آن نردبان پايهدار بلند و فاصله محصور بيناش هنوز هم بود!
جايگاه اختصاصي!
به لطف نيامدن مداح ديگر (مهدي تديني) بازهم جوشن خوانده شد و بيافزاييد برهمه اين بركتها يك سحري با اعمال شاقه؛ تكوتنها ميان جدول و چمن و خاك جلوي خوابگاه، بي چاي و خرما و حتي چنگال!
+ شب بيستوسوم را در فراغ ابوحمزه سرسپرديم به مسجد رضوي و حاج آقاي معمار تا آخرين شب قدر امسالمان هم مزين شود به اسنك نيكشام و چيپس و پفك و گعدههاي خانوادگي مردم خدا دوست!

پست نوشتن در بينالطلوعين شبوروز 23ام رمضان آنهم پست نقونوقاي چه حالي دارد!
كاش امسال خوشخطتر سرنوشتمان را نوشته باشيم
●●●
هيات وبلاگي سبو
:: امین :: تلک شقشقة هدرت :: نسيم :: واحه :: كوي جانان :: گیومه :: بینشان ::
:: حديث هجرت ::
+
به قلم صدرا مجد در چهارشنبه سوم مهر 1387
|
نيمههاي رمضان كه ميرسد، يكهو ميفهمم كه ميهماني به نيمه رسيده و هيچ نفهميدهام
تازه يادم ميآيد چه قولهايي داده بودم به خودم و خودش
چه برنامههايي داشتم براي ميهمانياش
و چه فكرهايي براي بهترشدن، نو شدن
نيمه رمضان كه مي شود يادم ميآيد كه بايد رمضانيه بنويسم امسال هم
ميرود اپيزودهاي رمضانيه پارسالم را ميخوانم
هرچه در مغزم در اين 15روز گذشته را رديف ميكنم روي كاغذ سفيد word
و مينويسم بازهم يك رمضانيه ديگر
●●●
امسال حال و هواي رمضان را بيشتر ميتوان در تلويزيون ديد و ترافيكهاي نزديك غروب، رستورانهايي كه پذيراي ميهمانان افطارياند و گاها مسجدهاي شلوغ
ديگر از آن تغيير ظاهر و رفتار مردم كه سابقا در اين ماه ميهاني خدا نمايان ميشد، خبري نيست.
روسريهاي كه اندكي پيش ميآمد
گرانفروشيهايي كه كمتر ميشد
رنگ و لعابهاي صورتكها كه كمرنگتر ميشد
سلامعليكها و التماس دعاهايي كه بيشتر ميشد
و دروغهايي كه كمتر گفته ميشد
ديگر خبري نيست كه نيست
ديروز رانندهاي كنار خيابان ايستاده بود و تخمههايش را يكي بعد ديگري تف ميكرد از پنچره ماشيناش بيرون و من فكر كردم بايستم و بهش بگويم شهرماخانهما.
شاطر نانواي مكانيزهاي كه رفته بودم نان خشخاشياش را بخرم، بطري آب دستش بود و جرعه جرعه مينوشيد و من به فكر عرقهاي ريزان نانواهاي تنوري محلهيمان افتادم.
كبابي ظهرها غذا ميپزد و مشتريان در صفاند
پشت ماشينها، فكهاي بالا و پايين ميشود و آدامسها جويده
ياد سال پيش ميافتم كه نيروي انتظامي و اماكن اول گفتند رستورانها حق پخت تا قبل افطار را ندارند، بعد پيكهاي موتوري غذاخوريها را ممنوع كردند و آخرش خريدوفروش مطاعهاي سرد را هم ممنوع.
دود سيگارها بعد از پُكي كه مانع رسيدنشان به حلق ميشود به لطف فتواي مراجع عزيز، از آدمهاي پياده و سواره همهجا ديده ميشود و من فكر ميكنم روزي هم ميشود كه سر را كامل در آب فرو برد و خيس نشد لابد!
ميهمانان تابستاني شهر هم كه عذر شرعي دارند!
●●●
و ماه بندگي خدا به نيمه رسيده است ...
+
به قلم صدرا مجد در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387
|
ماه دوستداشتني من؛ خرداد را دوست دارم نه بخاطر 24امين روزش كه البته اگر نبود اينجا هم نبود! نه بخاطر نيمهاش كه انتظار فرج از آن ميكشند، نه بخاطر روزهاي آخرش كه يادآور از دستدادن دو مبارز عاشق است و نه بخاطر اتفاقات سياسي آن و نهبخاطر خبرهاي خوشي كه هميشه در اين ماه ميرسد و نه بخاطر آخرين ماه اولين فصل سال بودنش!
دوستاش دارم، نميدانم براي چه
راستي مگر دوستداشتن دليل هم ميخواهد!؟
●●●
ارميا دات آيآر ، اميرخاني بالاخره آمد
علاقه و عشق رضاخان اميرخاني به اولين رمانش باز هم نمايان شد، سايت رسمياش با عنوان www.ermia.ir بالاخره بعد از يكي دو سال كه مينوشت « بزودي ... » افتتاح شد اما كاش اين بزودي بيشتر طول ميكشيد و ما چنين سايت شلوغ و درهم و برهم و نازيبا را شاهد نبوديم، اميرخاني كه هنوز من بخاطر شعرهاي شبشعر سمپادش دوستاش دارم تازگيها زياد مصاحبه ميكند، حرف ميزند و تبليغ رمان انقلابي متعهد غير دولتي را ميكند و حالا هم سايت شخصياش را افتتاح ميكند، نمايشگاه كتاب كه رمان آخرش را خريدم چند روزي بيش طول نكشيد كه خواندمش و مطابق عادتم واردش كردم در پروسه دستبهدست كتابخواني رفقا.
رماني كه بيش از يكماه است كه در فكر نوشتن پستاش هستم تا هرچه دقودلي دارم سر كتابي كه 6-7 سال ما را منتظر نگهداشته خراب كنم، مابقي حرفها بماند تا آنروز فرا رسد...
●●●
اخلاق مرده است در ميان ملت ما
خير! اين مردم مسلمان ِ ايراندوست ِ بافرهنگِ هميشه در صحنهي ما نميخواهند دست از ابراز اين فرهنگ والايشان بردارند، بعد از آن قضاياي فاجعه بنزيني براي چند ليتر ارزانتر، آبمعدني ناياب در شهر، هجوم به مغازهها براي چاي و برنج و قند و ... و افتضاحتر از همه فيلم بلوتوثي زهره ديگر مشخص شده است كه اخلاق اصليترين المان گمشده در رفتارهايشان است.
گوي سبقت را از هم ميربايند براي ريختن آبروي يك آدميزاد ولو گنهكار
وبلاگها آماده انفجار، بلوتوثها همگي روشن، خبرگزاريها غيررسمي همه تشنه مخاطب بيشتر
گويا هيچكداممان لحظهاي فكر نميكنيم كه شايد خودمان جاي آن متخلف ميبوديم، تا بحال هيچكداممان خلاف نكردهايم!؟ قبول دارم هركس مسؤوليتاش بالاتر مي رود بالطبع بايد بيشتر مواظب باشد اما مگر ما براي اشتباه كردن به اين دنيا نيامدهايم!؟
مگر ما حق داريم كسي را مجازات كنيم آنهم وقتي هيچ نميدانيم غير يك فيلم و يك ادعا.
فكر ميكنيد ما با اين بلوتوثهاي روشن و ايميلها و لينكدادنها آبرويي براي اين جناب معاونت باقي گذاشتيم؟ پس دادگاه ميخواهيم براي چه؟ زندان و انفصال و جريمه مالي و حتي شلاق همگي بهكنار
آبرويي كه ما از او ريختيم معادل جزاي عمل خلاف او بود؟
قبول دارم كه كندي دادرسيها به اندازهايست كه هيچكداممان اميدي به تحقق عدالت نداريم گو اينكه هنوز بعد 2سال پرونده سي130 و پروندههاي مشابه بيفرجاماند ولي داريم قصاص قبل دادگاه ميكنيم.
اخلاق را كشتهايم و حتي به عزايش هم ننشتهايم
●●●
●●●
«شماها» از شماها ميگويد
ايده بامزهاي ايست، مجلهاي الكترونيك مخصوص وبلاگها، گرچه معلوم نيست چه كساني ادارهاش ميكنند اما به قدري طراحياش مجذوب كننده است كه نميشود بعنوان پديده خردادي امسال ندانستش، دوست دارم بالاتريناي باشد براي وبلاگها اما نه از مدل اين بالاترين كه شدهاست همهاش لينكهاي فحش و ناسزا به دولت و حكومت، لينكباكس تحليلياي كه وبلاگي باشد و يا مجلهاي كه كارش معرفي وبلاگها باشد تا در اين شلمشورواي وبلاگي بفهميم چه بخوانيم، اميد كه « شماها » فارغ از تبليغات و جاذبههاي عرف اينترنتبازهاي ايراني باشد.
●●●
ايول ايول! داش ماركو را ايول!
آنوقتها كه يادم ميآيد عاشق نارنجيهايي بودم كه ميگفتند بهشان ريكارد، رودگوليت، كومان و ماركو فانباستن؛ بعد از آن دهه 70 طلائي هلند كه همه ميگويند بازي شناورش شهره خاصوعام بوده است و سنمان قد نميدهد، ما عاشق نارنجي پوشاني شديم كه هيچوقت به حق خود نرسيدند و حالا بعد از آن سالها، بعد حضور دنيس بركمپ، مارك اورمارس، داويدز و سيدروف حالا رسيدهايم به
van der Sar; van Persie; Robben; Nistelrooy
در اين سال افتضاح فوتبالي كه آرسنال كورس قهرماني را بازهم به منچستريها باخت، يوونتوس كه اصلا در حدواندازههايش نبود و سپاهاني كه نخواستند اين فصل جامي داشته باشد فقط اميدمان به اين نارنجيهاست
+
به قلم صدرا مجد در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387
|
{ نخير ولكن نيست }
- الو...
- خانم يه لحظه گوش ميكنيد؟ اين آقا فرزاد، گوشياش را دايورت كرده روي خط بنده، من هم نميشناسمش.
- تو مگه دوستش نيستي؟
- والا من اصلا نميشناسمش
- باشه! بهش زنگ بزن، زنگ بزن بگو، فقط بگو فريبا باهاش كار واجب داره
- خانم من نميشناسمش
- فقط، فقط ازش بپرس هنوز فريبا را دوست داره يا نه!؟ همين!
{ سكوت معنادار چند ثانيهاي طرفين و صداي تلق از آنور خط }
{ ده دقيقه بعد، باز هم فريبا خانم، يا منتظر جواب فرزاد است يا فكر ميكنم مشكل دايورت حل شده يا ... }
- الو! { اينبار نهتنها كشدار نيست بهنظر مايوسانه هم مي آيد }
- خانم اين آقا فرزاد شما، خيلي زرنگه! دايورت كرده روي يه خطي كه اصلا نميشناسه!
- من نميدونم، بهش بگو، بگو من مجبور بودم رمزي حرف بزنم، يعني جلوي بچهام مجبور بودم
{ قفل ميكنم! اسم بچه كه ميآيد ناگهان CPU Usage ام به ته ميچسبد و منتظر ميماند كه كسي با Ctrl+Alt+Shift اين برنامه را End task كند، دارد حرف ميزند، سايه بالا سر، دوست داشتن، رمزي، بچه، ... ناگاه طرحي به ذهنم ميخورد }
- خانم من فقط يهكاري ميتونم واستون بكنم.
- هان! چي؟
{ چند روز نيمي از تماسها Reject ميشود، نيمي ديگر Silent و درصد كمي هم پاسخاي ميشنود كه "ببخشيد اشتباهي رخ داده است" تا اينكه به سبب علاقه يكي از دوستان به 6300 بنده و جواد شدن نامبرده مضاعف بر گذشت 4ماه از استفادهاش، گوشي فروخته ميشود و Z300 اي كه نشاندهنده تماسهاي دايورت در هنگام زنگ خوردنش نمايان نميشود، در دست مي آيد و دردسر يافتن رفيق و نارفيق، قهركرده و آشتي نموده، سايه زيرسر و اوونور سر و بالاي سر، دشمن و دوست، خلاصه همگي قروقاطي مي شود}
{ بعد از مدتها شمارهاي از 554 […] و وسوسه يافتن سرانجام فريباخانوم و فضولي در كار آقا فرزاد و در آرزوي آن يار قهركرده! }
- آقا فرزاد!
- خانوم ميشه يه سوالي بپرسم
- بله؟
- شما چيكار با آقا فرزاد داريد؟
- والا يه آشنا ميخواستيم تو دادگستري؟
- گويا يه اشكالي پيش اومده، ايشون اشتباها خطشون را دايورت كردن روي خط من، من هم نميشناسمشون
- يعني شما آشنا نداريد در دادگستري؟
- ميگم من اصلا آقا فرزاد را نميشناسم! ميشه بپرسم كار اين آقا فرزاد چيه؟ آخه اين اتفاق چند وقته افتاده و خيلي از مراجعينشون هم خانوم هستند؟
- خوب بله! آخه ايشون دكترند، دكتر پوست و مو و اينها، زيبايي، حجامت و ... خوب طبيعي يه كه بيشتر خانومها باهاشون در راتباط باشند
- بله درست ميفرماييد، باشه خيلي ممنون
{ و من يادم رفت بپرسم، پس چرا از آقاي دكتر نشاني آشناي دادگستري ميخواستين! }
●●●
گفتوگوها واقعياند گرچه شايد خندهدار اما تامل برانگيز
و هنوز بعد از دو هفته همچنان تماسهاي دايورت بنده ادامه دارد و من گيجام مابين تسلط جناب دكتر در امور مخابراتي و يا قابليت فوقالعاده براي پيچاندن در مواقع لزوم!
گرچه تعداد مراجعين بيمار بيشتر شده است و ديگر خبري از متقاضيان خواهان سايه بالاسر نيست و از قهركرده هم همينطور اما جناب فرزادخان هنوز مشغول طبابتاند و غافل از كنسل كردن دايورت كه باعث پريدن مشتريانشان مي شود ولو اينكه مشتريهاي اصلي را جور ديگر مرتبط باشند.
●●●
حالا كه بحث همراه و موبايل و اشتباه شد اين هم خالي از لطف نيست كه پريروز مجري دوستداشتي و همهفن حريف و فوقمتخصص پاچهخوار از دهنمكي گرفته تا بهرام رادان و گلي فراهاني و مهردادخان بذرپاش و حضرت استاد ... جناب « رضاخان رشيدپور » در برنامه وزين سهگوش شيشهايشان عرض نمودند « مردم! توروخدا وقتي ميخوايد به ما به شماره 3000052 پيامك بفرستيد ديگه اولش 0912 نگيريد، اين بنده خدايي كه تلفنش 09123000052 هست زنگزده به ما ميگه آقاي رشيدپور من هر شب تا صبح بايد بشينم كلي اساماس پاك كنم كه همهاش يا نوشته 1 يا 2 يا 3 يا 4 » !!!!
واقعا ايول داره به پايتختنشينان عزيزمان از اين سطح IQ فوقتصورشان!
●●●
بگذريم، چقدر سخت شده اين روزها برايم نوشتن،
گفتم همراه و همهاش نوشتم از
موبايل و اشتباه و سايه و فريبا و فرزاد و دايورت،
آخ همراه !
كاش راه را مييافتيم
تا همراه هم، همراهمان شود...
داستان كامل را در ادامه مطلب بخوانيد
ادامه مطلب
+
به قلم صدرا مجد در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387
|
يك سؤال دارم و هزارها جواب، اما ميگردم دنبال بهترينشان؛
جداً چرا ميخواهيد بازي شنبه (فينال ليگ برتر!) را برگزار كنيد؟
هزينه بيخود براي ورزشگاه آزادي، همكاران دوستداشتني صداوسيما، خبرنگاران عشق جنجال، داوران بيطرف، عزيزان زحمتكش اتوبوسراني، مهربانان نيروي انتظامي، بازيكنان بنده خدا محتاج نون شب و مهمتر از همه بيش از يك100هزار نفر تماشاچي عشق پرسپوليس (تازه اگر آن خدا بيامرزد ورزشگاه بزرگتر ميساخت، بلكه بيشتر!)
فكر نميكنيد خدايي نكرده، خدايي نكرده ممكنه اتفاق فينال جام حذفي سال پيش بيافتد؟ آنوقت شما چه ميكنيد با اين 100هزار تماشاچي و ميليونها ( اگر اين باشگاههاي پكيده منچستر و بارسا و رئال و غيره ميگذاشتند، ميلياردها ) طرفدار دلشكسته!؟
پس بهتر نیست بدون این فینال، پرسپوليس را قهرمان معرفي كنيد!!!
●●●
رسانه ملي ما مگر از همان روز اول دوست نداشت امپراتور را قهرمان معرفي كند؟
همه و همه دست به دست هم نداده بوديم تا اثبات كنيم كمك مربي كره و هلند در چندين جامجهاني ميتواند بيايد كشورش و عشق بورزد به مردمانش كه بعد از سيسال بدبختي منتظر روزهاي خوش فوتبالياند بدستتان او !؟
مگر كميته عدالتپيشه انضباطي فدراسيون منباب اختلال در ورزشگاهي كه نه امنيتاش دست باشگاه است و نه نظمش، بخاطر حماقت يك تماشاگر ( نه تماشاگرنما! ) كه معلوم نيست سر از كجا درآورده بود و كي بود و كجا بود و كجا رفت، از رقيب اصلي 5 امتياز كسر ننمود و محروم تا اطلاع ثانوي! حالا اتفاقي دستخدا از آستين استكبار فيفا درآمد و 6 امتياز به سبب مديريت اشتباه از محبوب قلبها كم كرد!
شبكه وزين سه مگر تيمي جز پايتختنشينان را صدرنشين ليگ بهحساب ميآورد!؟ وگرنه ميشود هفته سيام، بازي صدرنشين را زنده نشان ندهد و ليگ برتر جزيره را بگذارد! تازه آخر بازي منچستر را هم قطع كند و برود سراغ بازي تيم سوم ليگ و سايپا!!!
مگر تهيهكننده فيلم و مجري و مفسر تلويزيوني بعد از هفته سيويكم نفرمود «... حالا پرسپوليس فقط يك برد ميخواهد براي قهرماني و شادي دل ميليونها طرفدارش ...»
صداوسيماي مخاطبمحور ما مگر چيز بزرگي ميخواهد غير قهرماني يكي از پايتختنشينان! تا امپراتورش را بياورد يا ژنرالش را ويا مربي گوله خوشمزگي را به برنامههاي زنده تا بيننده جذب كند! آخر آن مهاجم ساكت و آرام سيبكي مگر جذابيت دارد؟ يا آن محرم هميشه مصدوم يا عوامل يك تيم شهرستاني!

جدا چه اشكالي دارد مثل تمام دنيا تيمهاي ميزبان در زمين خودشان از ميهمانان پذيرايي كنند؟ كجاي دنيا شوراي تامين استانشان اين حق را از يك تيم در يك ليگ مثلا حرفهاي ميگيرد؟
چرا بايد سرخابيها هميشه در تهران ميزبان باشند و سال به سال هم به تعداد تيمهاي تهراني ليگ برتري افزوده شود (امسال هم نيروي زمين در راه است)
صباباطري در صباشهر ميتواند Champion ليگ را برگزار كند اما نميتواند ميزبان پرسپوليس باشد! سايپا ميتواند در كرج، الوصل و الكويت را پذيرا باشد اما ميزباني جلوي سرخابيها خلاف امنيت استان است!
به نظر شما، شيرينفراز سقوط كرده، وظيفهاي جز بالابردن آوراژ گل داشت يا دروازبان سايپا كاري جز هديه 3 امتياز در دقيقه 85 و ياحتي صباي قهرماني از دستداده، كاري داشت جز نمايشي براي شادي دل ميليونها هوادار!
اصلا چرا بايد چند100ميليون دستمزد بازيكنان و مربييان سرخابي از جيب سازمان تربيتبدني برود! چرا خصوصياش نمي كنند!؟ چرا بايد اعضاي شوراي شهر تهران عضو هيات مديره هايشان باشند و بدتر معاونان رئيسجمهور و نمايندگان مجلس! اين اسمش رانت نيست!؟
تحليليترين برنامه فوتبالي رسانهيمان بايد 30دقيقه بدنبال علت گريهزاري حاجي فتحا.. زاده باشد و رفتن فيروزخان و تحميلنظر هياتمديره آنهم در يك شرايط كاملا آرام باشگاه يا دنبال علت لباس تنگ پوشيدن نيكي، علت دعواي استيلي و قطبي يا اينكه چرا خليلي زير لب ميگويد "نميزاره گل بزنم" يا پرت كردن بطري آب و رفتن از ورزشگاه...
مگر مشكلات فوتبال ما غير از اينهاست!؟
كسي هست بپرسد: چرا ملوان نيمفصل اول، الان دارد سقوط ميكند؟ چرا مربي سپاهان بعد از باشگاههاي جهان رفت؟ جرجويچ ذوبآهن كه بود و از كجا آمد؟ چرا تيم مهد فوتبال، آبادان، دارد ميرود دسته پايينتر؟ اصلا چرا تيمهاي ليگ حرفهاي ما زمين اختصاصي ندارند؟ چرا درآمدهاي استاديومها براي باشگاهها نيست؟ چرا حق پخش تلويزيوني نداريم؟ پول آگهيهاي دور زمين كجا ميرود؟ امنيت برگزاري بازيها چرا دست نيروي انتظاميست؟ (مگر سرباز صفر وظيفه بلد است با يك تماشاچي عصباني چهطور برخورد كند) چرا بازيكنان فوتبال ماليات نميدهند؟ و هزاران چراي فوتبالي ديگر...
اما مگر برنامههاي رسانه ملي ما وظيفه دارند بجز جذب مخاطب، اتلاف وقتش، بالا بردن تعداد پيامكها، دادن جايزه و چهرهسازي يك فوتباليست براي جوانانِ بدنبال الگوي ما؟
●●●
ياد آن روزهايي ميافتم كه دربي تهران هميشه همراه بود با دعوا و بزنبزن و اخراج، بعد مدتها خيلي جالب مساوي ميشد اين بازي حساس! براي خوشحالي همه!
تماشاگران ميليوني دو طرف، براي داور بنده خدا، براي نيروهاي خدوم انتظامي و حتي براي اتوبوسهاي بيزبان شركت واحد.
خوب حالا كه امكان مساوي هم نيست، برگزارش نكنيد؛ مگر يك قهرماني چيست كه برايش دل اين همه آدم را به تالاپ و تولوپ بندازيد! اصلا تقسيم كنيد، يك فصل آبي يك فصل قرمز؛ يا جام حذفي براي اوون، ليگ برتر براي اين! بيخودي هم اينهمه خرج برگزاري ليگ و جام و ... نكنيد.
خداييش بد پيشنهاديست!؟
قهرماني پرسپوليس در ليگ برتر و استقلال در جام حذفي
به 70ميليون طرفدارشان پيشآپيش مبارك!
+
به قلم صدرا مجد در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387
|
به لطف يكي از دوستان آخرين فيلم «محسن مخملباف» را ديدم، گرچه خيلي دير؛ قصدم اصلاً نقد فيلم نيست، چون نه تخصصام است و نه علاقهاي دارم، اگر دوست داشتيد نقدهاي نصفه نيمه زير را ميتوانيد بخوانيد:
● روانکاوی فیلم « فریاد مورچهها » / رادیو زمانه
● برهنگی، مطرح کردن سخنان الحادی برای اولینبار در سینمای پس از انقلاب
● مردی که به همهچیز، همهچیز، همهچیز شک کرده است / محسنِ آزرم
اما فارغ از اين نقد و تحليل، نميتوان به پديدهاي فراري از ايران بنام « محسن مخملباف » كه روزگاري استاد سينماي ايران بود و شايد هنوز هم برخي برآن معتقد باشند، بيتفاوت باشيم. كارگرداني كه صحنههاي « بايسيكلران » ، « سلام سینما » ، « ناصرالدينشاه آكتور سينما » « استعاذه » و « توبه نصوح »اش هنوز در ذهنها ثبت است. پديدهاي كه هيچكس روند تغييراتاش را تحليلاش نميكند، روندي كه امكان اتفاقش براي هركس وجود دارد...
●●●
Scream of the Ants آخرین فیلم مخملباف، سفر فلسفی يك زوج را نقل ميكند به هندوستان براي برای ماه عسل؛ مرد دچار تردیدهای فلسفیست و بهوجود خدا اعتقادي ندارد، شکاکانه و بدبینانه به همه چیز مینگرد اما زن به سفارش استاد یوگاي خود در تهران، براي جستوجوی «انسان کامل» راهي هندوستان سرزمينى كه بقول دختر فاحشه فيلم «سيصد ميليون مذهب در آن حكمفريايى ميكند» شده است تا بتواند پرسشهاي اصلي زندگياش را از او بپرسد. فيلمساز در روترين لايه فيلماش «هندوستان جادويى» را از آسمان به زير ميكشد و نشان ميدهد كه تمامى مذاهب و عقايد، اوهامى و پوچ هستند كه به واسطه منافعى كه قشرى از جامعه به آن نياز دارند حفظ و پاسدارى ميشود، قشرى كه هم ميتوانند سرمايهداران باشند و هم انسانهاى فقيرى كه تنها راه نجاتشان را وابستگى به آنها ميدانند.

«فریادِ مورچهها» بيشتر شعار ميدهد و تصاوير زيباي كارت پستالي نشانمان ميدهد اما فیلمِ مُهمّیست در کارنامهیِ «محسن مخملباف»، همانطور که «نوبتِ عاشقی» و «شبهایِ زایندهرود» فیلمهایِ مُهمّی بودند، مهم فارغ از خوببودن یا خوبنبودنِ فیلمها. خود مخملباف اين دستهبندي را براي سينمايش قائل است: «اخلاق و مذهب» ، «عدالتِ اجتماعی» ، «نسبیت و دموکراسی» و حالا «شادیِ زندگی و غمِ انسانی»؛ دو فیلمِ آخرِ مخملباف، دنیایِ ذهنیِ اینروزهایِ اوست و يعني «تردید»؛ برایِ این شک و تردید كه سابقه در «نوبت عاشق» و «شبهاي زايندهرود» نيز دارد، گفتن اینکه مخملباف به «سیمِ آخر» زده است سادترين جواب است...
●●●
« من بهدنبالِ اثباتِ هیچچیزی نیستم، من فقط در جستوجو هستم تا بتونم این شک و تردیدهام رو بهکنار بزنم، پیشداوریهام از بین بره. میفهمی؟ من بهدنبالِ تو راه افتادم، چون فکر میکردم تو در جستوجویِ حقیقتی؛ ولی از آدمِ حقیقتیافته فراریام. میدونی چی میگم؟ آدمِ حقیقتیافته فاشیست میشه. فاشیست میشه، میفهمی؟ من اصلاً نمیخوام دیگه دربارهیِ خُدا و پیغمبر فکر کنم. اینا رو تو متوجه هستی؟ »
اينها ديدگاههاي مرد فيلم مخملباف است، مردي كه در شبی میان شمعهای عاشقانه در جواب همسرش كه از او فقط يكبار آميزش ميخواهد، آنهم براي به دنیا آوردن بچه؛ سخت بر ميآشفتد و میگوید که نمیخواهم موجودی را به روی زمین اضافه کنم که مثل خودم آویزان و سربار جامعه شود!
پس از قهر با همسرش، سر از خانهی یک روسپی در میآورد و در حالیکه شیشهی شراباش را روی سر مجسمه گاو (نماد خداي قدرت) خالی میکند، میگوید:
« اینجوری نگام نکن خجالت میکشم . آخه قربونتام، قربون اون تنهایی قبل از بیگبنگات برم. آخه چه مرضی بود پدرسوخته که ما رو کشوندی اینجا؟ ما رو به وجود آوردی؟ کجای این قدرته؟ این چیه؟ من در خلا هستم، دلام میخواد اسیرت بشم. دیگه نمیتونم. بسمه این همه آزادی، دیگه نمیتونم »
بعد از فوتكردن دود سيگارش روي صورت مجسمه، ميگويد:
« تو گاوی، چار دستوپات رو زمینه، میگن خدا توی آسمونه، اونه که زن و شراب رو خلق کرده، اونه، تو هیچ کارهای. اما بالا غیرتن این کارت درست بود. من با همهی خلقت گهی که درست کردی بهخاطر زن و شراب ازت تشکر میکنم. شوخی نمیکنم، میفهمی!؟ زن و شراب »
امّا، مگر میشود با قاطعیت اعلام کرد که این مردِ بینام و مُردّد، خودِ مخملباف است؟
●●●

تحليل ديالوگها و حرفهاي مخملباف به كنار، چيزي كه اين آخرين فيلم مخملباف را بين جوانان ايراني معروف كرده است، چيزي نيست جز بازيگر نقش دختر اين فيلم «لونا شاد» (مهنور شادزی) مجري برنامه «شباهنگ» تلویزیون صدای آمریکا (VOA) ؛ چند صحنه برهنه « لونا شاد » در فيلم بيش از كل نقش آفرينىاش و بيش از تمام حرفهاي «محسن مخملباف» مورد توجه قرار گرفته است. پردهاي ديگر از جامعه ما، «جامعهء سكسزده در نهان» ما كه بيش از هر چيزى بدنبال ديدن بدن لخت اين بازيگر و مجري زيبا روياند!
خودتان searchاي در گوگل بزنيد يا دويست و خردهاي كامنتهاي اين وبلاگ را بخوانيد تا دريابيد نهان پنهان و خطرناك جامعهيمان را...
+
به قلم صدرا مجد در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
|
بالاخره تمام شد، يك هفته تلاش بچههاي اكسير + سه چهار شبكاري تا 3نيمه شب براي ويژهنامه سومين جشنواره مطبوعات استان اصفهان؛ نشريهاي كه قرار است 5شنبه در مراسم اختتاميه جشنواره توزيع شود:
-
گپوگفتهاي با خبرنگاران و عكاسان اصفهاني
-
گفتوشنودي با سردبيران 4روزنامه اصفهان
-
-
مصاحبه با اعضاي شوراي اطلاعرساني استان
-
گفتوگويي با اساتيد روزنامهنگاري
اينكارهاي پروژهاي را بيشتر ميپسندم، گرچه اينكارمان اصلا شباهتي با كار قبلي، چهاردهمين جشنواره سراسرس تئاتر كودك و نوجوان، نه از لحاظ فشار كاري و نه كميتش! نداشت اما در اين برهه خيلي خوب بود حتي واجب.
دوستيهاي چند وقتي، كه اگر مرامش باشد و اخلاقش، ادامه مييابد...
●●●
● چقدر سخت است يك خبر خوشي داشته باشي و نتواني بگويي، به سسب اينكه بايد بيانه هيات داوران را در نشريه ميزديم بطور كاملا مجبورانه تمامي جوايز را خوانديم و حالا ماايم و نخودي كه بايد در دهانمان خيس بخورد...
اما يادت باشد رفيق (لينكاش بعد افزوده خواهد شد) اولين كسي كه بهت تبريك گفت من بودم ها! گرچه برنده شدن در چنين جشنوارهاي كار شقالقمري نيست همانطور كه پارسال نبود (+ و +) اما بهرحال قدمي خوب است براي اثبات تواناييها.
● پيامكهايي آمد براي تبريك تعويض يك سردبير و من همچنان ميخندم به سادهدلاني كه فكر ميكنند مشكل ما شخصي بوده، هنوز درك نكردهاند فضاي دلنشين شهرمان را ...
● يك اتفاق جالب موبايلي برايم افتاده كه اگر بتوانم ته و تواش را در بياورم يك داستانش ميكنم و اگر نشود شايد پستي...
● چيه؟ عكس رو جلد آشناست!؟ ا ِ ا ِ ا ِ نزن كنار اون روزنامه را ...
+
به قلم صدرا مجد در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387
|
خيلي ساده شروع شد مثل هميشه؛ يك راننده، يك بولدزر و يك بياحتياطي خيلي كوچك
لولهاي كه قرار است نفت براي پالايشگاه اصفهان ببرد ميشكند، سرازير ميشود در رودخانه و ماجرا آغاز ميشود. (+)
●●●
جلسه اظطراري در استانداري، چندين دستگاه، چندين غواص و چندين آتشنشان همه براي كنترل ماجرا اعزام ميشوند، تصفيهخانه اصلي شهر نيمه تعطيل ميشود و آبشرب اندكي كم، در شهر خبري دهانبهدهان و گوشبهگوش ميچرخد ...
« شنيدي؟ اصفهان تا 3روز آب نداره، آب برداشتي؟ »
شيرها تا ته باز ميشوند، بشكهها و دبهها و حتي قابلمهها همگي پُر پُر ، سيل مردم هميشه در صحنه به سوپريها و مغازهها براي خريد آبمعدني سرازير!
آب معدني به بستهاي 5هزار تومان هم ميرسد، دعوا درگيري و بزنبزن مردم براي خريد آب، صفهاي طولاني، وانتها آبمعدني ميفروشند به پول خون آقاجونشان! (+)
شبكه اصفهان برنامه پخش ميكند، رئيس حوادث غير مترقبه و مديرعامل آب منطقهاي به اصرار مجري يك ليوان آب را كامل سر ميشكند و ما همچنان در بحت اطلاعرساني بدوي!
●●●
گويا حالا هم كه رئيسجمهور ميخواهد وعده آوردن نفت سر سفرهها را محقق كند، خود مردم نميخواهند!
درست به ياد فروردين 86 ميافتم، موقعي كه بنزين از ليتري 80تومان به 100تومان رسيد، صفهاي وحشتناك مردم براي پركردن يك باك 40-50 ليتري بخاطر مافيالتفاوت 800توماني !!!
درست ياد شب سهميهبندي ميافتم، بازهم همان صفها و اينبار بهترين زمان براي بعضيهايي كه عاشق آنارشیاند و آتش زدن و غارت اموال عمومی و بانکها...
و حالا آب، مايه حيات،...
●●●
خدا فرداي آن روز به ما رحم کند كه تحريم شويم، جماعتی که تنها برای یک روز با قمقمه و نوشابهء خانواده بنزین جمعآوری میکردند، به روی هم چاقو کشيدند، فروشگاه شهروند غارت نمودند وحالا براي 3روز حمله ميكنند به مغازهها براي آبمعدني، موقع جنگ و تحریم چه خواهند کرد؟
خودمان، خودمان را ميكشيم، ميخوريم و دو ركعت نماز هم رويش!
●●●
چقدر حقیر شدهایم در این سالها.
چقدر بیشخصیت شدهایم همین روزها.
در اخلاق نه اسلامی هستیم، نه ايراني و نه حتي انساني ...
فقط کوه ادعاییم!
+
به قلم صدرا مجد در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
|
الان درست 7روزه كه ميخواهم چند اپيزود بنويسم
و درست 7شب است كه ميگويم فردا انشاءالله ...
سال كه رو به اتمام بود طوماري براي خودم نوشتم كه بايد انجامش دهم آنهم هرچه سريعتر اما
●●●
● تحويل سال بيتلويزيون، بي میهمان ناخوانده
به بركت اسبابكشي چند روز مانده به سال نو، نمايشگر گروندیک 29اینچمان هيچگونه ويدئويي دريافت نميكرد تا با انتخاب کانالهایش، بنشینیم پای سفره هفتسین مجازی، لذا براي اولينبار در طول تمام تحويل سالهايي كه به ياد دارم بدون حضور عضو ناخواسته خانواده، توپ سال نو را در كرديم، البته « فرزاد حسني » و « نيما رئيسي » « در همسادگي بهار » بهترين انتخاب بودند براي شروع يك سال نو...
اصلا در اين فكرم كه اين رسانه فخيمه ملي چه سبب اين ايام كه بهترين فرصت است براي ديد و بازديد و گشت و گذار و مسافرت و خورد و گفت و گو و هزارتا ...و... ديگر، هي اصرار دارد اين جمعيت را بنشاند پاي يك قوطي مكعب شكل آنهم با ايدههاي فسيل « دردسرهاي يك پولدار 2زنه » يا « جابجاگرفتن يك نفر در چهرههاي مختلف »؛ اينهمه انرژي و پول را صرف كند در غير اين ده-سيزده روز كه ملت عاصي نشوند و نروند سراغ ...

● تحريم پيامك عين همهء تحريمها
چند هفته مانده به پايان سال، ايميلي آمد مبني بر تحريم پيامك تبريك عيد بخاطر گرانكردن هزينه ارسال يك اساماس از جانب مخابرات، گرچه در صورت مساله اشتباه آمده بود كه نرخ پيامك از اول 1387 گران ميشود درحاليكه اين افزايش از 31/3 خواهد بود اما بهرحال با استقبال چشمگير مردم هميشه در صحنه همراه بود؛
2۱۵ميليون پيامك از 29اسفند86 تا اول فروردين87 ، يعني نزدیک دوبرابر سال قبلش، اين تازه تنها آمار اپراتور اول است كه اگر ايرانسل با 5ميليون مشترك را هم به آن بيافزاييم اين نتيجه را ميگيريم كه گويا پيامك هم ارتباطاتي با انتخابات دارد!!! (+)
● « نوآوري و شكوفايي » چه شود!؟
خوشم ميآيد « آقا » هيچوقت كم هم نميآورند، سال اولي كه اين رسم نامگذاري آغاز شد،1379، با نام امامعلي بود و سال بعدش امام حسين و ... گفتيم بعد 12سال تكليف چيست؟ حالا هفتههاي آخر سال روزنامههاي دولتي متوسل ميشوند به رمالها و منابع نيمچه رسمي براي پيشبيني نام سال آينده، امسال هم كه به بركت سال قبلش هم اتحاد ملييمان حفظ شد و هم انسجام اسلامييمان دوچندان پيش ميرويم به سوي شكوفايي و نوآوري؛ خدا بخير كند،
چه سمينارها و مسابقاتي برگزار شود با اين روتيتر كه
سازمان ... بمناسبت سال نواوري و شكوفايي برگزار ميكند...
● بوی نویی میآید، گویا...
هميشه ميگوييم امسال هم مثل پارسال، مثل هرسال، تعطیلات عید که بهچشم برهم زدنی میگذرند، همان بدبختیها و گرفتاریهای سال قبلش میآید و روز از نو و روزی از نو
اما گويا ميخواهد بگويد نه، امسال ديگر نه، سالي كه با يك زيارت ناب، خلوت و دلچسب به استقبالاش رفته باشي، سالي كه در آن اسبابكشي 40ساله انجام داده باشي، سالي كه پيشرويت شغل جديد است و يكي دو امتحان سرنوشتساز و يك نتيجه مهمتر از هردوي آنها و بااهميتتر از همه، توئي كه هيچوقت در اين 20وخردهاي سال عيدهاي نوروز پايت را از نصفجهان بيرون نگذاشتهاي مجبوري بروي كليومترها آنطرفتر آنهم كاملا بطور اتفاقي...
مسلما همه نويد آنرا ميدهند كه امسال ساليست ...
انشاءالله...
●●●
اما عوض اينهمه تاخير بابت پست عيدانه،
اين هديه نيمچهاي را بپذيريد از اينجانب
همراه با « رضا صادقی » و يك سس اضاف
و يك دعاي خير انشاءالله يك هفته ديگر يك جاي خوب براي همهيتان...
دل من حالش خوشه ... اصلا بلد نيست بگيره
ولي خيلی تنگ ميشه ... گاهی می ترسم بميره
اما بازم به خودش مياد و سوسو ميزنه
باز حياط خلوت سينمو جارو ميزنه
میگمش تا كی میخوای عاشق بشی و بشكنی
به روی خودش نمیياره ... میپرسه با منی...؟؟
با كيام... با توی عاشق پيشهء سر به هوا
با توی ديوونهء دربهدر بی سر و پا
... دل من حالش خوشه ...
+
به قلم صدرا مجد در پنجشنبه هشتم فروردین 1387
|

چقدر سخت است پس از یک پست دوستداشتنی پستی گذاشتن
گفت برای انتخابات بنویس، گفتم مگر گفتنی هم گذاشتهاند
رسانه ملیمان هر شب 30دقیقه گذشته از 20 برایمان از اختلاف اصلاحطلبها میگوید و وحدت بیمانند اصولگرایان
گویا آنان دشمنان ملتاند و اینان فرشتگان نجات
و در پایتخت دو لیست اصلاحطلبان 13مشترک دارد و
هزاران لیست اصولگرایان کمتر از انگشتان دست
و بماند اصفهان که دیگر وصفاش نگنجد در این کلمات محدود وبلاگی
حضور استاد 75ساله پس از سالها گوشهنشینی، رد صلاحیت استاندار گذشته، لیستهای موازی سنتیها و جبهه متحد، رقابتی بدون رقیب آنهم با دعواهای خودی!
و من در عجبام از این شوق خدمت به خلق!!!
چقدر سخت است؛ همان بهتر که ...
:: پینوشت ::
● شعر از آزاده رستمی، جشنواره سراسری شعر میلاد
● « رقابت اصولگرایان در غیاب اصلاحطلبان » به روایت « رجا نیوز »
● « انشعاب در اصولگرایان اصفهان؛ پرورش علیه پرورش » بهروایت « بهروز شجاعی »
+
به قلم صدرا مجد در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
|
وقتي خرسها زمستانها ميخوابند
وقتي درختان با شروع سرماي هوا آهسته آهسته ميخوابند
وقتي خوابند و خبر از نتايج درخشان طرحهايشان ندارند، فرياد سر ميدهند كه براي اولينبار در ايران، طرح امنيت اجتماعي را در مطبهاي اطباء اصفهان اجرا خواهيم كرد!
وقتي داور جشنواره فجر در جواب معترضان، استدلال ميكند: شماهايي كه پاي اوون نامه را موقع انتخابات امضا كرديد حالا چه ميگوييد!؟ +
وقتي بهترين بخش خبرييمان آشكارا تبليغ وحدت اصولگرايي ميكند و كثرت و تفرقه اصلاحطلبي
وقتي قانونهايي داريم كه طبق آنها ميتوانيم با نظر شخصي صلاحيت آدمها را بسنجيم
وقتي ۳00دقيقه يك سريال را حذف ميكنيم و با جابجاكردن روزهاي پخشش سروتهاش را جمع +
وقتي نماينده دوره اول مجلس شهرمان بازهم احساس تكليف ميكنند اينبار براي دورهء هشتم
وقتي بعد از 30سال هنوز تصاويري داريم كه قرار است امسال براي اولينبار پخش شود
وقتي فكر ميكنيم بقيه خوابند و نميفهمند
وقتي آنها كه بايد به فكر باشند به خواباند
وقتي ...

اصلا فكركنم حكمت خواب همين است
بخوابيم به اميد آنكه وقتي بيدار ميشويم ديگر خواب نباشيم
وقتي خرسها زمستانها ميخوابند، پس چرا ما نخوابيم
گرچه از شروع زمستان 40روزي گذشته؛ گرچه سرما ميرود كه برود
اما خواب ما كه سرما و خرس و زمستان نميشناسد
واجب است و لازم
پس تا اولين روز آخرين ماه سال
خــــ ... و ... ر پــــ ... و ... فــــ
+
به قلم صدرا مجد در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386
|
عجيب بود برايم، هنوز هم نميدانم درست است يا نه؟ بعد از آن اتمام حجت امام در شب عاشورا گويا هنوز ... يعني تمام صبح تا ظهر عاشورا را در كنار امام شمشير زده است اما ... يعني تمام مدت در كنار پاكترين آدمها بوده و بازهم ... يعني تمام مصيبتها را ديده و تمام حرفها را شنيده و ... عبادت مشروط !
« فتح خون » سيد مرتضي، در باب « غربال دهر » نوشته است :
{ ... ضحاك بن عبدالله خود ميگويد: « چون دیدم كه اصحاب حسین همه كشته افتادهاند و جز "سوید" و "بشیر" دیگر كسی نمانده است، به او گفتم : یابنرسولالله ، میدانی آن عهدی را كه بین من و توست؟ من شرط كرده بودم كه در ركاب تو تا آنگاه بمانم كه جنگجویی با تو هست، اكنون كه دیگر كسی نمانده است، آیا مرا حلال میداری كه از تو انصراف كنم؟ و حسین اذن داد كه بروم ... » }
موسوعه كلمات الامام الحسين ، ص 452
●●●
تمام شد..
● تمام شد، امسال ديگر هيچ خبري از به انحطاط رفتن عزاداري امام حسين، روزنامه رسمي چاپ نكرد، ديگر عكسهايي از ابتذال ميرداماد چاپ نكرد كه ياد شلمچه و يالثارات را برايمان زنده كند و روي چشمان دختران و پسران خط مشكي بگذارد.
... در اين مراسم مبتذل كه شبيه يك پارتي بزرگ خياباني بود، دختران و زنان بدحجاب و بي حجاب با لباسهاي مستهجن و چسبان و روسريهاي توري و پسران لاابالي با تيپهاي غربي در غروب عاشورا و شام غريبان حسيني به وقيحترين وضع، اعتقادات و مقدسات مسلمانان را مورد تمسخر و توهين قرار دادند...
نمايش ابتذال به بهانه شام غريبان حسيني ؛ اسفند83 ؛ روزنامه جمهوري اسلامي
● ديگر« شرق » نبود كه « حامد يوسفي » برايمان از شيوه جديد عزاداري جونان تهراني و برخوردشان با نيروي انتظامي بنويسد :
... اتومبيل سواران اغلب جوانان زير سي سال با لباس هاي مد روز، صداي نوارهاي پاپ عزاداري ؛ دخترها اغلب آرايش هاي متناسب با عزاداري داشتند؛ اعم از لباس هاي سياه شب، لاك سياه، و ... بعضاً به طرزي غيرحرفه اي چادر عربي به سر داشتند و در مواردي اندك روبنده زده بودند. روبان هاي سياه بسته شده بود، و از شيشه هاي ماشين ها اغلب مي شد ديد كه آدم ها مشغول تجديد آرايش اند...
شام غريبان در ميدان محسني ؛ اسفند 82 ؛ روزنامه شرق
● اما امسال خيمه بود، خيمه بود تا در چند مقاله جداگانه به واكاوايي اين پديده نوظهور بپردازد.

● « سيد جواد رسولي » همشهري جواني مثل هميشه اول انتقاد ميكند بر سيستم موجود و نبود پژوهشهاي و غيره و بعدش شرح ميدهد كه
...به نظر ميرسد شام غريبان ميدان محسني يك عكسالعمل افراطي است در مقابل شيوهی سنتي عزاداري در ماه محرم. نوعي از عزاداري كه در آن تعدادي از عناصر سنتي حفظ شدهاند و بقيه كلاً كنار گذاشته شدهاند...
این فقط قله کوه یخ است ؛ سيد جواد رسولي
● « حميدرضا ابك » هم دنبال ريشهيابي فلسفي اين رخداد ميرود و از سختي يافتن پاسخ اين سوال كه آيا بايد عزاداري ميدان محسني را به رسمين شناخت يا خير؟ و تمام گزارههاي موجود را در نفي و اثبات اين واقعه بررسي ميكند و در انتها ميگويد :
...به رسمیت شناختن یا نشناختن چنین پدیدههایی، بیش از آن که نیاز به تصمیمهای آنی و برخوردهای قهری داشته باشد، مستلزم شناخت دقیق پدیده و تحلیل و بررسی موشکافانه و منتقدانهی آن است. طبیعی است که دولتمردان و سیاستمداران در هیچ کشوری متولی مباحث نظری و کاوش در پیشزمینهها و پیشفرضهای وقوع یک پدیده نیستند؛ این وظیفهای است که به دوش نخبگان است...
میدان محسنی در برابر پرسش فلسفی ؛ حميدرضا ابك
● وبالاخره « محسنحسام مظاهري » كه تحقيق مبسوطي در زمينه عامهپسندي هيأتهاي مذهبي انجام داده است و حالا دارد ارشد جامعهشناسي در تهران ميخواند هم پشت پرده ميدان محسني را شرح داده است، از سيطره رسانهها ميگويد و داستان ميدان محسني تهران كه يكي از ساختههاي همين رسانههاست، يكي از کارکردهاي پنهان آيينها و مجالس مذهبي را ميگويد كه کارکرد فراغتي آنهاست و شرکت در آنها در عمل ابزاري براي پُرکردن اوقات فراغت محسوب ميشده است با شاخصههايي چون رايگان، گسترده و عمومي و جذاببودن و نيز فحواي ديني داشتن و از خلق شدن آيينهاي متنوع سوگواري پس از ممنوعشدن و حذف آيينهاي ملي ايرانيان که عمدتاً شامل جشنهاي باشکوه و مناسبتي بوده است و مهمتر از همه از خصلت ساحرگي رسانهها و يكجا پنبه همه تحليلها را ميزند :
.. تنها نكتهي حساسيتزا در پديدهي ميدان محسني همان آن است كه عزاداران و ناظران هر دو جوانند، همين. اين واقعيتي است كه در روايت رسانهاي از اين پديده همواره مغفول مانده است و لحاظ كردن آن ميتواند پنبهي بسياري تحليلها و تفاسير را يكجا بزند...
پشت صحنه میدان محسنی ؛ محسن حسام مظاهری
● امسال شامغريبان، میرداماد سبز بود. نه از درختچههای بلوارش بلكه از لباس نیروهای یگان ویژه و بسیج و سپاه و ... و ملتی که سواره و گاه پیاده با بهت و ترس میگذشتند و مجال توقف چند لحظهای هم نداشتند. گويا همه چيز تمام شد.
نيروي انتظامي، امسال، اجازه برگزاري مراسم شام غريبان در اطراف ميدان محسني(مادر) را نداد
من هنوز نميتوانم به نتيجه مشخصي برسم، گرچه خودم دو سال پيش « محرم و محلههاي اوونور آب » را نوشتم اما هنوز گيجم؛ شديد توصيه ميكنم سه مقاله خيمه، خصوصا نوشته حميدرضا ابك را بخوانيد، جمع دستگاه خاص امام حسين و پديدههاي امروزي ... چقدر سخت است...
شما جداً فكر ميكنيد تمام شد؟
●●●
آسمان صاف و هوا آفتابي، گاهي هم ابري...
همه چيز آماده براي يك زندگي عادي...
كار، درس، پول، خواب، عشق ...
خداحافظ حسينجان! تا عاشوراي بعدي ...
+
به قلم صدرا مجد در جمعه پنجم بهمن 1386
|
قسم به سفیدی صبح، آن هنگام که پرچم با ریتم طبل و شیپور بالا میرود و ما خبردار ایستادهایم تا تکبیری برای پایداری جمهوری اسلامی ایران بفرستیم و صلواتی نثار کنیم.
اول صبح، پیش از بالا آمدن آفتاب، گوشهایمان مفتخر است به شنیدن کلام دلنشین جناب فرماندهان مبنی بر محکم کوبیدن پای، حرکت درست دست و پا، رعایت برنامه "س" و نظم؛
همان که اصلیترین گم شده است در این خدمت مقدس!

ميفهمم! ميخوام راحت باشي
صبحها بعد از مراسم صبحگاه، تمام گروهانها تمرين رژه ميرفتند اما ما وسط محوطه صداي خندهيمان همهجا را برداشته ميداشت. تقريبا كار هر روزيمان شده بود شنيدن خاطرات جناب امامي؛ سرواني كه 29سال و 6ماه خدمت كرده بود و روزهاي آخر خدمتش را با ما طي ميكرد. خودش ميگقت : « ميفهمم! ميخوام راحت باشي، والا منم بلدم 5/1 ساعت دست بكمر بهت قدم رو بدم و [...] »
از دستشويي رفتن و آويزان شدن بند اوركتها و ... / پيرزنه شب اول نبايد 2رو را ... / از قايم كردن پول توي ش.. / از اينور خوابيدن و اونور خوابيدن و ...
و هزارتا حرف جور و ناجور ديگر كه هرچي بيشتر چرتوپرت ميگفت بچهها بيشتر ميخنديدند و او هم رويش بيشتر باز ميشد! آنهم در يك فضاي مردانه صرف كه بچههاي 20وخردهاي ساله از شنبه تا 4شنبه بشدت [...] ميشدند تا برسد 5شنبه، جمعه و ...
ادامه مطلب
+
به قلم صدرا مجد در دوشنبه هفدهم دی 1386
|
سه سال پيش درست در چنین روزهایی، وارد مکانی شده بودیم که نامش قصر بود اما درونش حکایتی دیگر داشت؛ « قصر فیروزه » نام پرمسمایی که هیچ وجه تسمیهای نه برای آن پادگان داشت و نه برای آن همه ساختمان بدریخت سازمانی کنارش.
وقتی در یک فضای ناآشنا در کنار بیش از هزار کله کچل بالاجبار قرار میگیری و باید حداقل دوماه 200نفرشان را از نزدیک و شبانه روز تحمل کنی، ناخودآگاه با کوچکترین وجه اشتراکی رفاقتهایی شکل میگیرد که گرچه بالغ بر 90درصدش همان دو ماه بیشتر دوام نمیآورد اما تجربهایست بسیار جالب.
در تمام 22سال عمرت هرجا که خواستهای بروی خودت انتخاب کردهای، همسفران مسافرتت را هم همینطور، رفقای مدرسهای و دانشگاهی هم، آنگونه انتخاب شدهاند که حداکثر سازگاری را با شخصیتت داشته باشند اما اینجا این حرفها نیست ...
●●●
گروهان 9 گردان 3 پادگان آموزشی قصرفیروزه نیروی هوایی ارتش جمهوري اسلامي ايران؛ 200 نفر؛ لیسانس ، فوق لیسانس و پزشک و مهمتر از همه نورچشمی رؤسا تشكيل دهنده آنند.
گروهانی که حداکثر 4-5تا اصفهانی داشت که از این بین هم 2-3تا از شهر عزیز سده.!.
از همان روز اول باتوجه به اینکه میدانستم این دوماه از همه چیز آزادم دو قصد كردم، یکی کتاب خواندن و دیگری نوشتن.
خاطراتي كه قرار بود در هفتهنامهاي چاپ شود با ستوني بنام « طبل بزرگ زیر پای چپ »
اما نشد... و حالا يك دفترچه 100صفحهاي روي دستم مانده كه هر دو صفحهاش پر است از خاطرات و اتفاقات و نگفتنيهاي يك سرباز در يك پادگان.
كاش آن روزها « جايي براي بودن » داشتم تا حداقل هفتگي مينوشتن اينها را.
حالا هم كه بعد از 3سال ميخواستم پستي برايش بگذارم انصافا نميتوانم انتخاب كنم؛ يكي دوهفتهاي هست كه مدام دارم اين خاطرات 40-50روز را مرور ميكنم اما نميشود انتخاب كرد، هر كدامشان يك پستاند براي خود.
ادامه مطلب
+
به قلم صدرا مجد در پنجشنبه سیزدهم دی 1386
|
|
جايي كه سهم مرد بجز تازيانه نيست
حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نيست
ما ميرويم گرچه زالطاف دوستان
برجاي جاي پيكرمان زخم خنجر است
ما ميرويم مقصدمان نامشخص است
هرجا رويم بيشك از اين شهر بهتر است
|
اينجا كسي براي كسي كس نميشود
حتي عقاب درخور كركس نميشود
ما ميرويم چون دلمان جاي ديگر است
ما ميرويم هركه بماند مخير است
دلخوش نميكنيم به عثمان و مذهبش
در دين ما ملاك مسلمان ابوذر است
|
من باب درج پست قبل شرمندهام، همان اول هم گفتم
« ... هنوز نميدانم اين نوشتهها لياقت وبلاگ را دارد يانه؟ ... » شرمندهام، اشتباه كردم
درددلي بود كه گويا صلاحاش اين بود همانجا خفه باشد تا سر باز كند و ...
ادامه مطلب
+
به قلم صدرا مجد در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
|
این مصاحبه را دقیقاً 9ماه پیش انجام دادم، برای ویژهنامه نوروزی روزنامه وزین اصفهان زیبا؛ جمعه این هفته که توفیق دیدار شبکه گهربار استانیمان را داشتم، باز بیادش افتادم که مطمئنم هنوز حرفهایی دارد خواندنی.
برنامه « زندهرود » باتوجه به مخاطبان بسیارش (میشود گفت یکی از 3برنامه پربیننده شبکه اصفهان) بیشتر از تابستان امسال دوام نیاورد. اینقدر پشت سر برنامه حرف بود که مدیرکل محترم، ترجیح داد چند صباحی زندهرود را تعطیل کند.
قرار بود دوره جدیدش با اجرای فرزاد حسنی آغاز شود که با آن اتفاقات عجیب و غریب کولهپشتی4 همه چیز لغو شد تا سه-چهار هفته پیش که برنامه پاییزی رضا رشیدپور در شبکه تهران با نام «مثلث» پس از یکشب پخش، کمی تا قسمتی توقیف شد و جناب مجری بیکار؛ « زندهرود » جدید آماده پخش شد با همان مجری و همان روال و همان حرفهای پشت سرش.
و البته این اتفاق باتوجه به نوع مدیریت خاص شبکه استانی ما عجیب نبود. تعویض ریاست سازمان اصفهان که همراه با مراسم تودیع و اهدا چندین سکه و ... بود بلافاصله در عرض چند هفته توسط مقامات پرنفوذ شهر وتو شد و طبعاً در شبکهای که اینقدر رئیسش ساده میرود و بازمیگردد، اجرای مجدد یک برنامه پرحاشیه، با حرف و حدیثهای فراوان با همان رویکرد و روش، چیز خاصی نیست.
اینقدر حرف در باب این شبکه استانی محبوبمان دارم که نمیدانم چگونه بگویم،
رسالت گمشده شبکههای استانی، بودجههای ناچیز استانی، مدیریت بدهبستان در سازمان، خبررسانی چکهای و سلیقهای و کند، مخاطبمحوری صرف، الگوسازی اشتباه صداوسیمای کل برای ما جوانان و ...
شاید این فتح بابی باشد برای حرفهایی که بازهم روی خطوط قرمز نانوشته و دوستنداشتنی وبلاگیست. تا خدا چه خواهد و بندگانش چه گذارند پیش آید!
●●●

●●●
گپي خودماني با مدير تهيه برنامه « زندهرود »
« مخاطب محوري طوري نيست »
ادامه مطلب
+
به قلم صدرا مجد در شنبه هفدهم آذر 1386
|

همينطوري دو هفته يكبار ميرسيدم بنويسم؛ حالا هم كه پريودش رسيده با اينكه ميخواستم درباره مرگ بگويم، نميتوانم؛
اين هفته را كامل مشغولم
يكجاي خوب،
دوست داشتيد خبرهايش را از اينجا دنبال كنيد
اما مطمئنم كه بعد از اين هفته چندتا سوژه ناب براي نوشتن پيدا ميكنم
مسلم شما هم اگه يك هفتهاي با هنرمند جماعت اونهم از نوع تئاتريش همنشين ميبوديد...
پس تا 10 آبان ...
+
به قلم صدرا مجد در جمعه چهارم آبان 1386
|